رمان 🩷💚شروع تازه 💚🩷 پارت ۷
رمان 🩷💚شروع تازه 💚🩷 پارت ۷
آنیا سوار ماشین شد
دیوید : خوب دیگه تموم شد
انیا : به همین راحتی باورم نمیشه
دیوید : تازه کجاشو دیدی تازه اولشه
دیوید یک دسته گل به انیا داد
انیا : ممنون خیلی قشنگه
ديويد : انیا من از وقتی دیدمت عاشقت شدم
انیا هیچی نگفت
دیوید: خوب میزاریم برا بعد
اونا راه افتادند به سمت فرودگاه
وسط های راه یه ماشین مشکلی جلوی اون ها رو گرفت و کلی ماشین دیگه هم پشت سر اون ها بودند
و یک دفعه در ماشین باز شد و دامیان خیلی گانگستر اومد پشت دامیان کلی بادیگارد از ماشین های دیگه پیاده شدند
دامیان خیلی رسمی در ماشین رو باز کرد و انیا رو کول کرد
انیا کلی دست و پا زد اما نتونست کاری کنه و بادیگارد ها هم دیوید رو گرفتند و بردند
دامیان انیا رو برد داخل ماشین و با کروات دست های انیا رو بست و سوار ماشین شد و رفتند سمت عمارت
دامیان توی مسیر هیچی نگفت و انیا هم دیگه نا امید شده بود
وقتی رسیدن دامیان انیا رو پرنسسی بقل کرد و برد داخل اتاقش و پنجره و در رو قفل کرد بدون هیچ حرفی اما گوشی انیا رو برنداشت
دامیان قبل از بستن در : گوشی پیش خودت باشه اما تا ۲ روز از اتاقت نمیای بیرون اگه من اجازه بدم و بد در رو قفل کرد
انیا : گندش بزنن
دامیان یک کت و شلوار مشکی پوشید و از عمارت رفت بیرون
به یکی از بادیگارد هاش زنگ زد
شروع مکالمه
.
.
.
بادیگارد : الو قربان
دامیان : اون عوضی کجاست
بادیگارد: ( مثلا یه آدرس داد )
دامیان : الان می یام
.
.
پایان مکالمه
دامیان رفت به آدرس
من دیگه رفتم تا پارت بعد بای بای 🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💚💚💕💕💕💕💝💝💝💝💖💖💖💗💗💓💞💞💜💜💜🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙😇😇😇😇🥳🥳🤩🤩🤩
آنیا سوار ماشین شد
دیوید : خوب دیگه تموم شد
انیا : به همین راحتی باورم نمیشه
دیوید : تازه کجاشو دیدی تازه اولشه
دیوید یک دسته گل به انیا داد
انیا : ممنون خیلی قشنگه
ديويد : انیا من از وقتی دیدمت عاشقت شدم
انیا هیچی نگفت
دیوید: خوب میزاریم برا بعد
اونا راه افتادند به سمت فرودگاه
وسط های راه یه ماشین مشکلی جلوی اون ها رو گرفت و کلی ماشین دیگه هم پشت سر اون ها بودند
و یک دفعه در ماشین باز شد و دامیان خیلی گانگستر اومد پشت دامیان کلی بادیگارد از ماشین های دیگه پیاده شدند
دامیان خیلی رسمی در ماشین رو باز کرد و انیا رو کول کرد
انیا کلی دست و پا زد اما نتونست کاری کنه و بادیگارد ها هم دیوید رو گرفتند و بردند
دامیان انیا رو برد داخل ماشین و با کروات دست های انیا رو بست و سوار ماشین شد و رفتند سمت عمارت
دامیان توی مسیر هیچی نگفت و انیا هم دیگه نا امید شده بود
وقتی رسیدن دامیان انیا رو پرنسسی بقل کرد و برد داخل اتاقش و پنجره و در رو قفل کرد بدون هیچ حرفی اما گوشی انیا رو برنداشت
دامیان قبل از بستن در : گوشی پیش خودت باشه اما تا ۲ روز از اتاقت نمیای بیرون اگه من اجازه بدم و بد در رو قفل کرد
انیا : گندش بزنن
دامیان یک کت و شلوار مشکی پوشید و از عمارت رفت بیرون
به یکی از بادیگارد هاش زنگ زد
شروع مکالمه
.
.
.
بادیگارد : الو قربان
دامیان : اون عوضی کجاست
بادیگارد: ( مثلا یه آدرس داد )
دامیان : الان می یام
.
.
پایان مکالمه
دامیان رفت به آدرس
من دیگه رفتم تا پارت بعد بای بای 🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💚💚💕💕💕💕💝💝💝💝💖💖💖💗💗💓💞💞💜💜💜🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙😇😇😇😇🥳🥳🤩🤩🤩
- ۷۰۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط