trust
trust
-«من دارم میگم دیگه بهت اعتماد ندارم لعنتی! تو با داداشم بهم خیانت کردی!»
+«من خیانت نکردم!»
-«پس بهم ثابت کن!»
+«من چرا باید اون چپ و چوله ی احمقو به تو ترجیح بدم! اصلا خودت قیافشو دیدی؟ اون خیلی زشته!»
هیونجین با این حرف آلیتا خندش گرفت و لبخند ریزی زد
-« چپ و چوله؟»
+«اره! تو خیلی از اون بهتری!خیلی مهربونی! باهام مثل پرنسسا رفتار میکنی! چرا من باید به کسی که نمیتونه درست حرف بزنه رو به تو ترجیح بدم!»
-«خب خب لازم نیست حالا انقدر-»
+«هوانگ هیونجین! اگه یه بار دیگه درمورد اینکه من دارم خیانت میکنم اونم با کی؟ با برادر عقب موندت واقعا میزارم میرم!»
-«حالا باشه. من معذرت میخوام»
هیونجین با لبخند گفت و دست آلیتا رو گرفت
-«من معذرت میخوام باشه؟»
آلیتا مثل یه بچه ی پنج ساله سرشو تکون داد و رفت توی بغل هیونجین. هیون سرشو نوازش میکرد
-«نمیدنستم باهات مثل پرنسسا رفتار میکنم»
دوتاشون توی چشمای همدیگه نگاه کردن و فقط هیونجین لبخند زد ولی آلیتا یه مشت برخلاف ذهنیتش که اصلا درد نداشت به سینش زد
-«چیکار میکنی کوچولو»
+«من کوچولو نیستم درضمن داداشتم خیلی زشته... فقط نمیدونم تو چجوری از کنارش خوشگل دراومدی»
-«امممممم به برادرم توهین-»
+«خفه شو بابا»
-«باشه»
+«حالا. بازوتو بیار ببینم. باید یکم از جذابیتت کم کنم. میترسم بدزدنت»
-«بازو؟»
هیون جین بازوشو جلو آورد و ناگهان آلیتا استینشو داد بالا و بازوشو گاز گرفت
-«ایییییی!!!!!»
وقتی آلیتا از بازوش جدا شد جدای دندوناش موند
-«این چه کاری بود؟!»
+«مارک گذاری. بیا اینجا ببینم هنوز مونده!»
آلیتا یقشو گرفت و به سمت خودش کشیدش و بوسیدش
-«آآآآآآآآ»
پایان
-«من دارم میگم دیگه بهت اعتماد ندارم لعنتی! تو با داداشم بهم خیانت کردی!»
+«من خیانت نکردم!»
-«پس بهم ثابت کن!»
+«من چرا باید اون چپ و چوله ی احمقو به تو ترجیح بدم! اصلا خودت قیافشو دیدی؟ اون خیلی زشته!»
هیونجین با این حرف آلیتا خندش گرفت و لبخند ریزی زد
-« چپ و چوله؟»
+«اره! تو خیلی از اون بهتری!خیلی مهربونی! باهام مثل پرنسسا رفتار میکنی! چرا من باید به کسی که نمیتونه درست حرف بزنه رو به تو ترجیح بدم!»
-«خب خب لازم نیست حالا انقدر-»
+«هوانگ هیونجین! اگه یه بار دیگه درمورد اینکه من دارم خیانت میکنم اونم با کی؟ با برادر عقب موندت واقعا میزارم میرم!»
-«حالا باشه. من معذرت میخوام»
هیونجین با لبخند گفت و دست آلیتا رو گرفت
-«من معذرت میخوام باشه؟»
آلیتا مثل یه بچه ی پنج ساله سرشو تکون داد و رفت توی بغل هیونجین. هیون سرشو نوازش میکرد
-«نمیدنستم باهات مثل پرنسسا رفتار میکنم»
دوتاشون توی چشمای همدیگه نگاه کردن و فقط هیونجین لبخند زد ولی آلیتا یه مشت برخلاف ذهنیتش که اصلا درد نداشت به سینش زد
-«چیکار میکنی کوچولو»
+«من کوچولو نیستم درضمن داداشتم خیلی زشته... فقط نمیدونم تو چجوری از کنارش خوشگل دراومدی»
-«امممممم به برادرم توهین-»
+«خفه شو بابا»
-«باشه»
+«حالا. بازوتو بیار ببینم. باید یکم از جذابیتت کم کنم. میترسم بدزدنت»
-«بازو؟»
هیون جین بازوشو جلو آورد و ناگهان آلیتا استینشو داد بالا و بازوشو گاز گرفت
-«ایییییی!!!!!»
وقتی آلیتا از بازوش جدا شد جدای دندوناش موند
-«این چه کاری بود؟!»
+«مارک گذاری. بیا اینجا ببینم هنوز مونده!»
آلیتا یقشو گرفت و به سمت خودش کشیدش و بوسیدش
-«آآآآآآآآ»
پایان
- ۳.۰k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط