_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۱☆
__________________________________________________________________
آن شب، سکوتِ میانشان از همیشه سنگینتر بود.
نه باد، نه باران، و نه حتی صدای دورِ شهر، نمیتوانست اضطرابی را که در دلِ ینا و جونگکوک ریشه دوانده بود، کم کند.
جونگکوک هنوز همانجا ایستاده بود.
نگاهش به جایی دورتر از آسمان دوخته شده بود؛ انگار میخواست چیزی را در خودش خفه کند.
ینا بالاخره طاقت نیاورد.
ـ «تو از من چیزی پنهون میکنی؟»
جونگکوک آرام سرش را چرخاند.
ـ «اگه بگم آره، چی؟»
ینا نفسش را حبس کرد.
ـ «باید بدونم.»
او خندید؛ اما آن خنده، هیچ شباهتی به شادی نداشت.
ـ «تو همیشه باید بدونی، نه؟»
ینا با صدایی لرزان گفت:
ـ «چون حس میکنم دارم ازت دور میشم.»
این بار، جونگکوک واقعاً سکوت کرد.
نگاهِ تیرهاش برای لحظهای شکست.
انگار یکی بالاخره به زخمی دست زده بود که سالها پنهانش کرده بود.
ـ «منم همین حس رو دارم.»
ینا با سوال به او خیره شد.
و جونگکوک، برای اولینبار، چیزی گفت که تمامِ شب را زیر و رو کرد:
ـ «از وقتی فهمیدم دوستت دارم، هیچ چیز دیگه آرومم نکرده.»
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۱☆
__________________________________________________________________
آن شب، سکوتِ میانشان از همیشه سنگینتر بود.
نه باد، نه باران، و نه حتی صدای دورِ شهر، نمیتوانست اضطرابی را که در دلِ ینا و جونگکوک ریشه دوانده بود، کم کند.
جونگکوک هنوز همانجا ایستاده بود.
نگاهش به جایی دورتر از آسمان دوخته شده بود؛ انگار میخواست چیزی را در خودش خفه کند.
ینا بالاخره طاقت نیاورد.
ـ «تو از من چیزی پنهون میکنی؟»
جونگکوک آرام سرش را چرخاند.
ـ «اگه بگم آره، چی؟»
ینا نفسش را حبس کرد.
ـ «باید بدونم.»
او خندید؛ اما آن خنده، هیچ شباهتی به شادی نداشت.
ـ «تو همیشه باید بدونی، نه؟»
ینا با صدایی لرزان گفت:
ـ «چون حس میکنم دارم ازت دور میشم.»
این بار، جونگکوک واقعاً سکوت کرد.
نگاهِ تیرهاش برای لحظهای شکست.
انگار یکی بالاخره به زخمی دست زده بود که سالها پنهانش کرده بود.
ـ «منم همین حس رو دارم.»
ینا با سوال به او خیره شد.
و جونگکوک، برای اولینبار، چیزی گفت که تمامِ شب را زیر و رو کرد:
ـ «از وقتی فهمیدم دوستت دارم، هیچ چیز دیگه آرومم نکرده.»
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۲۳۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط