spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۳۰•
آنیا میره خونه
آنیا: عزیزم من اومدم...
ایتسوکی بدو بدو میاد: ماماننننننننننننننن
و میپره بغل آنیا: دلم برات تنگ شد چرا صبح بلند شدم نبودی از اینکه هی پترا کنارم وایسته و زاغ سیاهمو چوب بزنه متنفرم
و دوتاییشون به پترا نگاه میکنن
آنیا میخنده: عزیزم... اون وقتی ما نیستیم پیشته بعدشم تو مدرسه آبجی مشکلی پیش اومده بود رفتم...
ایتسوکی: چه موشکلی؟
آنیا : ها ها هیچی..... راستی تولدت مبارک عسلم
ایتسوکی: ماماننننننن من ۵ ساله میشمممممممم
آنیا لپ ایتسوکی رو میبوسه: اره .....
ایتسوکی: کی میتونم برم پیش ابجی؟
آنیا: منظورت مدرسه است؟ خب....ما نیاز نیست نگران مدرسه باشیم چون بابایی خودش از تو بیشتر دوست داره بری مدرسه....
خلاصه...
آسامی از مدرسه میاد خونه با قیافه اخمو
آنیا: سلام عزیزم...
آسامی تعجب میکنه: مامان.... عصبانی نیستی؟
آنیا: نه بابا دمت گرم ولی دیگه اینکارو هرگز هرگز نکن باشه؟ ممکنه اخراج شی
آسامی میپره بغل آنیا : مرسی
دامیان با قیافه عصبانی میاد تو
و بدون سلام: آسامی این چه کاری بود کردی؟
آسامی: بابا.....
دامیان: هوف..... به هرحال مهم نیست.. گذشته ها تموم شدن رفت
پیش میاد ... این اتفاق رو مدیون مادرتم...مگه نه آنیا.....خانم....؟؟؟
آنیا خنده احمقانه میکنه: عزیزم ببخشش....
دامیان نفس عمیقی میکشه: همین یکدفعه
و ایتسوکی میپره بغل دامیان
دامیان: تولدت مبارک باشه. برو حیاط پشتی.
ایتسوکی: چییی؟ باشه الان میرمممممم
ایتسوکی رفت و با یه ماشین بنز میباخ روبه رو شد
ایتسوکی: باااباااااااا ماشین مورددددعلاقمممممممممممممممم
دامیان و آنیا و اسامی دارن نگاه میکنن
دامیان: بیا پسرم اینم کلیدش...
ایتسوکی: میشهههه سوارررر شممم؟🎀
آنیا یه نگاه وحشتناک به دامیان میندازه
دامیان : عامممممم وقتی بزرگ شدی تا اونوقع این ماشین تو پارکینگ میمونه و ماله توئه باشه؟
ایتسوکی: اخخخجوننننمممممممم و میپرسم بغل مامان و باباش
آسامی: هی.... این عادلانه نیست بابا... شما برای من فقط یه پک آرایشی ۱۲۰ رنگ گرفتید و یه کمد لباس.... من هم بنز میخواستم 💔
آنیا: هی.... آسامی... پرو نباش . تو دختری بعد شم هم خوشت نیومد؟ تو آرزوت بود
دامیان: مادرت راست میگه شاید برای تولد بعدیت گرفتم.
آسامی: شاید حق با شما باشه 🥸
و اونم میپره بغل مامان و باباش.
«رگباری پارت برای جبران🤣🤡»
فصل•۳•پارت•۳۰•
آنیا میره خونه
آنیا: عزیزم من اومدم...
ایتسوکی بدو بدو میاد: ماماننننننننننننننن
و میپره بغل آنیا: دلم برات تنگ شد چرا صبح بلند شدم نبودی از اینکه هی پترا کنارم وایسته و زاغ سیاهمو چوب بزنه متنفرم
و دوتاییشون به پترا نگاه میکنن
آنیا میخنده: عزیزم... اون وقتی ما نیستیم پیشته بعدشم تو مدرسه آبجی مشکلی پیش اومده بود رفتم...
ایتسوکی: چه موشکلی؟
آنیا : ها ها هیچی..... راستی تولدت مبارک عسلم
ایتسوکی: ماماننننننن من ۵ ساله میشمممممممم
آنیا لپ ایتسوکی رو میبوسه: اره .....
ایتسوکی: کی میتونم برم پیش ابجی؟
آنیا: منظورت مدرسه است؟ خب....ما نیاز نیست نگران مدرسه باشیم چون بابایی خودش از تو بیشتر دوست داره بری مدرسه....
خلاصه...
آسامی از مدرسه میاد خونه با قیافه اخمو
آنیا: سلام عزیزم...
آسامی تعجب میکنه: مامان.... عصبانی نیستی؟
آنیا: نه بابا دمت گرم ولی دیگه اینکارو هرگز هرگز نکن باشه؟ ممکنه اخراج شی
آسامی میپره بغل آنیا : مرسی
دامیان با قیافه عصبانی میاد تو
و بدون سلام: آسامی این چه کاری بود کردی؟
آسامی: بابا.....
دامیان: هوف..... به هرحال مهم نیست.. گذشته ها تموم شدن رفت
پیش میاد ... این اتفاق رو مدیون مادرتم...مگه نه آنیا.....خانم....؟؟؟
آنیا خنده احمقانه میکنه: عزیزم ببخشش....
دامیان نفس عمیقی میکشه: همین یکدفعه
و ایتسوکی میپره بغل دامیان
دامیان: تولدت مبارک باشه. برو حیاط پشتی.
ایتسوکی: چییی؟ باشه الان میرمممممم
ایتسوکی رفت و با یه ماشین بنز میباخ روبه رو شد
ایتسوکی: باااباااااااا ماشین مورددددعلاقمممممممممممممممم
دامیان و آنیا و اسامی دارن نگاه میکنن
دامیان: بیا پسرم اینم کلیدش...
ایتسوکی: میشهههه سوارررر شممم؟🎀
آنیا یه نگاه وحشتناک به دامیان میندازه
دامیان : عامممممم وقتی بزرگ شدی تا اونوقع این ماشین تو پارکینگ میمونه و ماله توئه باشه؟
ایتسوکی: اخخخجوننننمممممممم و میپرسم بغل مامان و باباش
آسامی: هی.... این عادلانه نیست بابا... شما برای من فقط یه پک آرایشی ۱۲۰ رنگ گرفتید و یه کمد لباس.... من هم بنز میخواستم 💔
آنیا: هی.... آسامی... پرو نباش . تو دختری بعد شم هم خوشت نیومد؟ تو آرزوت بود
دامیان: مادرت راست میگه شاید برای تولد بعدیت گرفتم.
آسامی: شاید حق با شما باشه 🥸
و اونم میپره بغل مامان و باباش.
«رگباری پارت برای جبران🤣🤡»
- ۱.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط