عشق سوخته
عشق سوخته
P2
بخش اول
دازای یک دفع میاد سمت چویا و بین دست و دیوار گیرش میندازه.
دازای:خب چیکار میکردی.
دازای همینطوری نزدیک چویا میشه که نفس اشون بهم میخورد ولی انقدر هم نزدیک نبودن که لبشون بهم بخوره.
دازای:بگو ببخشید.
چویا( بچه سرخخخخخخخ شد):ب... ب..... بخشید.
دازای موهای چویا رو از رو پیشونیش زد کنار و یک بوسه نرم کاشت.
دازای:افرین هویج کوچولو حالا من میخوامخ غذا درست کنم میخوری؟
چویا:چیزه.... ن... نه.
دازای:باشه.
چویا:من میرم بالا.
بعدش دازای رفت عقب و چویا دوید به سمت بالا.
چویا:*اهههههههههع....... این لعنتی چرا انقدر کراشههههههههه........ الان چه گو/هی بوخورم.
سریع دویدم سمت بالا و پریدم رو تخت و پتو رو دور خودم پیچیدم و فقط چشمای خومارم
از خجالت معلوم بود.
بیست دقیقه بعد دازای اومد پیشم .
تا دیدمش سرخی توی گونه هام و حس کردم*
دازای:اگه میدونستم انقدر حساسی اینکارو نمیکردم.
چویا:ها.... چیزی گفتی؟
دازای:ولش کن...... فعلا میخوام استراحت کنم میخوام برم ماموریت.
چویا:اوهوم.........باشه.
دازای:اگه چیزی میخوری برو پایین یکم نودل برات گذاشتم.
چویا:ب... باشه.
دازای:شب بخیر هویج کوچولو.
چویا:ش.... شب بخیر.
چویا*خیلی دلم میخواد اون لبارو...... وایسا ساکت شووووووووو....... اه میدونم دوسش دارم ولی فعلا تابلو نمیکنم میخوام روز تولدش بهش بگم....... بهتر برم پایین یچی بخورم.
رفتم پایین و نودل و ورداشتم و روی صندلی پشت میز نشستم.
چویا:اوم... خوشمزست.
داشتم غذا میخوردم که یاد بطری پتروسی افتادم که تو کابینت قایم کردم رفتم سمتش و درشو باز کردم.
چویا:الان وقته شه.
یکم ازش خوردم ولی مست نشدم چون کم خوردم نمیخواستم خیلی بخورم ولی یکم جرعت بوس/یدن دازای و پیدا کردم کلی با خودم کلنجار رفتم.
چویا:اههه..... یا الان یا هیچ وقت.
دویدم سمت بالا.
درو با پا باز کردم.
چویا:هوی دازای.
دازای با وحشت بیدار شد.
دازای:چیشده..... حمله کردن.
چویا با قدمای محکم رفت سمت دازای و کلیه دازای و تو دستش قاب کرد چشاش و رهم فشار داد ومحکم لب/ای دازای رو بوسید دازای اول تعجب کرد و بعد از هم جدا شدیم .
چشمام و باز کردم و دیدم با چشمای خومار و لبخند شیطنت امیز و لپای گل کرده بهم نگاه میکنه یهو منو انداخت رو تخت و روم خیمه زد.
دازای:جوجه رو دار شدی حالا نوبت من.
چویا:پس کار تو بکن.
اومد و لب/م و بوس/ید ومک/ید و گا/زای اروم گرفت.
بعد از چند دقیقه برای نفس گیری جدا شدن.
دازای:اه.... قشنگ...... مستم... اه..... کردی.. ا.
چویا:اوممم..... اه.
دازای:بریم برای ..... اه.... دور.... دوم......
چویا:بریم.... ا.
بعد از چند دقیقه که همو بوس/یدن از هم دست برداشتن و دازای چویا رو تو بغ/لش گرفت و خوابیدن.
(فلش بک به فردا ساعت ۷ و نیم)
دازای:چیبی...... عشقم پاشو.
چویا:اوممم.... بزار بخوابم.
دازای:پاشو ظهر میخوام برم عشقم.
چویا سری چشاش رو باز کرد و به دازای نگاه کرد.
چویا:نهههههههههههههه تو هیچ جا نمیرییییی.
دازای:بهت گفتم باید برم ماموریت هنوزم خیلی مونده ساعت دو الان ۷ و سی و پنجه.
چویا:نههههههههههههههه کمه.
دازای: ای بابا. پاشو بریم یچی بخوریم.
چویا : تو هیچ جا نمیری.
دازای: باشه.
چویا: ای باشه الکیههههههه.
یهو دازای چویا رو محکم بوس/ید.
بعد ولش کرد.
دازای:اگه پسر خوبی باشی بهت قول میدم ببرمت سفر.
چویا هم بعد از بو/س دازای یکم نرم تر شد.
چویا:باشه بابا.
بعد پرید تو بغل دازای.
دازای:چی میخوری.
چویا:ام..... نوتلا.
دازای:پس وایسا برم یکم وسیله بخرم بیام.
چویا:منم میام≽^• ˕ • ྀི≼
دازای: باشه پس برو لباس بپوش بریم
هر دو تا یه لباس سفید پوشیدن و رفتن بیرون.
چویا دست دازای و گرفته بود.
دازای:دستم ول کن برو هرچی میخوای بخر.
چویا:هرچی؟
دازای:اره.... وایسا چی.
چویا سریع رفت .
دازای همون جایی که بودن وایستاده بود دید چویا با یه المه چیپس و پفک و پفیلا و.........
اومده.
چویا:دازای.... اینا رو بگیر.
دازای:وای بده.
چویا وسایل و داد و بقیه چیزا رو گرفتن و از سوپر مارکت اومدن خونه.
(فلش بک به سه روز بعد که دازای داره از ماموریت میاد)
چویا:موری سان دازای چرا نمیاد.
موری:چویا تا الان ۷ بار ازم پرسیدی..... اها اومد.
چویا نگاهشو از روی موری سان ورداشت و بدو بدو رفت و پرید تو بغ/ل دازای.
چویا:دازای.... دلم برات تنگ شده بود.
دازای:منم دلم برات تنگ شده بود جوجه.
یهو هر دو به موری سان نگاه کردن.
موری( درحال خندیدن):میدونستم شما دوتا باهمین
P2
بخش اول
دازای یک دفع میاد سمت چویا و بین دست و دیوار گیرش میندازه.
دازای:خب چیکار میکردی.
دازای همینطوری نزدیک چویا میشه که نفس اشون بهم میخورد ولی انقدر هم نزدیک نبودن که لبشون بهم بخوره.
دازای:بگو ببخشید.
چویا( بچه سرخخخخخخخ شد):ب... ب..... بخشید.
دازای موهای چویا رو از رو پیشونیش زد کنار و یک بوسه نرم کاشت.
دازای:افرین هویج کوچولو حالا من میخوامخ غذا درست کنم میخوری؟
چویا:چیزه.... ن... نه.
دازای:باشه.
چویا:من میرم بالا.
بعدش دازای رفت عقب و چویا دوید به سمت بالا.
چویا:*اهههههههههع....... این لعنتی چرا انقدر کراشههههههههه........ الان چه گو/هی بوخورم.
سریع دویدم سمت بالا و پریدم رو تخت و پتو رو دور خودم پیچیدم و فقط چشمای خومارم
از خجالت معلوم بود.
بیست دقیقه بعد دازای اومد پیشم .
تا دیدمش سرخی توی گونه هام و حس کردم*
دازای:اگه میدونستم انقدر حساسی اینکارو نمیکردم.
چویا:ها.... چیزی گفتی؟
دازای:ولش کن...... فعلا میخوام استراحت کنم میخوام برم ماموریت.
چویا:اوهوم.........باشه.
دازای:اگه چیزی میخوری برو پایین یکم نودل برات گذاشتم.
چویا:ب... باشه.
دازای:شب بخیر هویج کوچولو.
چویا:ش.... شب بخیر.
چویا*خیلی دلم میخواد اون لبارو...... وایسا ساکت شووووووووو....... اه میدونم دوسش دارم ولی فعلا تابلو نمیکنم میخوام روز تولدش بهش بگم....... بهتر برم پایین یچی بخورم.
رفتم پایین و نودل و ورداشتم و روی صندلی پشت میز نشستم.
چویا:اوم... خوشمزست.
داشتم غذا میخوردم که یاد بطری پتروسی افتادم که تو کابینت قایم کردم رفتم سمتش و درشو باز کردم.
چویا:الان وقته شه.
یکم ازش خوردم ولی مست نشدم چون کم خوردم نمیخواستم خیلی بخورم ولی یکم جرعت بوس/یدن دازای و پیدا کردم کلی با خودم کلنجار رفتم.
چویا:اههه..... یا الان یا هیچ وقت.
دویدم سمت بالا.
درو با پا باز کردم.
چویا:هوی دازای.
دازای با وحشت بیدار شد.
دازای:چیشده..... حمله کردن.
چویا با قدمای محکم رفت سمت دازای و کلیه دازای و تو دستش قاب کرد چشاش و رهم فشار داد ومحکم لب/ای دازای رو بوسید دازای اول تعجب کرد و بعد از هم جدا شدیم .
چشمام و باز کردم و دیدم با چشمای خومار و لبخند شیطنت امیز و لپای گل کرده بهم نگاه میکنه یهو منو انداخت رو تخت و روم خیمه زد.
دازای:جوجه رو دار شدی حالا نوبت من.
چویا:پس کار تو بکن.
اومد و لب/م و بوس/ید ومک/ید و گا/زای اروم گرفت.
بعد از چند دقیقه برای نفس گیری جدا شدن.
دازای:اه.... قشنگ...... مستم... اه..... کردی.. ا.
چویا:اوممم..... اه.
دازای:بریم برای ..... اه.... دور.... دوم......
چویا:بریم.... ا.
بعد از چند دقیقه که همو بوس/یدن از هم دست برداشتن و دازای چویا رو تو بغ/لش گرفت و خوابیدن.
(فلش بک به فردا ساعت ۷ و نیم)
دازای:چیبی...... عشقم پاشو.
چویا:اوممم.... بزار بخوابم.
دازای:پاشو ظهر میخوام برم عشقم.
چویا سری چشاش رو باز کرد و به دازای نگاه کرد.
چویا:نهههههههههههههه تو هیچ جا نمیرییییی.
دازای:بهت گفتم باید برم ماموریت هنوزم خیلی مونده ساعت دو الان ۷ و سی و پنجه.
چویا:نههههههههههههههه کمه.
دازای: ای بابا. پاشو بریم یچی بخوریم.
چویا : تو هیچ جا نمیری.
دازای: باشه.
چویا: ای باشه الکیههههههه.
یهو دازای چویا رو محکم بوس/ید.
بعد ولش کرد.
دازای:اگه پسر خوبی باشی بهت قول میدم ببرمت سفر.
چویا هم بعد از بو/س دازای یکم نرم تر شد.
چویا:باشه بابا.
بعد پرید تو بغل دازای.
دازای:چی میخوری.
چویا:ام..... نوتلا.
دازای:پس وایسا برم یکم وسیله بخرم بیام.
چویا:منم میام≽^• ˕ • ྀི≼
دازای: باشه پس برو لباس بپوش بریم
هر دو تا یه لباس سفید پوشیدن و رفتن بیرون.
چویا دست دازای و گرفته بود.
دازای:دستم ول کن برو هرچی میخوای بخر.
چویا:هرچی؟
دازای:اره.... وایسا چی.
چویا سریع رفت .
دازای همون جایی که بودن وایستاده بود دید چویا با یه المه چیپس و پفک و پفیلا و.........
اومده.
چویا:دازای.... اینا رو بگیر.
دازای:وای بده.
چویا وسایل و داد و بقیه چیزا رو گرفتن و از سوپر مارکت اومدن خونه.
(فلش بک به سه روز بعد که دازای داره از ماموریت میاد)
چویا:موری سان دازای چرا نمیاد.
موری:چویا تا الان ۷ بار ازم پرسیدی..... اها اومد.
چویا نگاهشو از روی موری سان ورداشت و بدو بدو رفت و پرید تو بغ/ل دازای.
چویا:دازای.... دلم برات تنگ شده بود.
دازای:منم دلم برات تنگ شده بود جوجه.
یهو هر دو به موری سان نگاه کردن.
موری( درحال خندیدن):میدونستم شما دوتا باهمین
- ۶.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط