سناریو
#سناریو
#درخواستی
یک سناریو از همه بنویسی که یک ساعت زایمان کردی او انها پدر شدن و حس و علاقه انها نسبت به نوزاد تازه متولد شده و همسرش که درد زایمان را کشیده بنویسی مرسی ♥🎀✨🥺
سونگمین
سونگمین همیشه در بحثها پیروز بیرون بود آرام منطقی و پرتردید
ا.ت اما از آن دست زنهایی بود که با لبخندش میتوانست سختترین دلها را نرم کند چهار سال طول کشید تا بالاخره بتواند سونگمین را راضی کند برای بچه دار شدن
وقتی باردار شد سونگمین هنوز باور نداشت که این تصمیم درست است اتاق بچه را با بیمیلی رنگ زد شیشه شیرها را بیحوصله در قفسه چید و هر مریضی کوچک ا.ت را تقصیر اون بچه میدانست
اما روز تولد نوزادشان... همه چیز تغییر کرد
وقتی پرستار دختر کوچکشان را روی سینهی ا.ت گذاشت سونگمین فقط نگاه میکرد
آن موجود کوچک نفس میکشید دستهای ظریفش انگشت اشارهی او را گرفت و انگار همان لحظه چیزی در قلب مرد روشن شد نه مثل شعله نه مثل برق بلکه مثل گرمایی آرام که سالها گم شده بود و حالا برگشته بود
سونگمین اشکهایش را پنهان نکرد برای اولینبار در زندگیاش احساس کرد چیزی را دارد که نمیتواند با منطق توضیح دهد عشقی بیقید مالکانه اما پاک محکوم به محافظت و فداکاری
از آن روز به بعد هر گریهی کوچک دخترش هر لبخند هر پلک زدن برایش معنایی تازه داشت
جونگین
ساعت از نیمهشب گذشته بود و بیمارستان در سکوتی نسبی فرو رفته بود اما در اتاق ۳۰۲ سکوت معنای دیگری داشت جونگین با چشمانی که هیجان و بیخوابی در آن موج میزد دختر تازهمتولد شدهاش را در آغوش گرفته بود انگار تمام دنیا در آن موجود کوچک خلاصه شده بود ا.ت مادر تازه زایمان کرده با لبخندی خسته به جونگین نگاه میکرد
"عزیزم ا.ت..."جونگین با صدایی که از هیجان میلرزید نجوا کرد "دخترمون گشنه نیست؟ الان گشنهاش نمیشه؟"
ا.ت خندهی ریزی کرد "هنوز زوده عزیزم چند ساعت دیگه شیرش میدم"
جونگین سرش را تکان داد انگار که یک معمای پیچیده را حل کرده باشد اما بلافاصله سوال بعدی از ذهنش گذشت "پس... کی بیدار میشه؟ یعنی... الان خوابش خیلی عمیقه؟"
"آره جونگین الان خوابه تازه به دنیا اومده باید استراحت کنه"
ولی ذهن کنجکاو جونگین آرام نمیگرفت با دقت به صورت گلگون دخترش خیره شد و زیر لب گفت"اصلا میدونه من کیم؟ میدونه باباشم؟ شاید فکر کنه یه غریبه ام"
ا.ت دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد "عزیزم اون تازه چشم باز کرده فعلا فقط صدای تو رو میشنوه و بوی تو رو حس میکنه همین کافیه"
جونگین با احتیاط صورت دخترش را نوازش کرد "ولی من باباشم باید بدونه بذار یه چیزی بهش بگم..."
او صورت دخترش را نزدیکتر کرد و با لحنی که سعی میکرد قاطع باشد اما بیشتر شبیه نجواهای عاشقانه بود گفت "سلام پرنسسم من جونگینم بابایی گشنه شدی بگو بابا خسته شدی بگو بابا میدونم الان نمیتونی حرف بزنی ولی... یادت باشه خیلی دوست دارم " دختر کوچولو تو خواب تکان ریزی خورد که جونگین با شوق رو به ا.ت کرد و با چشمانی پر از اشک شوق گفت "فکر کنم فهمید آره مطمئنم فهمید"
ا.ت سرش را به بالش تکیه داد و با همان لبخند خسته و شیرین گفت "آره عزیزم حتما فهمید حالا بیا دخترمون رو بذار تو تخت تا کمی استراحت کنیم فردا روز طولانیتری در پیش داریم"
جونگین با اکراه دخترش را در تخت کوچک شیشه ای گذاشت اما نگاهش همچنان روی او بود انگار از همین حالا داشت برای تمام سوالهای بیپاسخ و بامزهای که قرار بود در آینده از دخترش بپرسد برنامهریزی میکرد دنیای پدرانهاش تازه شروع شده بود پر از عشق هیجان و البته کلی سوالهای بامزه دیگه که قرار بود باهاشون ا.ت رو بکشه
#درخواستی
یک سناریو از همه بنویسی که یک ساعت زایمان کردی او انها پدر شدن و حس و علاقه انها نسبت به نوزاد تازه متولد شده و همسرش که درد زایمان را کشیده بنویسی مرسی ♥🎀✨🥺
سونگمین
سونگمین همیشه در بحثها پیروز بیرون بود آرام منطقی و پرتردید
ا.ت اما از آن دست زنهایی بود که با لبخندش میتوانست سختترین دلها را نرم کند چهار سال طول کشید تا بالاخره بتواند سونگمین را راضی کند برای بچه دار شدن
وقتی باردار شد سونگمین هنوز باور نداشت که این تصمیم درست است اتاق بچه را با بیمیلی رنگ زد شیشه شیرها را بیحوصله در قفسه چید و هر مریضی کوچک ا.ت را تقصیر اون بچه میدانست
اما روز تولد نوزادشان... همه چیز تغییر کرد
وقتی پرستار دختر کوچکشان را روی سینهی ا.ت گذاشت سونگمین فقط نگاه میکرد
آن موجود کوچک نفس میکشید دستهای ظریفش انگشت اشارهی او را گرفت و انگار همان لحظه چیزی در قلب مرد روشن شد نه مثل شعله نه مثل برق بلکه مثل گرمایی آرام که سالها گم شده بود و حالا برگشته بود
سونگمین اشکهایش را پنهان نکرد برای اولینبار در زندگیاش احساس کرد چیزی را دارد که نمیتواند با منطق توضیح دهد عشقی بیقید مالکانه اما پاک محکوم به محافظت و فداکاری
از آن روز به بعد هر گریهی کوچک دخترش هر لبخند هر پلک زدن برایش معنایی تازه داشت
جونگین
ساعت از نیمهشب گذشته بود و بیمارستان در سکوتی نسبی فرو رفته بود اما در اتاق ۳۰۲ سکوت معنای دیگری داشت جونگین با چشمانی که هیجان و بیخوابی در آن موج میزد دختر تازهمتولد شدهاش را در آغوش گرفته بود انگار تمام دنیا در آن موجود کوچک خلاصه شده بود ا.ت مادر تازه زایمان کرده با لبخندی خسته به جونگین نگاه میکرد
"عزیزم ا.ت..."جونگین با صدایی که از هیجان میلرزید نجوا کرد "دخترمون گشنه نیست؟ الان گشنهاش نمیشه؟"
ا.ت خندهی ریزی کرد "هنوز زوده عزیزم چند ساعت دیگه شیرش میدم"
جونگین سرش را تکان داد انگار که یک معمای پیچیده را حل کرده باشد اما بلافاصله سوال بعدی از ذهنش گذشت "پس... کی بیدار میشه؟ یعنی... الان خوابش خیلی عمیقه؟"
"آره جونگین الان خوابه تازه به دنیا اومده باید استراحت کنه"
ولی ذهن کنجکاو جونگین آرام نمیگرفت با دقت به صورت گلگون دخترش خیره شد و زیر لب گفت"اصلا میدونه من کیم؟ میدونه باباشم؟ شاید فکر کنه یه غریبه ام"
ا.ت دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد "عزیزم اون تازه چشم باز کرده فعلا فقط صدای تو رو میشنوه و بوی تو رو حس میکنه همین کافیه"
جونگین با احتیاط صورت دخترش را نوازش کرد "ولی من باباشم باید بدونه بذار یه چیزی بهش بگم..."
او صورت دخترش را نزدیکتر کرد و با لحنی که سعی میکرد قاطع باشد اما بیشتر شبیه نجواهای عاشقانه بود گفت "سلام پرنسسم من جونگینم بابایی گشنه شدی بگو بابا خسته شدی بگو بابا میدونم الان نمیتونی حرف بزنی ولی... یادت باشه خیلی دوست دارم " دختر کوچولو تو خواب تکان ریزی خورد که جونگین با شوق رو به ا.ت کرد و با چشمانی پر از اشک شوق گفت "فکر کنم فهمید آره مطمئنم فهمید"
ا.ت سرش را به بالش تکیه داد و با همان لبخند خسته و شیرین گفت "آره عزیزم حتما فهمید حالا بیا دخترمون رو بذار تو تخت تا کمی استراحت کنیم فردا روز طولانیتری در پیش داریم"
جونگین با اکراه دخترش را در تخت کوچک شیشه ای گذاشت اما نگاهش همچنان روی او بود انگار از همین حالا داشت برای تمام سوالهای بیپاسخ و بامزهای که قرار بود در آینده از دخترش بپرسد برنامهریزی میکرد دنیای پدرانهاش تازه شروع شده بود پر از عشق هیجان و البته کلی سوالهای بامزه دیگه که قرار بود باهاشون ا.ت رو بکشه
- ۱۴.۳k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط