spy×family

spy×family
فصل•۳•پارت•۲۹•
منشی دامیان: جناب دزموند تلفن با شما کار دارند
دامیان تلفن رو میگیره
دامیان : بله.... خودمم.....
«چند دقیقه بعد صحبت»

دامیان: چییییییییییی؟؟؟

جوری که پرنده ها از درخت بلند شدن

دامیان رو به منشی: به زنم زنگ بزن تلفن رو بده من

منشی: چشم

آنیا: بله؟ دامیان؟

منشی : خانم دزموند. شوهرتون گفت باهاتون تماس بگیرم و تلفن رو بدم به ایشون

و بعد میده به دامیان

دامیان عجله ای: آنیا همین الان برو مدرسه.


آنیا: دامیان.... عزیزم... این عجله و استرس برا
چیع؟

دامیان: برو مدرسه میفهمی....
الان کجایی ؟

آنیا: وای دامیان نمیدونی یکی از خانمای انجمن مادرت به من یه پاساژ معرفی کرده اینقدر خوبه🥹🤭

دامیان: آنیا من نگفتم دیگه حق نداری پاتو تو انجمن اونا بزاری؟؟؟ نگفتم ؟

آنیا: آخه مادرت خیلی اصرار کرد. منم رفتم💔😭 ایتسوکی هم بردم نگران نباشششش

دامیان یه آه از سر اینکه از دست این زن چکار کنم می‌کشه و میگه : فقط همین الان برو مدرسه

آنیا: باشه باشه ولی تو هم باید بیای

دامیان: شرکت کار دارم نمیتونم بعدشم اونجا ظاهر نشم بهتره

آنیا: باشه پسر دوم.... خود دانی. من رفتم

نیم ساعت بعد میرسن مدرسه

آنیا از ماشین پیاده میشه می‌ره مدرسه

هندرسون: خانم دزموند چه خوب تشریف آوردین فکر نمی‌کردیم بیاید

آنیا عینک آفتابیشو در میاره میده به بادیگارد کنارش: البته که میام همسرم کاری داشت نمیتونست بیاد . حالا بگید چه چیز مهمی هست که مارو کشوندین تا اینجا...؟

هندرسون: البته البته..
خانم دزموند شما شوخی طبع تر از اوایل تون شدید....

آنیا: سنسی هندرسون شما بهترین معلمی هستید که یک نفر می‌تونه داشته باشه برای همین دخترم رو به شما سپردیم.

هندرسون: من شما و دامیان رو فارغ‌التحصیل کردم.... با شما واقعا به من خوشگذشت.

آنیا: (::: راستی.... کار واجب چی بود؟

هندرسون: او .....« قیافه جدی میگیره »
دخترتون ... به یه پسر دقیقا عین شما مشت زده...

آنیا جا میخوره: چییی...؟؟؟؟
خندش میگیره: واقعا؟؟؟😂💔

هندرسون: خانم آنیا فکر نمیکنم خنده دار باشه... اون بچه هنوز داره گریه می‌کنه

آنیا زیر لب: حقش بوده لابد

آنیا: خب یه رعد میدید؟

هندرسون : درحالت عادی.... ۳ رعد دریافت میشه ولی من تمام سعیمو کردم که ۱ رعد بدم اونم چون دختر شماست و به آسامی هم قلدری شده بود

آنیا سرش رو به نشانه تایید تکون میده: مرسی سنسی.. اگر کاری ندارید برم.

هندرسون: بله ممنون تشریف آوردید

بادیگارد به آنیا عینکشو میده

آنیا: بریم...
و می‌رن

هندرسون: کی فکرش رو می‌کرد این بچه ها یه همچین عاقبتی داشته باشند...

همکار هندرسون همزمان که داره برا خودش کافی درست می‌کنه: راستی سنسی هندرسون اینا همون سال اولیا نبودن که دعوا داشتن..؟؟؟ هی... الان معلم دخترشون شدم...
واقعا باهوشه .

هندرسون سرش رو تکون میده به نشان تایید

همون همکار: راستی آنیا دزموند تو شرکت دزموند اسم و رسمی داره ها....
هندرسون به فکر فرو می‌ره.....

«بلاخره پارت رو آماده کردم حمایت حمایت»
دیدگاه ها (۸)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی پارت ۱۴

دروغی که واقعی شد

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

گل لیلیوم پارت ۵خبر مهمی دارمگروه برنده ، نفری یک استلا می گ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط