{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامهp52

ادامهp52
جی یون:خوب یادمه...(صدای آرومش توی اتاق پیچید) سال‌ها پیش، اولین چیزی که بهتون یاد دادم چی بود(یه قدم جلوتر اومد)وجدان... بی‌وجدان.
مکث کوتاهی کرد.
جی یون:یادته؟
جیمین خندید، اما خنده‌ش بیشتر شبیه درد بود.
جیمین:آره...(سرش رو بالا آورد)اتفاقاً خوب یادمه(چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌های جی‌یون قفل شد)ولی انگار خودت یادت رفته.
تهیونگ آروم سرش رو بالا آورد...
می‌دونست...
این جمله...
نباید گفته می‌شد.
جیمین اما دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.
جیمین: خودت مگه وجدان نکردی؟! (صداش توی دیوارهای سرد زیرزمین پیچید) اصلًا معلوم هست می‌خوای چیکار کنی؟! (یه قدم جلو اومد؛ زنجیر دست‌هاش کشیده شد)تو...
نفسش تند شده بود.
جیمین: تو عاشق اون قاتل شدی! (صدای آخرش تقریباً تبدیل به فریاد شد) خودت بهمون یاد دادی وجدانمون رو بندازیم دور خودت بهمون یاد دادی! خودت گفتی نباید احساس داشته باشیم! پس الان چی شده؟! رئیس بزرگمون یادش رفته رئیسه؟؟؟!!!
.........
همه‌چیز...
در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد، هیچ‌کس حتی حرکت جی‌یون رو ندید، فقط صدای برخورد بدن جیمین با دیوار شنیده شد.
«بانگ!»
انگشت‌های بلند جی‌یون دور گلوی جیمین حلقه شده بود...
محکم...
خیلی محکم...
پاهای جیمین از زمین جدا نشده بود...
اما دیگه هوا هم وارد ریه‌هاش نمی‌شد، چشم‌هاش از شوک گرد شده بود، جی‌یون صورتش رو برد نزدیک صورتش،اون‌قدر نزدیک که جیمین می‌تونست نفس‌های آرومش رو حس کنه.
جی‌یون خیلی آهسته گفت:
جی یون:یادت رفته من کی‌ام؟(فشار انگشت‌هاش کمی بیشتر شد،رگ‌های گردن جیمین بیرون زد)چون عاشقش شدم...
مکث....
جی یون: دیگه منو رئیست نمی‌بینی؟ (صدای جی‌یون حتی ذره‌ای بالا نرفته بود) دیگه ازم حصاب نمیبری؟
چشم‌های جیمین پر از اشک شده بود...
نه از درد...
از کمبود هوا...
لب‌هاش داشت کم کم کبود می‌شدن...
تهیونگ ناخودآگاه یه قدم جلو گذاشت...
اما همون لحظه خودش رو متوقف کرد...
می‌دونست... حق دخالت نداره...
جی‌یون چند ثانیه دیگه هم همون‌طور نگهش داشت.
بعد آروم، خیلی آروم گفت:
جی یون: اگه عاشقش هم شده باشم...(چشم‌هاش برای اولین بار رنگ خشم گرفت)انتقام... انتقامه...، و گرفته می‌شه.
همون لحظه دستش رو رها کرد.

جیمین مثل عروسکی که نخ‌هاش بریده شده باشه، افتاد جلوی پای جی یون...
بدنش محکم به زمین خورد...
سرفه...
سرفه...
سرفه‌های خشک و بریده، هوا رو با ولع می‌بلعید، یه دستش روی گلوش بود، تمام بدنش می‌لرزید.
حتی توی خفه کردن ی ادم با ی دست هم مهارت زیادی داشت...
جی‌یون حتی برنگشت نگاهش کنه، پشتش رو بهش کرد
جی یون:و تو...(صدای آرومش دوباره توی اتاق پیچید)تا وقتی انتقام گرفته بشه... همین‌جا می‌مونی.
جیمین با هزار زحمت بین سرفه‌ها گفت:
جیمین:شو... شوخی... می‌کنی...؟(نفسش برید.)می... می‌خوای... منو... اینجا... نگه... داری...؟
جی‌یون هیچ جوابی نداد دستکش هاشو از روی میز فلزی برداشت و راه افتاد سمت در...
تهیونگ اخرین نگاهشو به چشمای جیمین داد...
جیمین گوشه‌ی اتاق روی زمین افتاده بود، دستش روی گلوش بود و هنوز با ناباوری به در بسته خیره مونده بود.
تهیونگ با صدایی گرفته گفت:
تهیونگ:باید خدا رو شکر کنی...(مکث کرد) که مادرخوانده تصمیم گرفت اینجا نگهت داره...(چشم‌هاش برای لحظه‌ای لرزید)...نه سردخونه...
برگشت و رفت... در آهنی بسته شد، صدای قفل شدنش توی زیرزمین پیچید.
«تق»
و دوباره...
همه‌جا توی همون سکوت همیشگی فرو رفت.
فقط این بار...
وسط اون سکوت، صدای نفس‌های بریده‌ی مردی شنیده می‌شد که تازه فهمیده بود حتی نزدیک‌ترین آدم‌ها هم، وقتی پای دستور مادرخوانده وسط باشه... نجاتش نمی‌دن...
دیدگاه ها (۱)

P53دفتر نامجون مثل همیشه بوی قهوه‌ی تلخ، کاغذهای قدیمی و دود...

P54چند ثانیه...هیچ‌کس چیزی نگفت، حتی صدای نفس کشیدن‌ها هم ان...

P52تهیونگ: جیمین... می‌خواست همه‌چی رو به آقای جونگ‌کوک بگه....

بانو حمایت نشه؟ . . . @ppr2ppr29 . . . ✨✨✨

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط