Part آخر
Part آخر
چند سال از آن روزِ آفتابی در باغ میگذشت. دیگر خبری از آژیرهای خطر نبود؛ شهر در آرامشی نسبی به سر میبرد و قهرمانان، حالا بیشتر از آنکه با شرورها بجنگند، در حالِ ساختنِ دنیایی بودند که دیگر نیازی به قهرمانِ جنگجو نداشته باشد.
یک عصرِ پاییزی، وقتی نورِ نارنجیِ خورشید از پنجرهی خانهی کوچکِ آنها به داخل میتابید، باکوگو در آشپزخانه با جدیتِ تمام، انگار که در حالِ خنثی کردنِ یک بمبِ پیچیده است، مشغولِ درست کردنِ قهوه بود. میدوریا از پشت، آرام به او نزدیک شد و پیشانیاش را به کتفِ باکوگو تکیه داد.
باکوگو بدون اینکه برگردد، با لبخندی که سعی داشت پنهانش کند، گفت: «داری حواسم رو پرت میکنی، نفله. قهوه میسوزه.»
میدوریا با صدایی که از خوابِ کوتاه بیدار شده بود، زمزمه کرد: «فقط داشتم فکر میکردم… چقدر عجیبه. فکر کن اگه اون روز توی اون تونل، تودوروکی اون کار رو نمیکرد یا اگه تو اونقدر زود نرسیده بودی…»
باکوگو دست از کار کشید. آرام چرخید و میدوریا را در آغوش گرفت. نگاهش دیگر آن نگاهِ تند و تیزِ دورانِ مدرسه نبود؛ حالا عمقِ بیانتهایی از مهربانی در آن دیده میشد. او با انگشتِ شست، گونهی میدوریا را نوازش کرد: «میدونی دکو، ما همیشه میجنگیدیم تا “قهرمان” باشیم، ولی حالا فهمیدم… بزرگترین مأموریتِ من، نه شکست دادنِ ویلنها، که مراقبت از همین لحظههای ساده با توئه.»
تودوروکی که تازه از راه رسیده بود، با دیدنِ آنها در چهارچوبِ در ایستاد. کیسهای از میوههای تازه در دست داشت که با یخِ ظریفی پوشانده شده بود تا خنک بمانند. او با همان آرامشِ همیشگیاش گفت: «انگار باز هم دارید دربارهی فلسفهی رفاقت حرف میزنید. قهوه حاضر نیست؟»باکوگو با چشمغرهای دوستانه به تودوروکی نگاه کرد، اما بلافاصله به آشپزخانه اشاره کرد. وقتی هر سه دورِ میز نشستند، بوی قهوه و آرامشِ خانه، سنگینیِ تمامِ سالهای جنگ را از تنشان بیرون کرد.
میدوریا به تودوروکی نگاه کرد و گفت: «تودوروکی-کون، از آژانس چه خبر؟»
تودوروکی لبخندِ کوتاهی زد: «همه چیز روبهراهه. بچهها دارن کارها رو پیش میبرن. این بار نوبتِ اوناست که دنیا رو بسازن. ما… ما سهممون رو انجام دادیم.»
آن شب، وقتی ماه کامل در آسمان درخشید، باکوگو و میدوریا به بالکن رفتند. باکوگو دستِ میدوریا را گرفت و به آسمانِ پرستاره اشاره کرد. «میبینی؟ دیگه لازم نیست نگرانِ هیچ انفجاری باشیم، مگر اینکه بخوایم برایِ مراسمِ سالگردِ ازدواجمون آتشبازی راه بندازیم.»
میدوریا خندید؛ خندهای که صدایِ زنگدارش قلبِ باکوگو را گرم میکرد. او سرش را روی شانهی باکوگو گذاشت و گفت: «تا وقتی تو کنارمی، حتی اگه کلِ دنیا هم به آتیش کشیده بشه، من در امنترین جایِ جهانم، کاچان.»
باکوگو بازویِ میدوریا را محکمتر فشرد. آنها نه فقط به عنوانِ قهرمان، بلکه به عنوان دو انسان که بالاخره خانهی خود را در قلبِ یکدیگر پیدا کرده بودند، به آینده خیره شدند. آیندهای که دیگر نه در دستانِ سرنوشت، که در ارادهی خودشان بود.
و در این آرامش، بزرگترین پیروزیِ آنها رقم خورده بود: آنها بالاخره یاد گرفته بودند که چطور فقط «خودشان» باشند.
چند سال از آن روزِ آفتابی در باغ میگذشت. دیگر خبری از آژیرهای خطر نبود؛ شهر در آرامشی نسبی به سر میبرد و قهرمانان، حالا بیشتر از آنکه با شرورها بجنگند، در حالِ ساختنِ دنیایی بودند که دیگر نیازی به قهرمانِ جنگجو نداشته باشد.
یک عصرِ پاییزی، وقتی نورِ نارنجیِ خورشید از پنجرهی خانهی کوچکِ آنها به داخل میتابید، باکوگو در آشپزخانه با جدیتِ تمام، انگار که در حالِ خنثی کردنِ یک بمبِ پیچیده است، مشغولِ درست کردنِ قهوه بود. میدوریا از پشت، آرام به او نزدیک شد و پیشانیاش را به کتفِ باکوگو تکیه داد.
باکوگو بدون اینکه برگردد، با لبخندی که سعی داشت پنهانش کند، گفت: «داری حواسم رو پرت میکنی، نفله. قهوه میسوزه.»
میدوریا با صدایی که از خوابِ کوتاه بیدار شده بود، زمزمه کرد: «فقط داشتم فکر میکردم… چقدر عجیبه. فکر کن اگه اون روز توی اون تونل، تودوروکی اون کار رو نمیکرد یا اگه تو اونقدر زود نرسیده بودی…»
باکوگو دست از کار کشید. آرام چرخید و میدوریا را در آغوش گرفت. نگاهش دیگر آن نگاهِ تند و تیزِ دورانِ مدرسه نبود؛ حالا عمقِ بیانتهایی از مهربانی در آن دیده میشد. او با انگشتِ شست، گونهی میدوریا را نوازش کرد: «میدونی دکو، ما همیشه میجنگیدیم تا “قهرمان” باشیم، ولی حالا فهمیدم… بزرگترین مأموریتِ من، نه شکست دادنِ ویلنها، که مراقبت از همین لحظههای ساده با توئه.»
تودوروکی که تازه از راه رسیده بود، با دیدنِ آنها در چهارچوبِ در ایستاد. کیسهای از میوههای تازه در دست داشت که با یخِ ظریفی پوشانده شده بود تا خنک بمانند. او با همان آرامشِ همیشگیاش گفت: «انگار باز هم دارید دربارهی فلسفهی رفاقت حرف میزنید. قهوه حاضر نیست؟»باکوگو با چشمغرهای دوستانه به تودوروکی نگاه کرد، اما بلافاصله به آشپزخانه اشاره کرد. وقتی هر سه دورِ میز نشستند، بوی قهوه و آرامشِ خانه، سنگینیِ تمامِ سالهای جنگ را از تنشان بیرون کرد.
میدوریا به تودوروکی نگاه کرد و گفت: «تودوروکی-کون، از آژانس چه خبر؟»
تودوروکی لبخندِ کوتاهی زد: «همه چیز روبهراهه. بچهها دارن کارها رو پیش میبرن. این بار نوبتِ اوناست که دنیا رو بسازن. ما… ما سهممون رو انجام دادیم.»
آن شب، وقتی ماه کامل در آسمان درخشید، باکوگو و میدوریا به بالکن رفتند. باکوگو دستِ میدوریا را گرفت و به آسمانِ پرستاره اشاره کرد. «میبینی؟ دیگه لازم نیست نگرانِ هیچ انفجاری باشیم، مگر اینکه بخوایم برایِ مراسمِ سالگردِ ازدواجمون آتشبازی راه بندازیم.»
میدوریا خندید؛ خندهای که صدایِ زنگدارش قلبِ باکوگو را گرم میکرد. او سرش را روی شانهی باکوگو گذاشت و گفت: «تا وقتی تو کنارمی، حتی اگه کلِ دنیا هم به آتیش کشیده بشه، من در امنترین جایِ جهانم، کاچان.»
باکوگو بازویِ میدوریا را محکمتر فشرد. آنها نه فقط به عنوانِ قهرمان، بلکه به عنوان دو انسان که بالاخره خانهی خود را در قلبِ یکدیگر پیدا کرده بودند، به آینده خیره شدند. آیندهای که دیگر نه در دستانِ سرنوشت، که در ارادهی خودشان بود.
و در این آرامش، بزرگترین پیروزیِ آنها رقم خورده بود: آنها بالاخره یاد گرفته بودند که چطور فقط «خودشان» باشند.
- ۱۰۶
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط