حقیقت پنهان
حقیقت پنهان
پارت ۵
نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سمت بورام رفت و شانه های بورام را گرفت و به دیوار هل داد و شانه هایش را محکم گرفته بود
نامجون : بسه دیگه بورام فکر کردی نمیفهمیم چرا هی میخوای خودتو به ما نزدیک کنی
بورام : نامجون....گوش کن....من
شوگا : دروغ نگو هیچ کدوم از حرفات را باور نمیکنم تو میخوای خودتو به ما تحمیل کنی ( تندی و سرد )
بورام : چرا نمیفهمید... من فقط
یهو جیمین یه لگد محکم به بورام زد صدای برخورد شدید بورام توی اتاق پیچید نامجون در حالی که هنوز دستش را از شانه بورام برنداشته بود گفت
نامجون : برو بیرون بورام هر وقت آدم شدی برگرد پیش ما
بورام اشک در چشمانش جمع شد او از درگیری فیزیکی ناراحت نبود از این ناراحت بود که تنها دوستای زندگیش به دشمنش تبدیل شده بودند و سریع از اتاق بیرون رفت و به اتاق خودش برگشت و هیچوقت فکر نمی کرد اعضا اینقدر بی رحمانه بهش آسیب بزنند یهو صدای در آمد بورام سریع خودش را جمع کرد و اشک هایش را پاک کرد آلیس بود ( یکی از استف اعضا )
بورام : بله آلیس
آلیس : ماشین دم در منتظره
بورام : باشه الان می آیم
آلیس از اتاق بیرون رفت و بورام وسایل هایش را جمع کرد و از اتاق بیرون رفت اعضا از اتاق هایشان خارج شده بودند بورام بدون هیچ حرفی از کمپانی خارج شد و سوار ماشین شد و بقیه اعضا هم سوار شدند و به سمت خانه حرکت کردند و وقتی رسیدند بورام سریع تر از همه از ماشین پیاده شد و وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت با اینکه توی اتاقش تنها بود ولی هنوز دلش گرفته بود تصمیم گرفت از خانه بیرون برود و به سمت قلعه قدیمی رفت تا شاید آنجا آرام شود از اتاق بیرون آمد اعضا دور هم نشسته بودند و میخندیدند که با آمدن بورام همه اخم کردند بورام بدون اینکه به آنها نگاه کند سوییچ ماشینش را برداشت و با خانه بیرون رفت و سوار ماشین شد و مسیر قلعه را بلد بود و بعد از نیم ساعت به جنگل رسید و ماشین را چند متر عقب تر از قلعه پارک کرد و از ماشین پیاده شد صدای جیر جیر و تکان خوردن برگ ها می آمد بورام به سمت قلعه رفت و وارد قلعه شد قلعه ای که روزی خانه او بود جایی که با پدر و مادر و خواهرش اینجا زندگی میکرد ولی توی یه شب به دست انسانها نابود شد از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد از اون اتفاق زیبا فقط چند تا چوب سوخته و خاکستر مانده بود روی زمین نشست و شروع به درد و دل کرد
بورام : من آمدم عضو این خانواده بعد از یه مدت برگشت انگار این قلعه منو به سمت خودش کشاند خیلی دلم میخواست کنارم باشید و با هم حرف بزنیم ولی سرنوشت چیز دیگری را برایم نوشت شما که پیشم نیستید دلم به این خوش بود که اعضا را دارم ولی آنها هم مثل بقیه مرا ترک کردند
و قطره های اشک از چشمانش جاری شد اینبار جلوش را نگرفت اجازه داد بریزد اینجا تنها جایی بود که هر وقت احساس تنهایی میکرد اینجا می آمد انگار مامانش راست میگفت آنها پیشش هستند ولی بورام آنها را نمیبیند نفهمید چطور زمان گذشت وقتی به ساعت نگاه کرد ساعت ۱ شب بود خیلی سریع گذشت از جاش بلند شد و از قلعه بیرون آمد و سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد وقتی رسید ماشین را داخل پارکینگ گذاشت و وارد خانه شد چراغ ها خاموش بود حتما اعضا خواب هستند به سمت اتاقش رفت و وارد شد و لباس هایش را عوض کرد و یه لباس خونگی پوشید و روی تخت افتاد و از خستگی سریع خوابید
پرش زمانی به فردا :
«ساعت ۷ شب بعد کنسرت »
ویو ادمین :
کنسرت تمام شد و اعضا و بورام توی پشت صحنه بودند خانواده اعضا به دیدار آنها آمده بودند اعضا مشغول حرف زدن با خانواده و تعریف کردم خاطرات بودند ولی بورام یه گوشه روی کاناپه نشسته بود هر وقت نمایش به اعضا می افتاد یاد خاطراتش با خانواده اش می افتاد چه روز های خوبی بورام داشت ولی حیف که الان فقط یه خاطره است بورام سعی میکرد خودش را سرگرم گوشی کند ولی هر گاهی نگاهش به اعضا می افتاد که خواهر های اعضا با هیجان به سمت بورام آمدند
جیهی ( خواهر نامجون ) : وای بورام اجرات عالی بود
بعد از جیهی سولگی ( خواهر شوگا ) و مینهی ( خواهر جیمین ) و سوا ( خواهر تهیونگ ) به سمت بورام رفتند
سولگی: واقعا نمیتونستم چشم ازت بردارم
مینهی: خیلی خوشگل شده بودی انکار یه فرشته تیم کنسرت بود
سوا: ممنونم مطمئنم خیلی تلاش کردی نه
بورام حصار تنهایی خود را عقب برد با لبخند گفت :
ممنونم ازتون آره خیلی تلاش کرده بودم ولی می ارزید
بورام با خواهر های اعضا میخندیدند و خواهر های اعضا ازش تعریف میکردند ولی این خنده و حرف ها برای اعضا مثل توهین بود اعضا ای اینکه خواهر هایشان با آن موجود مرموز و وحشی اینقدر صمیمی و گرم هستند احساس خطر کردند و
ادامه دارد....
شرط :
لایک : ۲۰
کامنت : ۵
پارت ۵
نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سمت بورام رفت و شانه های بورام را گرفت و به دیوار هل داد و شانه هایش را محکم گرفته بود
نامجون : بسه دیگه بورام فکر کردی نمیفهمیم چرا هی میخوای خودتو به ما نزدیک کنی
بورام : نامجون....گوش کن....من
شوگا : دروغ نگو هیچ کدوم از حرفات را باور نمیکنم تو میخوای خودتو به ما تحمیل کنی ( تندی و سرد )
بورام : چرا نمیفهمید... من فقط
یهو جیمین یه لگد محکم به بورام زد صدای برخورد شدید بورام توی اتاق پیچید نامجون در حالی که هنوز دستش را از شانه بورام برنداشته بود گفت
نامجون : برو بیرون بورام هر وقت آدم شدی برگرد پیش ما
بورام اشک در چشمانش جمع شد او از درگیری فیزیکی ناراحت نبود از این ناراحت بود که تنها دوستای زندگیش به دشمنش تبدیل شده بودند و سریع از اتاق بیرون رفت و به اتاق خودش برگشت و هیچوقت فکر نمی کرد اعضا اینقدر بی رحمانه بهش آسیب بزنند یهو صدای در آمد بورام سریع خودش را جمع کرد و اشک هایش را پاک کرد آلیس بود ( یکی از استف اعضا )
بورام : بله آلیس
آلیس : ماشین دم در منتظره
بورام : باشه الان می آیم
آلیس از اتاق بیرون رفت و بورام وسایل هایش را جمع کرد و از اتاق بیرون رفت اعضا از اتاق هایشان خارج شده بودند بورام بدون هیچ حرفی از کمپانی خارج شد و سوار ماشین شد و بقیه اعضا هم سوار شدند و به سمت خانه حرکت کردند و وقتی رسیدند بورام سریع تر از همه از ماشین پیاده شد و وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت با اینکه توی اتاقش تنها بود ولی هنوز دلش گرفته بود تصمیم گرفت از خانه بیرون برود و به سمت قلعه قدیمی رفت تا شاید آنجا آرام شود از اتاق بیرون آمد اعضا دور هم نشسته بودند و میخندیدند که با آمدن بورام همه اخم کردند بورام بدون اینکه به آنها نگاه کند سوییچ ماشینش را برداشت و با خانه بیرون رفت و سوار ماشین شد و مسیر قلعه را بلد بود و بعد از نیم ساعت به جنگل رسید و ماشین را چند متر عقب تر از قلعه پارک کرد و از ماشین پیاده شد صدای جیر جیر و تکان خوردن برگ ها می آمد بورام به سمت قلعه رفت و وارد قلعه شد قلعه ای که روزی خانه او بود جایی که با پدر و مادر و خواهرش اینجا زندگی میکرد ولی توی یه شب به دست انسانها نابود شد از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد از اون اتفاق زیبا فقط چند تا چوب سوخته و خاکستر مانده بود روی زمین نشست و شروع به درد و دل کرد
بورام : من آمدم عضو این خانواده بعد از یه مدت برگشت انگار این قلعه منو به سمت خودش کشاند خیلی دلم میخواست کنارم باشید و با هم حرف بزنیم ولی سرنوشت چیز دیگری را برایم نوشت شما که پیشم نیستید دلم به این خوش بود که اعضا را دارم ولی آنها هم مثل بقیه مرا ترک کردند
و قطره های اشک از چشمانش جاری شد اینبار جلوش را نگرفت اجازه داد بریزد اینجا تنها جایی بود که هر وقت احساس تنهایی میکرد اینجا می آمد انگار مامانش راست میگفت آنها پیشش هستند ولی بورام آنها را نمیبیند نفهمید چطور زمان گذشت وقتی به ساعت نگاه کرد ساعت ۱ شب بود خیلی سریع گذشت از جاش بلند شد و از قلعه بیرون آمد و سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد وقتی رسید ماشین را داخل پارکینگ گذاشت و وارد خانه شد چراغ ها خاموش بود حتما اعضا خواب هستند به سمت اتاقش رفت و وارد شد و لباس هایش را عوض کرد و یه لباس خونگی پوشید و روی تخت افتاد و از خستگی سریع خوابید
پرش زمانی به فردا :
«ساعت ۷ شب بعد کنسرت »
ویو ادمین :
کنسرت تمام شد و اعضا و بورام توی پشت صحنه بودند خانواده اعضا به دیدار آنها آمده بودند اعضا مشغول حرف زدن با خانواده و تعریف کردم خاطرات بودند ولی بورام یه گوشه روی کاناپه نشسته بود هر وقت نمایش به اعضا می افتاد یاد خاطراتش با خانواده اش می افتاد چه روز های خوبی بورام داشت ولی حیف که الان فقط یه خاطره است بورام سعی میکرد خودش را سرگرم گوشی کند ولی هر گاهی نگاهش به اعضا می افتاد که خواهر های اعضا با هیجان به سمت بورام آمدند
جیهی ( خواهر نامجون ) : وای بورام اجرات عالی بود
بعد از جیهی سولگی ( خواهر شوگا ) و مینهی ( خواهر جیمین ) و سوا ( خواهر تهیونگ ) به سمت بورام رفتند
سولگی: واقعا نمیتونستم چشم ازت بردارم
مینهی: خیلی خوشگل شده بودی انکار یه فرشته تیم کنسرت بود
سوا: ممنونم مطمئنم خیلی تلاش کردی نه
بورام حصار تنهایی خود را عقب برد با لبخند گفت :
ممنونم ازتون آره خیلی تلاش کرده بودم ولی می ارزید
بورام با خواهر های اعضا میخندیدند و خواهر های اعضا ازش تعریف میکردند ولی این خنده و حرف ها برای اعضا مثل توهین بود اعضا ای اینکه خواهر هایشان با آن موجود مرموز و وحشی اینقدر صمیمی و گرم هستند احساس خطر کردند و
ادامه دارد....
شرط :
لایک : ۲۰
کامنت : ۵
- ۲۱۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط