رمان 💚🩷شروع تازه 🩷💚 پارت ۷
رمان 💚🩷شروع تازه 🩷💚 پارت ۷
دیوید: ولم کنید ولم کنید
دامیان روی یک صندلی نشسته بود و داشت خیلی ریلکس به حرف هایی که دیوید تو ماشین زده بود گوش می داد
درسته داخل ماشین شونوت کار گذاشته بود
بادیگارد ها دیوید رو به حالت زانو زده در آوردند و دست هاش رو بستند
دامیان رو به دیوید دوباره حرف ها رو پخش کرد
دیوید: آقای دامیان اشتباه متوجه شدید لطفا منو نکشید
دامیان بلند شد و یک تفنگ از بادیگارد گرفت و گذاشتش رو سر دیوید
دیوید: فقط یه فرصت دیگه لطفا من آدم ساده ای هستم خواهش می کنم
دامیان بدون هیچ حرفی ماشه رو کشید
خون جاری شد و دیوید رو زمین افتاد
دامیان : ببریدش جلوی سگ ها و بعد آتیش بزنید
بادیگارد ها : چشم قربان
دامیان سوار ماشین شد و رفت عمارت
بریم پیش انیا ....................................................................
انیا از این ور اتاق به اون ور اتاق میرفت
به خودش می گفت حتمی دیوید مرده دیگه راهی ندارم چیکار کنم واییییییییییی
نکنه منم بکشه
دیوید: ولم کنید ولم کنید
دامیان روی یک صندلی نشسته بود و داشت خیلی ریلکس به حرف هایی که دیوید تو ماشین زده بود گوش می داد
درسته داخل ماشین شونوت کار گذاشته بود
بادیگارد ها دیوید رو به حالت زانو زده در آوردند و دست هاش رو بستند
دامیان رو به دیوید دوباره حرف ها رو پخش کرد
دیوید: آقای دامیان اشتباه متوجه شدید لطفا منو نکشید
دامیان بلند شد و یک تفنگ از بادیگارد گرفت و گذاشتش رو سر دیوید
دیوید: فقط یه فرصت دیگه لطفا من آدم ساده ای هستم خواهش می کنم
دامیان بدون هیچ حرفی ماشه رو کشید
خون جاری شد و دیوید رو زمین افتاد
دامیان : ببریدش جلوی سگ ها و بعد آتیش بزنید
بادیگارد ها : چشم قربان
دامیان سوار ماشین شد و رفت عمارت
بریم پیش انیا ....................................................................
انیا از این ور اتاق به اون ور اتاق میرفت
به خودش می گفت حتمی دیوید مرده دیگه راهی ندارم چیکار کنم واییییییییییی
نکنه منم بکشه
- ۲۷۱
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط