P
P14🍋🟩
درد سوزناکی که از قفسه ی سینه شروع میشد و تا شکم ادامه داشت و در کمرش چرخش رو متوقف میکرد دخترک را حسابی بهم ریخته بود پوست خوش رنگش به رنگ ملافه های تخت در آمده بود و چشمای روشنش از شدت گریه سرخ شده بود و بدنش دچار لرزش خفیف اما پایسته ی شده بود.
اما مهم تر از تمام این درد های جسمی ترس دخترک بود چون اوم تا به الان هیچ وقت چنین چیزی را تجربه نکرده بود و از اینکه چه بر سرش آمده بود ترس داشت.
موضوع دیگری هم ذهنش را مشغول کرده بود و خواب را از چشمان سرخ و خیسش گرفته بود و موضوع این بود که باید چطور به پدرش بگویید خوب می دانست که جرات گفتن چنین چیزی را ندارد اما هانیل کاملا به پدرش بلد بود و میدانست که حتی اگر خودش لب از لب باز نکند نامجون متوجه این موضوع میشود و با فکر کرد بهش لرزه به اندام ظریفش می افتاد.
نامجون:
اصلا خوابم نمیبرد نمیدونم چرا اما نمیتونستم بخوابم به خاطر همین بلند شدم رفتم سمت اتاق هانیل تا ببینم چیکار میکنه رفتم جلوی اتاقش و بی هوا و بدون در زدنمکد پک با تگه درو باز کردم که دیدم دراز کشیده و پتو رو تا روی شونه هاش بالا آورده حالا که از اینجا نگاش میکنم میبینم بدنش خیلی ظریف و تراشیدست اون دختر واقعا با زیبایش کار دست آدم میده.
-هانیل
هانیل سریع از جاش پرید
&بله
-بلند نشو دراز بکش
&کاری داشتین؟
-اومدم ببینم چیکار میکنی
&میخواستم بخوابم
-مزاحمم؟
&نه بفرمایید
اومد و نشست کنار تخت
-خوابم نمیبرد
&چرا؟....چیزی هست که اذییتون میکنه
-اره
&میتونم کمکی بکنم؟
-تو یهو چت شد
&مم....من؟
-اره یه طوری شدی
&نه بابا هیچی نیست
-واقعا راستشو میگی؟
&بله
-خیلی خوب باشه....هانیل؟
& بله
-چشمات چرا اینقدر قرمزه ؟
&مهم نیست
-چرا هست سر شامم پرسیدم اما طفره رفتی
&خوب...راستش یکم بدنم درد میکنه
-بازم؟
&اره اما اینبار شدیدتره
-میخوای بریم بیمارستان ؟
&نه
-اخه چرا به هر حال باید بفهمیم چرا اینطوری شدی یا نه
&نه مهم نیستش
ادامه دارد...
درد سوزناکی که از قفسه ی سینه شروع میشد و تا شکم ادامه داشت و در کمرش چرخش رو متوقف میکرد دخترک را حسابی بهم ریخته بود پوست خوش رنگش به رنگ ملافه های تخت در آمده بود و چشمای روشنش از شدت گریه سرخ شده بود و بدنش دچار لرزش خفیف اما پایسته ی شده بود.
اما مهم تر از تمام این درد های جسمی ترس دخترک بود چون اوم تا به الان هیچ وقت چنین چیزی را تجربه نکرده بود و از اینکه چه بر سرش آمده بود ترس داشت.
موضوع دیگری هم ذهنش را مشغول کرده بود و خواب را از چشمان سرخ و خیسش گرفته بود و موضوع این بود که باید چطور به پدرش بگویید خوب می دانست که جرات گفتن چنین چیزی را ندارد اما هانیل کاملا به پدرش بلد بود و میدانست که حتی اگر خودش لب از لب باز نکند نامجون متوجه این موضوع میشود و با فکر کرد بهش لرزه به اندام ظریفش می افتاد.
نامجون:
اصلا خوابم نمیبرد نمیدونم چرا اما نمیتونستم بخوابم به خاطر همین بلند شدم رفتم سمت اتاق هانیل تا ببینم چیکار میکنه رفتم جلوی اتاقش و بی هوا و بدون در زدنمکد پک با تگه درو باز کردم که دیدم دراز کشیده و پتو رو تا روی شونه هاش بالا آورده حالا که از اینجا نگاش میکنم میبینم بدنش خیلی ظریف و تراشیدست اون دختر واقعا با زیبایش کار دست آدم میده.
-هانیل
هانیل سریع از جاش پرید
&بله
-بلند نشو دراز بکش
&کاری داشتین؟
-اومدم ببینم چیکار میکنی
&میخواستم بخوابم
-مزاحمم؟
&نه بفرمایید
اومد و نشست کنار تخت
-خوابم نمیبرد
&چرا؟....چیزی هست که اذییتون میکنه
-اره
&میتونم کمکی بکنم؟
-تو یهو چت شد
&مم....من؟
-اره یه طوری شدی
&نه بابا هیچی نیست
-واقعا راستشو میگی؟
&بله
-خیلی خوب باشه....هانیل؟
& بله
-چشمات چرا اینقدر قرمزه ؟
&مهم نیست
-چرا هست سر شامم پرسیدم اما طفره رفتی
&خوب...راستش یکم بدنم درد میکنه
-بازم؟
&اره اما اینبار شدیدتره
-میخوای بریم بیمارستان ؟
&نه
-اخه چرا به هر حال باید بفهمیم چرا اینطوری شدی یا نه
&نه مهم نیستش
ادامه دارد...
- ۱۶.۲k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط