{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۱۹

ماشین مشکی آرام مقابل گاراژ متروکه توقف کرد.
کرکره زنگ‌زده نیمه‌باز بود و سکوت عجیبی اطراف ساختمان را گرفته بود.
چند مأمور امنیتی شرکت از قبل آنجا حضور داشتند.
جونگ کوک از ماشین پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت.
هانا هم بدون معطلی کنارش ایستاد.

داخل گاراژ بوی روغن سوخته و لاستیک کهنه پیچیده بود.
چند خودروی نیمه‌اوراق‌شده در گوشه‌ها دیده می‌شد.
همه‌چیز نشان می‌داد مدت‌ها کسی اینجا کار کرده است.
اما حالا انگار با عجله محل را ترک کرده بودند.
فقط چند قطعه روی زمین باقی مانده بود.
همین چند قطعه، توجه هانا را جلب کرد.

هانا آرام روی زانو نشست.
یکی از پیچ‌های فلزی را از روی زمین برداشت.
آن را چند بار بین انگشتانش چرخاند.
بعد خیلی مطمئن گفت:
«این پیچ، مربوط به سیستم تعلیق ماشین‌های مسابقه‌ای نیست.»
جونگ کوک با دقت به او نگاه کرد.
«از کجا مطمئنی؟»

هانا پیچ را بالا گرفت.
«رزوه‌هاش درشت‌تره و آلیاژش هم فرق داره.»
«اگر روی ماشین مسابقه بسته بشه، بعد از چند دور تحت فشار می‌شکنه.»
«هیچ تیم حرفه‌ای از این استفاده نمی‌کنه.»
مأمورها با تعجب به هم نگاه کردند.
جونگ کوک فقط سکوت کرده بود.

چند قدم جلوتر، هانا تکه‌ای از یک شلنگ سوخت را پیدا کرد.
آن را خم کرد و دوباره رها کرد.
«کیفیت پایینی داره.»
«جنسش تحمل حرارت بالا رو نداره.»
«اگر مدت زیادی کار کنه، ترک می‌خوره.»
او آن را داخل کیسه مدرک گذاشت.

در گوشه گاراژ، یک موتور نیمه‌باز روی پایه قرار داشت.
هانا به سمتش رفت.
درپوش سوپاپ را باز کرد.
چند ثانیه به داخل موتور خیره ماند.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«جالبه...»

جونگ کوک نزدیک‌تر آمد.
«چی پیدا کردی؟»
هانا با انگشت به یکی از قطعات اشاره کرد.
«میل‌سوپاپ این موتور استاندارد نیست.»
«دستی تراش خورده.»
«یکی خواسته قدرت موتور رو بیشتر کنه.»

او فیلر را برداشت و فاصله سوپاپ‌ها را اندازه گرفت.
بعد آرام گفت:
«تنظیمش اشتباهه.»
«قدرت بیشتر شده، ولی عمر موتور نصف میشه.»
«هر کسی این کار رو کرده، فقط سرعت براش مهم بوده.»
جونگ کوک با دقت به حرف‌هایش گوش می‌داد.

هانا کنار موتور خم شد.
چند رد روغن را با دستمال پاک کرد.
بعد بوی آن را احساس کرد.
«روغن مسابقه‌ای نیست.»
«این روغن مخصوص خودروهای شهریه.»
«یعنی طرف خواسته هزینه رو پایین بیاره.»
نتیجه‌گیری‌هایش یکی‌یکی کامل‌تر می‌شد.

چند مأمور در حال بررسی قفسه‌ها بودند.
یکی از آن‌ها جعبه‌ای آورد.
داخلش چند دیسک ترمز قرار داشت.
هانا یکی را برداشت.
سطح آن را با ناخن لمس کرد.
بعد همان لحظه گفت:
«تقلبیه.»

مأمور با تعجب پرسید:
«از کجا فهمیدین؟»
هانا دیسک را کنار نمونه اصلی گذاشت.
«وزنش کمتره.»
«شیارهای خنک‌کننده درست طراحی نشدن.»
«توی سرعت بالا ترک برمی‌داره.»

جونگ کوک آرام لبخند زد.
«برای همین گفتم باید تو کنار این پرونده باشی.»
هانا بدون اینکه نگاهش کند، مشغول بررسی قطعات بود.
«ماشین هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه.»
«اگر درست نگاهش کنی، خودش همه‌چیز رو تعریف می‌کنه.»

او ناگهان مقابل یک میز کار ایستاد.
چند ابزار دقیق روی آن قرار داشت.
آچار ترک، کولیس دیجیتال و دستگاه تنظیم ECU.
هانا با دیدن دستگاه اخم کرد.
«این مدل فقط برای تیونینگ ماشین‌های مسابقه‌ای استفاده میشه.»

جونگ کوک پرسید:
«یعنی اینجا روی ماشین‌های مسابقه کار می‌کردن؟»
هانا سرش را تکان داد.
«نه...»
«اینجا فقط تعمیرگاه نبوده.»
«اینجا ماشین‌ها رو برای خرابکاری آماده می‌کردن.»

همان لحظه چشمش به یک تکه فلز کوچک افتاد.
آن را برداشت و با دقت نگاه کرد.
روی فلز، لوگوی محوی حک شده بود.
هانا زیر لب گفت:
«این لوگو...»

جونگ کوک نزدیک آمد.
«می‌شناسیش؟»
هانا چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
«این لوگوی یه تیم مسابقه‌ای قدیمیه...»
«تیمی که پنج سال پیش به خاطر یک حادثه مرگبار منحل شد.»

جونگ کوک نگاهش را به آن قطعه دوخت.
اگر حدس هانا درست بود، پرونده فقط به خرابکاری در شرکت ختم نمی‌شد.
پای گذشته‌ای تاریک هم در میان بود.
و شاید همان گذشته، دلیل همه اتفاق‌های امروز بود...

**«اما هانا هنوز نمی‌دانست کسی از پشت پنجره شکسته گاراژ، تمام حرف‌های آن‌ها را شنیده است...»**

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۲)

عشق در دنده آخرپارت : ۲۰ باد از پنجره شکسته گاراژ داخل می‌وز...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۸ نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت د...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۷ ماشین مشکی آرام از دروازه بزرگ عمار...

عشق در دنده آخرپارت : ۶ ماشین مشکی‌آرام مقابل تعمیرگاه خاموش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط