مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود به

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت . او چیز هایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد . شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همین برای شنا کافی بود . مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود . ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد . آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !
دیدگاه ها (۴)

خدایا سلام ...بعد از ماه ها دوباره میخام برات بنویسم ،اما نم...

نوروز بمانید که ایّام شمایید!آغاز شمایید و سرانجام شمایید!آن...

درود بر فرزندان پارس و میراث داران کورش بزرگآغاز سال ۷۰۴۰ آر...

⇦ﺭﻭﯼ ﯾﻚ ﻛﺎﻏﺬ ﺑﯽ ﺧﻂ •••↯⇦ﺣﺮﻓﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺑــــــــﺖ↯⇦ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺯﻣ...

عشـــق تحقیر شـده𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط