سایههای ماه (Moonlight Shadows)
🥀 **پارت نهم: اتحاد در برابر تاریکی و بازگشت خاطرات** 🥀
**[لیست علامتهای شخصیتها]**
& : مون الا
٫ : کیم سوآ
@ : لی جا کیونگ
~ : جانگ یون سو
√ : هوانگ سول آ
π : چوی یون سوک
§ : جئون جی هو
---
π: «نه، نمیشه! اومدیم، شما دوباره کرمت گرفت، بعد ما چیکار کنیم؟» 🤦♀️🙄
§: «یعنی زندگی با اون دیوونهها و قلدریهای کلویی رو ترجیح میدید به فرار؟» 🤨💢
√: «آره، اصلاً از کجا معلوم اینها همش دروغ نباشه؟» 🤨❓
§: «دخترا، لطفاً... من بدون شما نمیتونم، خواهش میکنم!» 🥺🙏💔
٫: «من میام... من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، پس میام. بذار وسیله جمع کنم.» 🎒🚶♀️
تهیونگ: «نمیخواد بابا، اونجا برات میخرم!» 🛍️✨
§: «چه جنتلمن!» 😏🎩
@: «منم میام، هرچی باشه از شکنجه شدن برای کار نکرده، بهتره.» 😤🛡️
&: «منم میام... چون خسته شدم از بس گفتن نفرین شدم!» 🥀🚫
~: «منم از کلمهی "نفرین شده" خسته شدم، پس میام.» 😫💢
√: «خب باشه، منم میام. حداقل برای اینکه بدنم نتونسته شکنجه تحمل کنه و کارم به بیمارستان کشیده، سرزنش نمیشم.» 🤕🏥
π: «پوفففففف... منم میام. شاید اونجا به خاطر جنسیتم اذیتم نکنن.» 😔⚧️
تهیونگ: «خوبه، بیاید.» ✅😊
**دخترا (با هم):** «باشه!» 👭🤝✨
---
🛤️ **در مسیرِ ناشناختهها** 🛤️
توی راه، جی هو داشت غرق در افکارش میشد؛ خاطراتش داشت یکی یکی مثل قطعات یه پازل شکسته، توی ذهنش جون میگرفت 🧠💭. تهیونگ هم که انگار خوب جی هو رو میشناخت، داشت تمام تلاشش رو میکرد تا با صحبت کردن و کمک کردن، برادر جی هو رو خوشحال کنه و به اون کمک کنه تا حقیقت رو پیدا کنه 🕊️💖.
§: «یادم اومد... اسم داداشم... ........... هست!» 🤯🔍
تهیونگ: «آفرین!» ✨👏
**[ادامه دارد]** ⏳🔥
#نامجون #سوکجین #یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونکوک
**[لیست علامتهای شخصیتها]**
& : مون الا
٫ : کیم سوآ
@ : لی جا کیونگ
~ : جانگ یون سو
√ : هوانگ سول آ
π : چوی یون سوک
§ : جئون جی هو
---
π: «نه، نمیشه! اومدیم، شما دوباره کرمت گرفت، بعد ما چیکار کنیم؟» 🤦♀️🙄
§: «یعنی زندگی با اون دیوونهها و قلدریهای کلویی رو ترجیح میدید به فرار؟» 🤨💢
√: «آره، اصلاً از کجا معلوم اینها همش دروغ نباشه؟» 🤨❓
§: «دخترا، لطفاً... من بدون شما نمیتونم، خواهش میکنم!» 🥺🙏💔
٫: «من میام... من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، پس میام. بذار وسیله جمع کنم.» 🎒🚶♀️
تهیونگ: «نمیخواد بابا، اونجا برات میخرم!» 🛍️✨
§: «چه جنتلمن!» 😏🎩
@: «منم میام، هرچی باشه از شکنجه شدن برای کار نکرده، بهتره.» 😤🛡️
&: «منم میام... چون خسته شدم از بس گفتن نفرین شدم!» 🥀🚫
~: «منم از کلمهی "نفرین شده" خسته شدم، پس میام.» 😫💢
√: «خب باشه، منم میام. حداقل برای اینکه بدنم نتونسته شکنجه تحمل کنه و کارم به بیمارستان کشیده، سرزنش نمیشم.» 🤕🏥
π: «پوفففففف... منم میام. شاید اونجا به خاطر جنسیتم اذیتم نکنن.» 😔⚧️
تهیونگ: «خوبه، بیاید.» ✅😊
**دخترا (با هم):** «باشه!» 👭🤝✨
---
🛤️ **در مسیرِ ناشناختهها** 🛤️
توی راه، جی هو داشت غرق در افکارش میشد؛ خاطراتش داشت یکی یکی مثل قطعات یه پازل شکسته، توی ذهنش جون میگرفت 🧠💭. تهیونگ هم که انگار خوب جی هو رو میشناخت، داشت تمام تلاشش رو میکرد تا با صحبت کردن و کمک کردن، برادر جی هو رو خوشحال کنه و به اون کمک کنه تا حقیقت رو پیدا کنه 🕊️💖.
§: «یادم اومد... اسم داداشم... ........... هست!» 🤯🔍
تهیونگ: «آفرین!» ✨👏
**[ادامه دارد]** ⏳🔥
#نامجون #سوکجین #یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونکوک
- ۶۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط