پـارت ②②
پـارت ②②
با سپنتا رفتیم پیش بچه ها و قرار شد
زودتر بریم خونه تا بتونیم آماده شیم .
رفتیم خونه تا آماده شیم .
مارال:ترنـم چیزی شده آخه چشات قرمز شده نکنه گریه کردی ها؟
-نه چیزی نشده فقط یکم خستم.
رفتم تو اتاق تا آماده شم سلین که من و خوب میشناخت اومد تو
و گفت:چـی شده خواهـری من کـه میدونم این چشما واسه خسته گی
نیستـ نکنه باز یادش افتادی یاد کارایی که باهات کرد.
هه کاش یـادش افتاده بودـم کـاش...
-آره یادش افتادـم.
وجدان:چرا بهش نمیگی که دیدیش؟
-نمیخوام اونم مثل من بترسه مگه یادت نیست قرار شد بین من و سپنتا بمونه.
وجدان:اگه بگی خالی میشیا.
-نمیخوام این شادی و ازش بگیرم.
سلیـن:ترنـم آجی اینجـایی؟
-هااا آره.
سلیـن:خب حالا غمبرک نزن و بلند شو و تا آمادت کنم
-پـس خودت چی؟
سلیـن:موهایـ مـن که کاری نداره فقط میخوام فرارو صاف کنم.
-إ پس میخوای از این موهای فرفری در بیای
سلیـن:اوهوم حالا بدو بیا بشین .
نشستم و چشمامو بستم و خودمو سپردم به سلین
یعنی نزاشت تا وقتی موهامم درست کنه نگاه آینه کنم.
سلین :خب میتونی چشاتو باز کنی.
واااو عـالیـه محشـره چه تغییری کردم.
یک آرایش خیلی ملیح و قشنگ با خط چشم کلفت مشکی و سایه ی مشکی و رژ صورتی رنگ لب عالی بود موهامم یک جور خاصی بالا بسته بود و حالتش داده بود.
-مـرسـی آجی جونـم.
سلین:خب خب منن برم آماده شم تو هم جوری که موهات خراب نشه لباستو بپوش راست یلباست چه رنگیـه نشونمون که ندادی.
-مشکیـه.
سلین:إ پس ست شدیم.
وقـتی سلین رفت لباسم و با کفش ستش پوشیدم و رفتم جلوی آینه
یک اتکلان خنک و تلخم زدم و یک نگاه به خودم کردم واای مامان و بابا چه کردن چی ساختن..
إ گفتم مامان و بابا چقدر دلم براشون تنگ شده دیروز باهاشون حرف زدم
ولـی بازم دلم آغوش گرم مامان و میخواد
دلم اخم های بابارو
شوخی های تیرداد و
پشتیبانی های تیـام
اگه الان تیام و تیرداد اینـجا بودن اصلا رهام هیچ جرعت میکرد به من نگاه کنه چه برسه بخواد تهدیدم کنه .
حالا بیخیال اینا برم که بچه ها دارن صدام میزنن کیف و گوشـیم و برداشـتم و رفتم بیرون
-واااای اومدم دیگه.
آریانا:خیلی خوشگل شدی واسه کی انقدر خوشگل کردی ؟هااا؟😉
-مگه خودم دل ندارم بعدشم تو هم با این کت و شلوار خیلی خوشگل شدی.
مارال:بچه ها پسرا پشت درن بیاین بریم .
-خب بریم پس کو سلین
سلین:اینجام
نگاه سلین کردم دیدم اوه خانم چه خوشمل شده با لباس ماکسی بلند مشکی و موهای صاف شدش.
-وااای مثل عروسـک شدی
سلین:بودـم.
مارال:بیاین دیگه انقدر دل و قلوه رد و بدل نکنین.
-مارال تو هم خوشمل شدیا
مارال:در این که شکی نیست خب بریم دیگه إ
پارت ویژه نداریم لایک و کامنت فراموش نشه.
با سپنتا رفتیم پیش بچه ها و قرار شد
زودتر بریم خونه تا بتونیم آماده شیم .
رفتیم خونه تا آماده شیم .
مارال:ترنـم چیزی شده آخه چشات قرمز شده نکنه گریه کردی ها؟
-نه چیزی نشده فقط یکم خستم.
رفتم تو اتاق تا آماده شم سلین که من و خوب میشناخت اومد تو
و گفت:چـی شده خواهـری من کـه میدونم این چشما واسه خسته گی
نیستـ نکنه باز یادش افتادی یاد کارایی که باهات کرد.
هه کاش یـادش افتاده بودـم کـاش...
-آره یادش افتادـم.
وجدان:چرا بهش نمیگی که دیدیش؟
-نمیخوام اونم مثل من بترسه مگه یادت نیست قرار شد بین من و سپنتا بمونه.
وجدان:اگه بگی خالی میشیا.
-نمیخوام این شادی و ازش بگیرم.
سلیـن:ترنـم آجی اینجـایی؟
-هااا آره.
سلیـن:خب حالا غمبرک نزن و بلند شو و تا آمادت کنم
-پـس خودت چی؟
سلیـن:موهایـ مـن که کاری نداره فقط میخوام فرارو صاف کنم.
-إ پس میخوای از این موهای فرفری در بیای
سلیـن:اوهوم حالا بدو بیا بشین .
نشستم و چشمامو بستم و خودمو سپردم به سلین
یعنی نزاشت تا وقتی موهامم درست کنه نگاه آینه کنم.
سلین :خب میتونی چشاتو باز کنی.
واااو عـالیـه محشـره چه تغییری کردم.
یک آرایش خیلی ملیح و قشنگ با خط چشم کلفت مشکی و سایه ی مشکی و رژ صورتی رنگ لب عالی بود موهامم یک جور خاصی بالا بسته بود و حالتش داده بود.
-مـرسـی آجی جونـم.
سلین:خب خب منن برم آماده شم تو هم جوری که موهات خراب نشه لباستو بپوش راست یلباست چه رنگیـه نشونمون که ندادی.
-مشکیـه.
سلین:إ پس ست شدیم.
وقـتی سلین رفت لباسم و با کفش ستش پوشیدم و رفتم جلوی آینه
یک اتکلان خنک و تلخم زدم و یک نگاه به خودم کردم واای مامان و بابا چه کردن چی ساختن..
إ گفتم مامان و بابا چقدر دلم براشون تنگ شده دیروز باهاشون حرف زدم
ولـی بازم دلم آغوش گرم مامان و میخواد
دلم اخم های بابارو
شوخی های تیرداد و
پشتیبانی های تیـام
اگه الان تیام و تیرداد اینـجا بودن اصلا رهام هیچ جرعت میکرد به من نگاه کنه چه برسه بخواد تهدیدم کنه .
حالا بیخیال اینا برم که بچه ها دارن صدام میزنن کیف و گوشـیم و برداشـتم و رفتم بیرون
-واااای اومدم دیگه.
آریانا:خیلی خوشگل شدی واسه کی انقدر خوشگل کردی ؟هااا؟😉
-مگه خودم دل ندارم بعدشم تو هم با این کت و شلوار خیلی خوشگل شدی.
مارال:بچه ها پسرا پشت درن بیاین بریم .
-خب بریم پس کو سلین
سلین:اینجام
نگاه سلین کردم دیدم اوه خانم چه خوشمل شده با لباس ماکسی بلند مشکی و موهای صاف شدش.
-وااای مثل عروسـک شدی
سلین:بودـم.
مارال:بیاین دیگه انقدر دل و قلوه رد و بدل نکنین.
-مارال تو هم خوشمل شدیا
مارال:در این که شکی نیست خب بریم دیگه إ
پارت ویژه نداریم لایک و کامنت فراموش نشه.
- ۳.۸k
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط