با دیدن چهرش زبونم بند اومد
با دیدن چهرش زبونم بند اومد
اون....
میدوریا ایزوکو بود.. چشم هام رو ماساژ دادم تا مطمئن شم چشام گولم نزدن
میدوریا: خانوم حالتون خوبه؟؟»
آماکازه: آ..آره من خوبم.»
از جام بلند شدم .با مهربونی گفت:«کمک نمیخوای .وای؟ تو لباس فرم U.A داری اونجا درس میخونی میخوای با هم بریم مدرسه.»
اول خواستم مخالفت کنم ولی یادم اومد من راه U.A رو بلد نیستم.
آماکازه: آره اگه زحمتی نیست.»
میدوریا:نه بابا چه زحمتی هم مسیریم بیا U.A اون طرفه.» بی حرف دنبالش راه افتادم
میدوریا: میگم تو رو توی آزمون ندیدم حتماً مکان هامون جدا بوده»
من که اصلاً آزمون رو نرفتم
با سردی گفتم:آره حتماً مکان هامون جدا بودن»
خودمم از سردی لحنم تعجب کردم چه برسه به اون.
میدوریا تعجب کرد اما هیچی نگفت
بعد پنچ دقیقه گفت:بفرما اینم U.A.»
ازش تشکر کردم و راهم رو جدا کردم
میدوریا:امم شاید هم کلاسی باشیم کلاس من اونطرفه» و به سمت کلاس اِی اشاره کرد
آماکازه:اگه هم کلاسی باشیم میبینمتون خداحافظ.»
میدوریا: خداحاف---.»
ازش دور شدم و دیگه صداش رو نشنیدم.
از دم در کلاس بی رد شدم یه حسی بهم میگفت جلوتره به کلاس ای که رسیدم ناخودآگاه در رو باز کردم همه برگشتن سمتم یهو معذب شدم و خواستم برم بیرون ولی میدوریا با تعجب گفت:اِ تو همون دختره تو راه نیستی دیدی گفتم شاید هم کلاسی باشی----»با صدای آیزاوا -سنسه
برگشتیم سمت تخته: بهتون پنج ثانیه فرصت دادم اما ساکت نشدین.»(تو کیسه خوابش بود)
میدوریا:ایشون معلم ماست؟؟؟.»
آماکازه:آره احتمالاً.»
همه کلاس رو دید زد و رسید به ما سمت میدوریا نگاه کرد: تو باید میدوریا ایزوکو باشی.» برگشت سمت من چشماش کمی گشاد شدن ولی گفت:عکست تو دفتر اسامی من نیست»پس ازمون عکس دارن.
آماکازه:پس اشتباهی اومدم باید برم کلاس ب---»
سنسه:نه من اسامی کلاس بی هم دیدم نیست
بهتره بری دفتر مدیر من میام تکلیفت رو روشن میکنم»
خوب احمق اگه تو لیست نیستم چطوری لباس فرم تنمه
آماکازه:باشه من میرم بیرون»
قشنگ میشد بهت رو تو چهره تک تکشون دید.
شاید از این تعجب کردن که بی چون و چرا قبول کردم خوب چرا اصرار کنم.
از در بیرون رفتم قفسه سینم دردم گرفت روی قلبم چنگ زدم
سرم گیج میرفت، کنار دیوار تکیه دادم
نه نه باید برم دفتر مدیر ولی همون موقعه صدای آیزاواـ سنسه اومد
سنسه:یکی بره این دختره رو بیاره تو برو میدوریا.»
میدوریا:من برم؟.»
سنسه: آره تو برو.»
درو باز کرد که منو دید
میدوریا:تو که اینجایی سنسه گفت بیای سر کلاس.»
وارد کلاس شدم
سنسه:گفتی اسمت چیه؟»
آماکازه:آماکازه هینا.»
جانم چی چی گفتم؟ هرچقدر میخواستم بگم لونا هستم نمیشد
سنسه:پس تو پنجمین نفری هستی که با توصیه نامه اومدی برای سن کمت اسم و عکست تو دفترم نبود ولی میتونی بشینی ته کلاس یه صندلی خالی هست اونجا برو.»
من با توصیه نامه اومدم، مگه ۴ نفر با توصیه نامه نیومده بودن گیج شده بودم. بی حرف
نشستم رو صندلی آخر ولی به خاطر قد کوتاهم به زور میتونستم ببینم تخته رو.
سنسه:لباس تمرین رو بپوشید رو زمین تمرین حاضر شید»
واستا من که نمیدونم کوسه ام چیه
ولی این براشون عجیب نیست
شاید اصلاً کوسه ندارم.
همه سمت زمین تمرین که.....
(خب دوستان اینم از پارت دوم
همچنان برای اسمش موندم پس پیشنهاد بدین☺️🥹)
اون....
میدوریا ایزوکو بود.. چشم هام رو ماساژ دادم تا مطمئن شم چشام گولم نزدن
میدوریا: خانوم حالتون خوبه؟؟»
آماکازه: آ..آره من خوبم.»
از جام بلند شدم .با مهربونی گفت:«کمک نمیخوای .وای؟ تو لباس فرم U.A داری اونجا درس میخونی میخوای با هم بریم مدرسه.»
اول خواستم مخالفت کنم ولی یادم اومد من راه U.A رو بلد نیستم.
آماکازه: آره اگه زحمتی نیست.»
میدوریا:نه بابا چه زحمتی هم مسیریم بیا U.A اون طرفه.» بی حرف دنبالش راه افتادم
میدوریا: میگم تو رو توی آزمون ندیدم حتماً مکان هامون جدا بوده»
من که اصلاً آزمون رو نرفتم
با سردی گفتم:آره حتماً مکان هامون جدا بودن»
خودمم از سردی لحنم تعجب کردم چه برسه به اون.
میدوریا تعجب کرد اما هیچی نگفت
بعد پنچ دقیقه گفت:بفرما اینم U.A.»
ازش تشکر کردم و راهم رو جدا کردم
میدوریا:امم شاید هم کلاسی باشیم کلاس من اونطرفه» و به سمت کلاس اِی اشاره کرد
آماکازه:اگه هم کلاسی باشیم میبینمتون خداحافظ.»
میدوریا: خداحاف---.»
ازش دور شدم و دیگه صداش رو نشنیدم.
از دم در کلاس بی رد شدم یه حسی بهم میگفت جلوتره به کلاس ای که رسیدم ناخودآگاه در رو باز کردم همه برگشتن سمتم یهو معذب شدم و خواستم برم بیرون ولی میدوریا با تعجب گفت:اِ تو همون دختره تو راه نیستی دیدی گفتم شاید هم کلاسی باشی----»با صدای آیزاوا -سنسه
برگشتیم سمت تخته: بهتون پنج ثانیه فرصت دادم اما ساکت نشدین.»(تو کیسه خوابش بود)
میدوریا:ایشون معلم ماست؟؟؟.»
آماکازه:آره احتمالاً.»
همه کلاس رو دید زد و رسید به ما سمت میدوریا نگاه کرد: تو باید میدوریا ایزوکو باشی.» برگشت سمت من چشماش کمی گشاد شدن ولی گفت:عکست تو دفتر اسامی من نیست»پس ازمون عکس دارن.
آماکازه:پس اشتباهی اومدم باید برم کلاس ب---»
سنسه:نه من اسامی کلاس بی هم دیدم نیست
بهتره بری دفتر مدیر من میام تکلیفت رو روشن میکنم»
خوب احمق اگه تو لیست نیستم چطوری لباس فرم تنمه
آماکازه:باشه من میرم بیرون»
قشنگ میشد بهت رو تو چهره تک تکشون دید.
شاید از این تعجب کردن که بی چون و چرا قبول کردم خوب چرا اصرار کنم.
از در بیرون رفتم قفسه سینم دردم گرفت روی قلبم چنگ زدم
سرم گیج میرفت، کنار دیوار تکیه دادم
نه نه باید برم دفتر مدیر ولی همون موقعه صدای آیزاواـ سنسه اومد
سنسه:یکی بره این دختره رو بیاره تو برو میدوریا.»
میدوریا:من برم؟.»
سنسه: آره تو برو.»
درو باز کرد که منو دید
میدوریا:تو که اینجایی سنسه گفت بیای سر کلاس.»
وارد کلاس شدم
سنسه:گفتی اسمت چیه؟»
آماکازه:آماکازه هینا.»
جانم چی چی گفتم؟ هرچقدر میخواستم بگم لونا هستم نمیشد
سنسه:پس تو پنجمین نفری هستی که با توصیه نامه اومدی برای سن کمت اسم و عکست تو دفترم نبود ولی میتونی بشینی ته کلاس یه صندلی خالی هست اونجا برو.»
من با توصیه نامه اومدم، مگه ۴ نفر با توصیه نامه نیومده بودن گیج شده بودم. بی حرف
نشستم رو صندلی آخر ولی به خاطر قد کوتاهم به زور میتونستم ببینم تخته رو.
سنسه:لباس تمرین رو بپوشید رو زمین تمرین حاضر شید»
واستا من که نمیدونم کوسه ام چیه
ولی این براشون عجیب نیست
شاید اصلاً کوسه ندارم.
همه سمت زمین تمرین که.....
(خب دوستان اینم از پارت دوم
همچنان برای اسمش موندم پس پیشنهاد بدین☺️🥹)
- ۵.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط