{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها...
میخواهم با تو سخن بگویم...
میخواهم باز چهره ات را، با همان لبخند کودکانه ببینم..
میخواهم، هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم میشود را، ذره ذره در وجودم حَک کنم...
شعرهایم ناتمام ماندند... اسیر دلتنگی شدم من...
و خواب مرا به رویای با تو بودن میرساند...
کاش خیابانهای شلوغ، سهم ما نبود...
اما غصه ای نخواهم خورد، اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...
حرفهای ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک میکنم و با دیدنت، همه را تکمیل
میکنم...
پاییز از راه میرسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت
می اندیشیم...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
دیدگاه ها (۲)

🎴در مدرسه چه چیزی را نیاموختیم؟!..داشتم فکر میکردم چرا باید ...

درخــــــــــــــــــتی خشکم و هم صحبت کبوترها... تو هم که خ...

وداع روی تو ما را به خــــــــــــــــــاک خواهد سپرد... پرن...

از سرانگشتانتروشنی می ریزد به روی قلب مه گرفته ام!و من محو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط