{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part15
بعد از بوسه ی طولانی که فلیکس شروع کرده بود صورتش رو از صورتت دور کرد و لبخند محوی زد.

بغلش کردی و دم گوشش گفتی...

ت.و: فلیکس! تو غیر این داداشت خانواده ای نداشتی؟!

فلیکس کمی بغض کرد ولی نذاشت روی صداش تاثیری بذاره. جواب داد....

فلیکس: خب نه! ولی الان تورو دارمم🥹

ت.و: منم قول میدم همیشه کنارت بمونم🙃

فلیکس رو محکم بغل کردی و سرت رو روی سینش گذاشتی.

فلیکس هم دستی رو موهات کشید و سرت رو بوسید.

یهو زنگ در عمارت به صدا در اومد...

فلیکس: یعنی کیه؟! تو بشین من الان میرم ببینم کیه...

ت.و: باشه.

فلیکس رفت در رو باز کرد و با نابی رو به رو شد...

فلیکس: ای وای ببخشید نابی. انقدر حال ا.ت بد بود دست و پامو گم کرده بودم.

نابی: نه بابا این حرفا چیه.... تو منو ببخش دیر اومدم. حالش خوبه؟!

فلیکس: آره بهتره. بیا تو یه چیزی بخور.

نابی: باشه ولی به هیونجینم بگو بیاد از صبحه ندیدمش دلم یه ذره شدههههه🥺

فلیکس: باشه بابا بیا برو تو. 😂

نابی و فلیکس اومدن داخل تا نابی تورو دید اومد سمتت و گفت

نابی: تو واقعا خوشگلی دختررر....

تو خجالت کشیدی چون اولین بارت بود میدیدیش گفتی...

ت.و: خب ممنون. توهم خیلی قشنگییی🥹

فلیکس داشت شما دوتارو نگاه میکرد و به هیونجین زنگ میزد.

هیونجین: الوو......(نگران)

فلیکس: عاممم خوبی؟!

هیونجین: فلیکس تو عمارتی؟! هرچی به نابی زنگ میزنم بر نمیداره. نمیدونم کجاست🥺

فلیکس: آروم باش پسر خونه ی منه. 😁

هیونجین: به من میخندی؟! الان اگه خبری از ا.ت نبود چی؟!

فلیکس: حتی فکرشم نکن.

هیونجین: تو راهم...

پایان تماس....

خب خوشگلا اینم پارت بعدی🥹💗🫴🏻
میخوام شرایط بزارمم ۶ لایک و ۵ کامنت به جز پاسخ های خودم🎀😄
امیدوارم خوشتون بیادد.... منتظر نظرهاتون هستمممم😊
دیدگاه ها (۵)

#مافیا_عزیز_من#Part14بالاخره فلیکس رسید و تورو بیهوش روی مبل...

#مافیا_عزیز_من#Part13ویو ت.و: فلیکس برای آخرین بار اومد منو ...

پارت دو ببخشید یادم رفتتتت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط