پـارت ③②
پـارت ③②
از خونه که رفتیم بیرون
با پسرا سلام کردیم و رفتیم که بریم
قشنگ متوجه ی نگاه های سورن روی سلین بودم .
سامیار هم که تا مارال و دید یک غم عجیب اومد تو چشماـش
من که چیزی نفهمیدم سوار ماشین شدیم
پرهام:خب ما میریم شما هم پشت سر ما بیاین
-وااااا تو مگه میدونی خونه ی کاترین کجاسـت؟
سامی:هیچی این فک کرده ایرانه که همه جارو بلده
-آها خب پشت سر ما بیاین
سوار شدم و راه افتادم تا رسیدیم به ویلای کاترین.
-واااای اینجا خوشـگل بود با این تزیینات خوشگـل ترم شده.
مارال:وااای بدویین بریم تو که وقت وقته عشقو حاله.
من که کلا عاشق عشق و حالم فوری پیاده شدم.
سلیـن:واا ترنم این کارا از تو به دوره
قیافم و مثل گربه شرک کردم و گفتم :خـب ذوق زده شدم دیگه..
آریانا:وای وای خودتو لوس نکن حالا هم در ماشین و قفل کن.
پسراهم از ماشینشون پیاده شدن
قشـنگ نگرانی سپنتا رو میدیدم خب من امروز بدجور حالم بد شده بود.
پرهام و آریانا دست هم و گرفتن و وایسادن
آریانا:یادتون نرفته که هرکدوممون باید یک همراه داشته باشیم
تا این و گفت :سورن فوری پرید و وایستاد کنار سلین
سلین:نگو که میخوای همراه من باشی؟
سورن:باشه نمیگم ولی میخوام همراه تو باشم.
سامی:پس من و مارال هم با هم.
مارال:باشـه
پرهام:خب شما دو تا هم باهم دیگه.
سپنتا نگام کرد و گفت:چه میشه کرد
دستشو و به سمتم گرفـت و گفت افتخار میدین؟
-چرا که نه
و هشتامون دست تو دست هم وارد ویلا شدیم که رفتیم داخل و کاترین
اومد استقبالمون ...
یک پارت ویژه در کامنت ها
لایـک و کامنت فراموش نشه
از خونه که رفتیم بیرون
با پسرا سلام کردیم و رفتیم که بریم
قشنگ متوجه ی نگاه های سورن روی سلین بودم .
سامیار هم که تا مارال و دید یک غم عجیب اومد تو چشماـش
من که چیزی نفهمیدم سوار ماشین شدیم
پرهام:خب ما میریم شما هم پشت سر ما بیاین
-وااااا تو مگه میدونی خونه ی کاترین کجاسـت؟
سامی:هیچی این فک کرده ایرانه که همه جارو بلده
-آها خب پشت سر ما بیاین
سوار شدم و راه افتادم تا رسیدیم به ویلای کاترین.
-واااای اینجا خوشـگل بود با این تزیینات خوشگـل ترم شده.
مارال:وااای بدویین بریم تو که وقت وقته عشقو حاله.
من که کلا عاشق عشق و حالم فوری پیاده شدم.
سلیـن:واا ترنم این کارا از تو به دوره
قیافم و مثل گربه شرک کردم و گفتم :خـب ذوق زده شدم دیگه..
آریانا:وای وای خودتو لوس نکن حالا هم در ماشین و قفل کن.
پسراهم از ماشینشون پیاده شدن
قشـنگ نگرانی سپنتا رو میدیدم خب من امروز بدجور حالم بد شده بود.
پرهام و آریانا دست هم و گرفتن و وایسادن
آریانا:یادتون نرفته که هرکدوممون باید یک همراه داشته باشیم
تا این و گفت :سورن فوری پرید و وایستاد کنار سلین
سلین:نگو که میخوای همراه من باشی؟
سورن:باشه نمیگم ولی میخوام همراه تو باشم.
سامی:پس من و مارال هم با هم.
مارال:باشـه
پرهام:خب شما دو تا هم باهم دیگه.
سپنتا نگام کرد و گفت:چه میشه کرد
دستشو و به سمتم گرفـت و گفت افتخار میدین؟
-چرا که نه
و هشتامون دست تو دست هم وارد ویلا شدیم که رفتیم داخل و کاترین
اومد استقبالمون ...
یک پارت ویژه در کامنت ها
لایـک و کامنت فراموش نشه
- ۳.۳k
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط