{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رهایم کن غم امشب،،،

رهایم کن غم امشب،،،
که من با یاد او پیمانه بر دستم...
به یاد عشق او همواره من مستم....
به یاد عشق می خوانم...
به یاد عشق می رقصم....
خیالش با من است و من،،،،
از این رویا سرمستم...
از آن دورهای شهر پیداست کور سویی،،،
چراغ خانه معشوق می سوزد،،،
و من شادم از این گرمی که او،،،
در دست یار خود سرمست است....
من و یادش، من و غم ها، من و تنهایی تن ها...
ولی دلخوش ز آنجا که می دانم،،،
به چندین عاشق و معشوق سرمست است.....
به یادم آید آن هنگام،،،
که می گفت او مرا هر دم،،،
که بسیار دوستم دارد.
دیدگاه ها (۱)

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقراردردت اشاره کرده به چشمم « ک...

ایستـــــاده ام به تماشـــــای دنیـــایــــی که دیگــــــر ه...

با تو می مانم که از نام تو دل آذین شود تا که شرح عشقمان یک ق...

🦋دستِ خالی، خواهشِ بیگانه میخواهم چکاربا دلِ پر تردید ویرانه...

این خبر را برسانید به ایرانی ها شانه آماده کنید، داغ پدر می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط