{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

پارت شانزدهم | رازهایی که نزدیک می‌شوند

از صبح، رفتار جونگکوک عجیب شده بود.

برخلاف روزهای قبل که با لیانا شوخی می‌کرد، حالا دوباره ساکت و سرد شده بود.

لیانا چند بار خواست دلیلش را بپرسد، اما منصرف شد.

او نمی‌خواست دوباره همان دختری باشد که به زور وارد دنیای جونگکوک می‌شود.


---

بعد از کلاس، جونگکوک بالاخره جلوی او را گرفت.

ـ «لیانا...»

لیانا برگشت.

ـ «چیه؟»

جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.

ـ «تا حالا فکر کردی خانواده‌هات چه رازهایی دارن؟»

لیانا اخم کرد.

ـ «منظورت چیه؟»

جونگکوک گوشی‌اش را نشان نداد، فقط گفت:

ـ «بعضی چیزها اون‌طوری که به نظر می‌رسن نیستن.»

لیانا نگاهش کرد.

ـ «اگه چیزی می‌خوای بدونی، مستقیم بپرس.»

جونگکوک برای لحظه‌ای مردد شد.

اما نتوانست درباره‌ی خانواده‌ی او سؤال کند.

چون با وجود همه‌ی چیزهایی که شنیده بود...

هنوز به لیانا اعتماد داشت.


---

همان شب، پدر جونگکوک او را به اتاق کارش صدا زد.

ـ «شنیدم درباره‌ی خانواده‌ی لیانا چیزهایی فهمیدی.»

جونگکوک تعجب کرد.

ـ «شما از کجا می‌دونید؟»

پدرش با جدیت گفت:

ـ «چون این دنیا پر از آدم‌هاییه که می‌خوان بین دو خاندان اختلاف بندازن.»

جونگکوک سکوت کرد.

پدرش ادامه داد:

ـ «لیانا شبیه پدرش نیست. اینو فراموش نکن.»

این جمله باعث شد جونگکوک بیشتر فکر کند.


---

در طرف دیگر، جولیا از دور همه‌چیز را دنبال می‌کرد.

او فهمیده بود پیام‌هایش باعث شده جونگکوک شک کند.

اما چیزی که انتظارش را نداشت، این بود که جونگکوک هنوز طرف لیانا را بگیرد.

با عصبانیت گفت:

ـ «چرا هنوز ازش دفاع می‌کنی؟»

اما جواب این سؤال را خودش هم نمی‌دانست...

چون شاید دلیلش دیگر فقط یک حس رقابت نبود.

پایان پارت شانزدهم... 💜
دیدگاه ها (۳)

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت هفدهم | بین اعتماد و شکصبح ر...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت پانزدهم | فاصله‌ای که نبودچن...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت چهاردهم | حسِ ناشناختهروزهای...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت پنجم | راز پشت درهای بستهآن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط