{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا خندید

خدا خندید

پرسیدم خدا چرا از آتش نیستم تا هرکه قصد بازی داشت را بسوزانم

خدا اما ساکت بود گویا از من دلخور شده بود…

گفت : تو را از خاک افریدم تا بسازی نه بسوزانی

تو از خاک از عنصری برتر ساختم از خاک ساختم

که با آب گل شوی و زندگی ببخشی

از خاک که اگر آتشت بزنن باز هم زندگی میکنی

با خاک ساختمت تا با باد برقصی،

.

تو را ازخاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب باد تو را بازی داد

تو برخیزی سر بر آوری در قلبت دانه عشق بکاری

و رشد دهی و از میوه شیرینش لذت ببری تو از خاکی و به خاکی بودنت ببال…..

و من هیچ نداشتم برای گفتن به خدا…

.
دیدگاه ها (۲)

بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد و کنارم نشست گفت مگر کودک...

...

) : یه روز میفهمی قدرمو

عکس هنری من

به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نیستم !؟تا هر...

به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نیستم !؟تا هر...

به خدا گفتم!چرا مرا از خاک آفریدی؟چرا از آتش نیستم !تا هرکه ...

: پرسيدم خدايا ؛چرا از آتش نيستم !؟تا هرکه قصد بازي داشت را ...

♏️به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از...

به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نیستم !؟تا هر...

به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نیستم !؟تا هر...

به خدا گفتم!چرا مرا از خاک آفریدی؟چرا از آتش نیستم !؟تا هرکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط