رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت هفدهم | بین اعتماد و شک
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به مدرسه رسید.
کنار پنجرهی کلاس نشست و به نقاشی نیمهکارهشان نگاه کرد.
با خودش فکر میکرد:
«چرا جونگکوک دوباره فاصله گرفته؟»
او نمیخواست اعتراف کند، اما سرد شدن رفتار جونگکوک ناراحتش کرده بود.
---
در کارگاه هنر، جونگکوک وارد شد.
چند لحظه به لیانا نگاه کرد.
میخواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
لیانا آرام پرسید:
ـ «هنوز از من چیزی رو پنهون میکنی؟»
جونگکوک تعجب کرد.
ـ «چی؟»
ـ «از وقتی اون پیام رو گرفتی، رفتارت عوض شده.»
جونگکوک سکوت کرد.
او نمیخواست به لیانا بگوید که دربارهی خانوادهاش شک کرده.
چون میترسید او را از دست بدهد.
بالاخره گفت:
ـ «فقط... بعضی چیزها ذهنمو درگیر کرده.»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «اگه به من اعتماد نداری، اشکالی نداره. ولی من دوست ندارم کسی بدون اینکه چیزی بدونه، دربارهم قضاوت کنه.»
این حرف باعث شد جونگکوک احساس عجیبی کند.
چون لیانا درست میگفت.
او همیشه قبل از شناختن آدمها، دربارهشان تصمیم میگرفت.
---
همان روز، هنگام تمرین نقاشی، یک اتفاق کوچک افتاد.
دست لیانا با لبهی بوم زخمی شد.
جونگکوک سریع نزدیک شد.
ـ «دستت رو ببینم.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «نگران شدی؟»
جونگکوک سریع دستش را عقب کشید.
ـ «نه... فقط نمیخوام نقاشی خراب بشه.»
لیانا لبخند زد.
ـ «آره، حتماً فقط برای نقاشیه.»
جونگکوک چیزی نگفت، اما خودش میدانست دلیلش چیز دیگری است.
---
شب، جولیا تصمیم گرفت آخرین حرکتش را انجام دهد.
او یک فایل قدیمی پیدا کرده بود...
فایلی که میتوانست راز بزرگی دربارهی گذشتهی دو خانواده را آشکار کند.
با لبخند گفت:
ـ «حالا دیگه همهچیز تموم میشه، لیانا.»
اما نمیدانست این راز...
ممکن است نه فقط لیانا، بلکه خودش را هم نابود کند.
پایان پارت هفدهم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدیییی : (برای هر سه پارت هست 👈👉😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟯𝟯ᯒ
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟮𝟱ᯒ
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟭𝟬ᯒ
پارت هفدهم | بین اعتماد و شک
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به مدرسه رسید.
کنار پنجرهی کلاس نشست و به نقاشی نیمهکارهشان نگاه کرد.
با خودش فکر میکرد:
«چرا جونگکوک دوباره فاصله گرفته؟»
او نمیخواست اعتراف کند، اما سرد شدن رفتار جونگکوک ناراحتش کرده بود.
---
در کارگاه هنر، جونگکوک وارد شد.
چند لحظه به لیانا نگاه کرد.
میخواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
لیانا آرام پرسید:
ـ «هنوز از من چیزی رو پنهون میکنی؟»
جونگکوک تعجب کرد.
ـ «چی؟»
ـ «از وقتی اون پیام رو گرفتی، رفتارت عوض شده.»
جونگکوک سکوت کرد.
او نمیخواست به لیانا بگوید که دربارهی خانوادهاش شک کرده.
چون میترسید او را از دست بدهد.
بالاخره گفت:
ـ «فقط... بعضی چیزها ذهنمو درگیر کرده.»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «اگه به من اعتماد نداری، اشکالی نداره. ولی من دوست ندارم کسی بدون اینکه چیزی بدونه، دربارهم قضاوت کنه.»
این حرف باعث شد جونگکوک احساس عجیبی کند.
چون لیانا درست میگفت.
او همیشه قبل از شناختن آدمها، دربارهشان تصمیم میگرفت.
---
همان روز، هنگام تمرین نقاشی، یک اتفاق کوچک افتاد.
دست لیانا با لبهی بوم زخمی شد.
جونگکوک سریع نزدیک شد.
ـ «دستت رو ببینم.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «نگران شدی؟»
جونگکوک سریع دستش را عقب کشید.
ـ «نه... فقط نمیخوام نقاشی خراب بشه.»
لیانا لبخند زد.
ـ «آره، حتماً فقط برای نقاشیه.»
جونگکوک چیزی نگفت، اما خودش میدانست دلیلش چیز دیگری است.
---
شب، جولیا تصمیم گرفت آخرین حرکتش را انجام دهد.
او یک فایل قدیمی پیدا کرده بود...
فایلی که میتوانست راز بزرگی دربارهی گذشتهی دو خانواده را آشکار کند.
با لبخند گفت:
ـ «حالا دیگه همهچیز تموم میشه، لیانا.»
اما نمیدانست این راز...
ممکن است نه فقط لیانا، بلکه خودش را هم نابود کند.
پایان پارت هفدهم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدیییی : (برای هر سه پارت هست 👈👉😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟯𝟯ᯒ
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟮𝟱ᯒ
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟭𝟬ᯒ
- ۱.۶k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط