{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار
دردت اشاره کرده به چشمم « کمی ببار»

می خواستم غزل بسرایم در این هوا
با واژه های خیس ، غم و دردِ انتظار

اینبار خواستی به خیالم سفر کنی
حتما برای قافیه ها چتر هم بیار

فرقی نمی کند که در آنسوی جنگلی
یا روی ماسه یا وسطِ دشت و لاله زار

اینجا ، درونِ کلبه ی تنهایی منی
ای تک سوارِ فاتحِ قلبم ، بزرگوار

بغضم ، ردیفِ آخر این گفتگو ، شکست
مهمانِ چشمهای تو هستم ، تو هم ببار
دیدگاه ها (۶)

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده امدر همان پس کوچه ها در...

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

رهایم کن غم امشب،،، که من با یاد او پیمانه بر دستم... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط