{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این در لعنتی رو باز کنید

«این در لعنتی رو باز کنید!!»

÷این عادیه...باباتم وقتی به دنیا اومدی همینطوری بود
-ش...شماها ندیدینش...خیلی نازه...خیلی کوچولوعه...
÷آلیتا بچه رو بده به من. من میبرم حموم
مادر آلیتا نوزاد رو به سمت حموم اتاق برد آروم شروع کرد به شستن بدنش
تلفن پدر آلیتا رنگ خورد و کاری براش پیش اومد و مجبور شد بره.
مینهو به الیتا نگاه میکرد
+صورتم پف کرده نه؟
-نه...
+پس چیه...چرا انقدر نگاه میکنی
-دارم به این فکر میکنم که بعد از زایمان هم هنوز زیبایی
-اییییی عزیزم خحالتم ندههههه.
مینهو نتونست تحمل کنه و به سمتش حجوم آورد و کل اجزای صورتشو بوسید و همینطور گردنش
-خیلی ممنونم ازت که همچین فرشته ای رو به وجود آوردی

آلیتا لبخند معصومی زد
-وای من فدای اون لبخند بشمم
مینو آروم کش اومد و سرشو رو سینه ی الیتا گذاشت
و چشماشو بست. آلیتا آروم موهای مردش رو نوازش میکرد و بوسه ای روی پیشونیش گذاشت. با این حرکت مینهو آروم چشماشو بست
خیلی صحنه ی زیبایی بود. مرد به اون گندگی توی بغل همسرش که خیلی ریزه می‌ره بود کز کرده بود
بعد از چند هفته ـ خونه ی الیتا و مینهو

صدای باز شدن در اومد. آلیتا درحالی که دستش کف کفی بود با لبخند به سمت در رفت و مینهو رو دید
+سل-
لبخند آلیتا با دیدن مادر شوهرش کمی محو شد
+سلام عزیزم... خسته نباشی...سلام مادر...
آلیتا دوباره رفت به سمت ظرفا. اون با دیدن مادر شوهرش و به یاد آوردن کاری که داشت باهاش می‌کرد حالش بده شد
مینهو که میدونست آلیتا حالش بد شده به سمتش رفت و آروم دست چپش رو روی کمر آلیتا کشید و آروم توی گوشش زمزمه کرد
-متاسفم...
+اونم به هر حال باید بیاد خونه نوه شو ببینه
مینهو آلیتا رو از پشت بغل کرد و به مادرش فهموند که مزاحمه
=اهم...نوه‌ام کجاست
+تو اتاقه
مادر مینهو به سمت اتاق رفت
مینهو شکم آلیتا رو نوازش میکرد
+برو لباساتو عوض کن برای شام
وقتی مینهو رفت تا لباس هایش رو عوض کنه مادرش اومد به سمت آلیتا
=شنیدم سزارین کردی...
+بله...دکترا گفتن بدنم ضعیف بوده...
=بنظر من زنی که سزارین کنه زن نیست
+....
مینهو با دخترش از اتاق دراومدن.
-مامان برای شام میمونی؟
=نه پسرم. من کلی کار خونه دارم.
-خب باشه.
زن رفت و در رو هم پشت سرش بست
-نگاه به جوجه رنگیم بکن
آلیتا به دخترش نگاه کرد درحالی که دوتا موگیر صورتی زده بود توی موهاش . اون لبخندی زد و بوسه ای روی لپش گذاشت. ولی دختر برگشت و باباش رو بغل کرد
-ای خدایاااا
آلیتا لبخندی زد
-عزیزم...آلیتا...چرا اینطوری شدی یهو...حالت خوبه ؟
مینهو آروم گونشو نوازش کرد
-مامانم باز چیزی گفته نه؟
+نه
-اخه فداتشم...وقتی چیزی بهت میگه بهم بگو
مینهو بچه رو گذاشت توی پذیرایی ، بین عروسکاش و برگشت و آلیتا رو از پشت بغل کرد و به خودش فشردش.
-من خیلی خیلی دوستت دارم...پس لطفاً...بهم بگو چی بهت گفت
+گفت زنی که سزارین کنه زن نیست
-پففففف فکر کردم چیز مهمی گفته. ببین الان این مهم نیست که چجوری بچمونو به دنیا آوردی. مهم اینه که سالمه، تو سالمی ، و همه در کنار همدیگه خوشحالیم
آلیتا لبخندی زد و به دخترشون نگاهی انداخت
+باورت میشه؟...ما الان پدر و مادریم
-نه...هنوز باورم نمیشه
دیدگاه ها (۰)

trust-«من دارم میگم دیگه بهت اعتماد ندارم لعنتی! تو با داداش...

«این در لعنتی رو باز کنید!!»-«این در لعنتی رو باز کنید!!»مرد...

«اکه میخوای همینطوری بمونه هیچی نگو...!» +«من...نمیدونم...خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط