{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند.

وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی ،گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند.

وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!

B-)
دیدگاه ها (۱۰)

💥باید به جای بمب بر سر مسلمانان دامن کوتاه فرو بریزیم 🚺میشیل...

The Fairy's - Monster's wrong love

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۷‌بعد از یک هفته‌ای ...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

با خارها راهش را میبندم: شباهت اسود عنسی کذاب و بهائیت

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود...

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط