از اینها بود که مدام میخندند..مدام میخندانند. کسی چه م
از اینها بود که مدام میخندند..مدام میخندانند. کسی چه میدانست چه غوغایی است در عالم درونش؟ میانهی راه گربهها را نوازش میکرد و به آنها غذا میداد..برای کوکان درون کالسکه ادا در میاورد تا گریهشان قطع شود..با راننده تاکسیهای خسته شوخی میکرد و خنده بر لبشان میآورد.. ولی پا به اتاقش که میرسید.. او بود و خودش و یک دنیا بغض که در حجم اتاق جا نمیشد،..کلی اشک که نمیتوانست بریزد، کلی حرف که فقط به آیینه میزد، کلی نگاه خیره که مهمان خودش میکرد. آری، از این آدمها بود که خنده صورتش را ترک نمیکرد، بازیگر خیلی ماهری شده بود..
- ۱۹۰
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط