{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۲ | عروسِ قلابی

هانا هنوز نمی‌تونست باور کنه چه بلایی سرش اومده.

چند دقیقه قبل فقط یه دختر معمولی بود که برای نجات پدرش وارد یه جلسه شده بود...

و حالا؟

رسماً قرار بود همسر جئون جونگ‌کوک بشه.

البته فقط روی کاغذ.

هانا پرونده رو بست و با حرص گذاشتش روی میز.

— یه سؤال.

جونگ‌کوک که داشت کت مشکی‌ش رو می‌پوشید، بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

— بپرس.

— چرا من؟

— قبلاً جواب دادم.

— نه، جواب درست و حسابی ندادی.

جونگ‌کوک مکث کرد.

بعد برگشت سمتش.

— چون بهت اعتماد دارم.

هانا با تعجب خندید.

— تو حتی منو نمی‌شناسی!

— بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی می‌شناسمت.

هانا چند ثانیه ساکت موند.

— این حرفت اصلاً آرومم نکرد.

جونگ‌کوک شونه‌ای بالا انداخت.

— قرار نبود آرومت کنم.

— پس دقیقاً قرار بود چی کار کنی؟

— کاری کنم قرارداد رو امضا کنی.

هانا با حرص بهش خیره شد.

— ازت متنفرم.

جونگ‌کوک خیلی خونسرد جواب داد:

— هنوز زوده.

— برای چی؟

— برای اینکه ازم متنفر بشی.

هانا چشم‌هاشو ریز کرد.

— خیلی رو اعصابی.

— می‌دونم.

جونگ‌کوک در رو باز کرد.

— بیا.

هانا تکون نخورد.

— کجا؟

— خونه.

— کدوم خونه؟

جونگ‌کوک برگشت سمتش.

— خونه‌ی من.

چشم‌های هانا گرد شد.

— چی؟!

— از امشب اونجا می‌مونی.

— شوخی می‌کنی دیگه؟

— نه.

— من با تو زندگی نمی‌کنم!

جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد.

— هانا، ما قراره شش ماه زن و شوهر باشیم. اگه جدا زندگی کنیم، فکر نمی‌کنی یکم شک‌برانگیز بشه؟

هانا زیر لب غر زد:

— زندگی من چرا این‌جوری شد آخه...

جونگ‌کوک لبخند خیلی کوتاهی زد.

— بهش عادت می‌کنی.

— عمراً.

---

یک ساعت بعد

ماشین مشکی جلوی یه عمارت بزرگ متوقف شد.

هانا از پنجره به ساختمان خیره شد.

— این خونه‌ست یا کاخ؟!

جونگ‌کوک از کنارش رد شد.

— خونه‌ست.

— برای تو شاید!

همین که وارد شدند، چند نفر از کارکنان خانه به صف ایستادند.

هانا با دیدن‌شون بیشتر استرس گرفت.

یکی از زن‌ها جلو آمد.

— خوش اومدین، خانم.

هانا سریع دستپاچه شد.

— نه نه... این‌قدر رسمی نباشین، لطفاً.

جونگ‌کوک آرام کنار گوشش گفت:

— از فردا باید جلوی همه نقش همسرم رو بازی کنی.

هانا زیر لب جواب داد:

— خیلی خب، ولی اگه جلوی بقیه بهم گفتی «عزیزم»، خودم خفت می‌کنم.

جونگ‌کوک برای اولین بار واقعاً خندید.

— باشه.

هانا با تعجب نگاهش کرد.

— تو خندیدی؟

لبخند از صورت جونگ‌کوک محو شد.

— نه.

— دیدم!

— اشتباه دیدی.

هانا پوزخند زد.

— اوه، پس آقای یخ هم بلده بخنده.

جونگ‌کوک چیزی نگفت و از پله‌ها بالا رفت.

اما هانا نمی‌دید که وقتی پشتش به او بود...

لبخند کوچکی دوباره روی صورتش نشست.

---

آن شب، هانا وارد اتاقش شد.

روی تخت یک جعبه‌ی مشکی قرار داشت.

داخلش یک گردنبند ظریف بود.

هانا گردنبند رو برداشت.

پشت پلاک کوچکش فقط یک کلمه حک شده بود:

H.

هانا اخم کرد.

— H؟

در همان لحظه، در اتاق باز شد.

جونگ‌کوک پشت در ایستاده بود.

هانا گردنبند رو بالا گرفت.

— این چیه؟

جونگ‌کوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.

— هدیه.

— برای چی؟

جونگ‌کوک جواب نداد.

هانا جلو رفت.

— جونگ‌کوک؟

نگاهش ناگهان سرد شد.

— اون گردنبند رو هیچ‌وقت از گردنت درنیار.

هانا مات موند.

— چرا؟

جونگ‌کوک فقط یک جمله گفت:

— چون اگه کسی این گردنبند رو ببینه، می‌فهمه تو واقعاً کی هستی.

و قبل از اینکه هانا چیزی بپرسه، در رو بست و رفت.

هانا به گردنبند خیره شد.

برای اولین بار از خودش پرسید:

«من واقعاً چرا برای جونگ‌کوک این‌قدر مهمم؟»

و پشت در...

جونگ‌کوک دستش رو روی جیب کت خودش گذاشت.

جایی که عکس قدیمی هانا قرار داشت.

ادامه دارد...
خب بچها این فیک چطوره ؟
ادامش بدم یا متوقف کنم
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۶)

🖤 قراردادِی که واقعی شدTHE CONTRACT | 계약이 현실이 되었다ژانر: دارک ...

سلاممممخب بچها یه هفته پیجم تعلیق شده بودالان برگشتولی برای ...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۷ ماشین مشکی آرام از دروازه بزرگ عمار...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط