#درخواستی
#درخواستی
هوا یکم گرفته و بارونی بود و صدای برخورد قطرات به پنجره ی اتاق نشیمن خوابگاه، با صدای خنده های گاه و بیگاه اعضا ترکیب شده بود. تو روی کاناپه نشسته بودی و سعی میکردی کتاب بخونی، اما چیزی ذهنت رو درگیر کره بود. دستت رو ناخودآگاه روی شکمت قرار دادی. هنوز زود بود، اما انگار تمام دنیا سنگینی این راز کوچیک رو روی شونه هات گذاشته بود.
هیونجین کنار پنجره وایساده بود و داشت با سونگمین سر یک آهنگ بحث میکرد. هیون متوجه نگاه های خیره ی تو شد، لبخندی زد و به سمت تو اومد.
هیون: باز داری توی اون کتاب غرق میشی؟! بیا اینجا بشین یه فیلمی ببینیم.
هیون دستش رو سمتت گرفت تا بلندت کنه.تو با تردید دستش رو گرفتی و بلند شدی،اما تعادلت رو برای لحظه ای از دست دادی. هیونجین سریع کمرت رو گرفت.
هیون: هی ا.ت، خوبی بیبی؟! رنگت پریده.
صدای هیونجین باعث شد بقیه اعضا هم سکوت کنن و به سمت شما برگردن. چان با نگرانی پرسید
چان: چیشده؟!
تو میدونستی که دیگه نمیتونی پنهانش کنی. نگاهی به بقیه انداختی و بعد به هیونجینی که نگران بود. سرت رو پایین انداختی و نفس عمیقی کشیدی.
ا.ت: بچه ها.... باید یه چیزی رو بهتون بگم.
همه دور تو و هیون حلقه زدن تا موضوع رو بفهمن. فضای اتاق سنگین شد. دستت داشت از شدت استرس میلرزید. هیونجین متوجه شد و خیلی آروم دستت رو گرفت و گفت
هیون: بیب فقط بگو چیشده...(با نگرانی)
ا.ت: امم م.. ن من باردارم. ا.. ز هیونی.
فقط سکوت بود. یه سکوت مطلق. انگار زمان ایستاده بود. اولین کسی که واکنش نشون داد، فلیکس بود. تعجب کرده بود با هیجان سمت هیونجین دوید و داد زد
فلیکس: وات د؟! جدی؟! واییییی من دارم عمو میشممممم.
هان:(که داست پوفیلا میخورد، پوفیلا از پستش افتاد) چی؟! هیونجین؟! هیونجین احساساتی؟! اون قراره پدر شه؟! نکنه بچه هم قراره مثل خودش وسط خونه برقصه؟!
چانگبین:(با خنده ای نسبتا بلند به کمر هیونجین زد) دمت گرم هیونجین! ولی حالا چطوری میخوای اون همه انرژی بچتو مدیریت کنی؟!
هیونجین که هنوز تو شک بود، به تو مگاه کرد. چشماش برق زدن. هیون بی توجه به بقیه جلو اومد و پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند.
صدای لرزونش تو کل اتاق پیچید هیون: راست میگی؟!... واقعا؟!
ا.ت: آره... آزمایش دادم. چیه خوشحال نشدی؟!
هیون: بهپرین هدیه دنیا رو بهم دادی بیب.
چان لبخند میزنه، تو چشماش برق خاصی بود.
چان: بچه ها این بهترین خبری بود که تو این سال شنیدم. هیونجین، مسئولیت سنگینی داری... ولی ههمون اینجا هستیک، مگه نه؟!
سونگمین:(لبخندی پنهان زد و گفت) خب... حداقل حالا یه دلیل وجود داره که شبا دیرتر بخواب چون قراره بچه بیدار نگه ات داره. آماده باش هیونی.
لینو: اممم خوشحالم یکی دیگه بهمون اضافه میشه فقط ای کاش شبیه ا.ت باشه... امم نه شاید شبیه جفتتون باشه بهتره😁
همه خندیدن. هیونجین تورو آروم بغل مرد و تو گوشت گفت: مرسی فرشته ای مثل خودت و این کوچولو رو بهم دادی. قول میدم بهترن پدر دنیا بشم.
اون شب، تو خوابگاه اعضا تا دیروقت بیدار بودن. بحثهایی درباره اسم بچه، اینکه اتاقش را چه رنگی کنن و اینکه کدوم یکی از اعضا براش اسباببازیهای بیشتری میخره، تا ساعتها ادامه داشت. در اون لحظه، تو متوجه شدی که این بچه قراره در بین جمعی بزرگ شه که بیش از هر چیزی در دنیا دوسش خواهن داشت.
تقدیم نگاه زیباتون 🌕🥹
خب اینو یه بانو از من درخواست کردن که میدونم دیر شد ببخشید چون نتم تموم شد😭😭
امیدوارم خوشتون بیاد و کامنت های زیبایی بزارید 🎀💗
هوا یکم گرفته و بارونی بود و صدای برخورد قطرات به پنجره ی اتاق نشیمن خوابگاه، با صدای خنده های گاه و بیگاه اعضا ترکیب شده بود. تو روی کاناپه نشسته بودی و سعی میکردی کتاب بخونی، اما چیزی ذهنت رو درگیر کره بود. دستت رو ناخودآگاه روی شکمت قرار دادی. هنوز زود بود، اما انگار تمام دنیا سنگینی این راز کوچیک رو روی شونه هات گذاشته بود.
هیونجین کنار پنجره وایساده بود و داشت با سونگمین سر یک آهنگ بحث میکرد. هیون متوجه نگاه های خیره ی تو شد، لبخندی زد و به سمت تو اومد.
هیون: باز داری توی اون کتاب غرق میشی؟! بیا اینجا بشین یه فیلمی ببینیم.
هیون دستش رو سمتت گرفت تا بلندت کنه.تو با تردید دستش رو گرفتی و بلند شدی،اما تعادلت رو برای لحظه ای از دست دادی. هیونجین سریع کمرت رو گرفت.
هیون: هی ا.ت، خوبی بیبی؟! رنگت پریده.
صدای هیونجین باعث شد بقیه اعضا هم سکوت کنن و به سمت شما برگردن. چان با نگرانی پرسید
چان: چیشده؟!
تو میدونستی که دیگه نمیتونی پنهانش کنی. نگاهی به بقیه انداختی و بعد به هیونجینی که نگران بود. سرت رو پایین انداختی و نفس عمیقی کشیدی.
ا.ت: بچه ها.... باید یه چیزی رو بهتون بگم.
همه دور تو و هیون حلقه زدن تا موضوع رو بفهمن. فضای اتاق سنگین شد. دستت داشت از شدت استرس میلرزید. هیونجین متوجه شد و خیلی آروم دستت رو گرفت و گفت
هیون: بیب فقط بگو چیشده...(با نگرانی)
ا.ت: امم م.. ن من باردارم. ا.. ز هیونی.
فقط سکوت بود. یه سکوت مطلق. انگار زمان ایستاده بود. اولین کسی که واکنش نشون داد، فلیکس بود. تعجب کرده بود با هیجان سمت هیونجین دوید و داد زد
فلیکس: وات د؟! جدی؟! واییییی من دارم عمو میشممممم.
هان:(که داست پوفیلا میخورد، پوفیلا از پستش افتاد) چی؟! هیونجین؟! هیونجین احساساتی؟! اون قراره پدر شه؟! نکنه بچه هم قراره مثل خودش وسط خونه برقصه؟!
چانگبین:(با خنده ای نسبتا بلند به کمر هیونجین زد) دمت گرم هیونجین! ولی حالا چطوری میخوای اون همه انرژی بچتو مدیریت کنی؟!
هیونجین که هنوز تو شک بود، به تو مگاه کرد. چشماش برق زدن. هیون بی توجه به بقیه جلو اومد و پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند.
صدای لرزونش تو کل اتاق پیچید هیون: راست میگی؟!... واقعا؟!
ا.ت: آره... آزمایش دادم. چیه خوشحال نشدی؟!
هیون: بهپرین هدیه دنیا رو بهم دادی بیب.
چان لبخند میزنه، تو چشماش برق خاصی بود.
چان: بچه ها این بهترین خبری بود که تو این سال شنیدم. هیونجین، مسئولیت سنگینی داری... ولی ههمون اینجا هستیک، مگه نه؟!
سونگمین:(لبخندی پنهان زد و گفت) خب... حداقل حالا یه دلیل وجود داره که شبا دیرتر بخواب چون قراره بچه بیدار نگه ات داره. آماده باش هیونی.
لینو: اممم خوشحالم یکی دیگه بهمون اضافه میشه فقط ای کاش شبیه ا.ت باشه... امم نه شاید شبیه جفتتون باشه بهتره😁
همه خندیدن. هیونجین تورو آروم بغل مرد و تو گوشت گفت: مرسی فرشته ای مثل خودت و این کوچولو رو بهم دادی. قول میدم بهترن پدر دنیا بشم.
اون شب، تو خوابگاه اعضا تا دیروقت بیدار بودن. بحثهایی درباره اسم بچه، اینکه اتاقش را چه رنگی کنن و اینکه کدوم یکی از اعضا براش اسباببازیهای بیشتری میخره، تا ساعتها ادامه داشت. در اون لحظه، تو متوجه شدی که این بچه قراره در بین جمعی بزرگ شه که بیش از هر چیزی در دنیا دوسش خواهن داشت.
تقدیم نگاه زیباتون 🌕🥹
خب اینو یه بانو از من درخواست کردن که میدونم دیر شد ببخشید چون نتم تموم شد😭😭
امیدوارم خوشتون بیاد و کامنت های زیبایی بزارید 🎀💗
- ۱۰۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط