✨ **سرنوشت** ✨
✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۱۳**
**ویو ات**
حسِ گرمای بوسهی جونگکوک هنوز روی لبهام بود، اما صدای تند و تیزِ برخورد درِ اتاقِ تمرین، مثل یه سطل آب یخ روی سرم ریخت. صدای جیمین که داشت با بقیه شوخی میکرد، به گوشم رسید. باید خودمون رو جمعوجور میکردیم.
جونگکوک سریع عقب کشید و با چشمهایی که هنوز از اون لحظهی صمیمی، کمی مات بود، به من نگاه کرد. اون سریع موهاش رو مرتب کرد و سعی کرد جوری بشینه که انگار داشت با گوشیش ور میرفت.
جونگکوک: «باید بریم. جلسه شروع شد. اگه دیر برسیم، جیمین تا سالها برامون ویس میفرسته!»
من با لبخندی تلخ و سرخی که هنوز روی گونههام بود، سری تکون دادم و بلند شدم.
**ویو جونگکوک**
قلبم مثل طبل میزد. انجام اون کار، یعنی بوسیدنِ ات، هم بهترین و هم خطرناکترین کاری بود که میتونستم انجام بدم. حس میکردم تمام حقیقتِ اون لحظه رو توی چشمهام دارم و میترسم بقیه از توی چشمهام بخوننش.
همراه با ات وارد سالن تمرین شدم. جوّ سالن کاملاً متفاوت بود. بقیه اعضا (جین، شوگا، جی-هوپ، RM و وی) همه با چهرههایی جدی دور میز نشستن و مدیر برنامه، آقای "کیم"، با یه پوشهی مشکی و ظاهری خیلی خشک، وسط سالن ایستاده بود.
جیمین که من رو دید، یه نیشخندِ خیلی کشیده زد و با چشمک بهم گفت: «اوه، بالاخره اومدین! فکر کردم شاید... یه دلیلِ خیلی مهم برای دیر اومدنتون وجود داشته!»
نگاه جیمین برای یه لحظه با نگاه من تلاقی کرد. اون حتماً فهمیده بود که یه چیزی بین من و ات عوض شده.
**ویو ات**
وقتی نشستیم، آقای کیم پوشه رو روی میز کوبید. صدای برخورد کاغذها باعث شد سکوت سنگینی برقرار بشه. نگاهش مستقیم اومد سمت من. نگاهی که انگار داشت لایههای بیرونی من رو میشکافت تا حقیقت رو پیدا کنه.
آقای کیم: «خیلی خب، وقت نداریم برای تعارفات. طبق گزارشهایی که به دست من رسیده، اخیراً توی خوابگاه و محلهای تمرین، رفتارهایی مشاهده شده که با استانداردهای گروه و نظمِ فعلی ما همخوانی نداره. ما اینجا هستیم تا ببینیم این "اختلالات" از کجا میان و چطور باید مهارشون کرد.»
دستهای من زیر میز شروع کرد به لرزیدن. جونگکوک، که کنارم نشسته بود، زیر میز دستش رو پیدا کرد و محکم دستم رو فشار داد. اون فشارِ دستش، تنها چیزی بود که مانع میشد من از شدت ترس، از جا بلند بشم و فرار کنم.
**ویو جونگکوک**
دستم رو توی دستِ ات نگه داشتم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اگه آقای کیم میفهمید که من و ات دقیقاً داریم به چه چیزی فکر میکنیم، یا اگر اون عکسهای جیمین به دست این آدم میرسید، همهچیز تموم میشد.
آقای کیم ادامه داد: «و یه چیز دیگه... شنیدم که در مورد تمریناتِ دونفرهی جدید بین برخی اعضا، بحثهایی پیش اومده که ممکنه باعث ایجاد تنش و یا حتی... روابط غیرحرفهای بشه. من میخوام همهی اعضا، از جمله ات و جیمین، گزارش دقیقتری از وضعیت روحی و تعاملاتشون بدن.»
یه لحظه همه ساکت شدن. جیمین پوزخندی زد و من حس کردم خون توی رگهام یخ کرده. این فقط یه جلسه نبود؛ این یه بازجویی بود.
**ویو ات**
نگاهم رو از آقای کیم دزدیدم و به جیمین نگاه کردم. اون داشت با یه آرامشِ بیش از حد، با ناخنهاش بازی میکرد. انگار منتظر بود ببینیم کی زودتر از کوره در میره.
در حالی که جونگکوک دستم رو فشار میداد، یه فکرِ وحشتناک از ذهنم گذشت: "اگه جیمین واقعاً میخواد از ما محافظت کنه، چرا الان داره اینجوری رفتار میکنه؟ یا نکنه اون خودش بخشی از این بازیه؟"
**ادامه دارد...**
**پارت ۱۳**
**ویو ات**
حسِ گرمای بوسهی جونگکوک هنوز روی لبهام بود، اما صدای تند و تیزِ برخورد درِ اتاقِ تمرین، مثل یه سطل آب یخ روی سرم ریخت. صدای جیمین که داشت با بقیه شوخی میکرد، به گوشم رسید. باید خودمون رو جمعوجور میکردیم.
جونگکوک سریع عقب کشید و با چشمهایی که هنوز از اون لحظهی صمیمی، کمی مات بود، به من نگاه کرد. اون سریع موهاش رو مرتب کرد و سعی کرد جوری بشینه که انگار داشت با گوشیش ور میرفت.
جونگکوک: «باید بریم. جلسه شروع شد. اگه دیر برسیم، جیمین تا سالها برامون ویس میفرسته!»
من با لبخندی تلخ و سرخی که هنوز روی گونههام بود، سری تکون دادم و بلند شدم.
**ویو جونگکوک**
قلبم مثل طبل میزد. انجام اون کار، یعنی بوسیدنِ ات، هم بهترین و هم خطرناکترین کاری بود که میتونستم انجام بدم. حس میکردم تمام حقیقتِ اون لحظه رو توی چشمهام دارم و میترسم بقیه از توی چشمهام بخوننش.
همراه با ات وارد سالن تمرین شدم. جوّ سالن کاملاً متفاوت بود. بقیه اعضا (جین، شوگا، جی-هوپ، RM و وی) همه با چهرههایی جدی دور میز نشستن و مدیر برنامه، آقای "کیم"، با یه پوشهی مشکی و ظاهری خیلی خشک، وسط سالن ایستاده بود.
جیمین که من رو دید، یه نیشخندِ خیلی کشیده زد و با چشمک بهم گفت: «اوه، بالاخره اومدین! فکر کردم شاید... یه دلیلِ خیلی مهم برای دیر اومدنتون وجود داشته!»
نگاه جیمین برای یه لحظه با نگاه من تلاقی کرد. اون حتماً فهمیده بود که یه چیزی بین من و ات عوض شده.
**ویو ات**
وقتی نشستیم، آقای کیم پوشه رو روی میز کوبید. صدای برخورد کاغذها باعث شد سکوت سنگینی برقرار بشه. نگاهش مستقیم اومد سمت من. نگاهی که انگار داشت لایههای بیرونی من رو میشکافت تا حقیقت رو پیدا کنه.
آقای کیم: «خیلی خب، وقت نداریم برای تعارفات. طبق گزارشهایی که به دست من رسیده، اخیراً توی خوابگاه و محلهای تمرین، رفتارهایی مشاهده شده که با استانداردهای گروه و نظمِ فعلی ما همخوانی نداره. ما اینجا هستیم تا ببینیم این "اختلالات" از کجا میان و چطور باید مهارشون کرد.»
دستهای من زیر میز شروع کرد به لرزیدن. جونگکوک، که کنارم نشسته بود، زیر میز دستش رو پیدا کرد و محکم دستم رو فشار داد. اون فشارِ دستش، تنها چیزی بود که مانع میشد من از شدت ترس، از جا بلند بشم و فرار کنم.
**ویو جونگکوک**
دستم رو توی دستِ ات نگه داشتم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اگه آقای کیم میفهمید که من و ات دقیقاً داریم به چه چیزی فکر میکنیم، یا اگر اون عکسهای جیمین به دست این آدم میرسید، همهچیز تموم میشد.
آقای کیم ادامه داد: «و یه چیز دیگه... شنیدم که در مورد تمریناتِ دونفرهی جدید بین برخی اعضا، بحثهایی پیش اومده که ممکنه باعث ایجاد تنش و یا حتی... روابط غیرحرفهای بشه. من میخوام همهی اعضا، از جمله ات و جیمین، گزارش دقیقتری از وضعیت روحی و تعاملاتشون بدن.»
یه لحظه همه ساکت شدن. جیمین پوزخندی زد و من حس کردم خون توی رگهام یخ کرده. این فقط یه جلسه نبود؛ این یه بازجویی بود.
**ویو ات**
نگاهم رو از آقای کیم دزدیدم و به جیمین نگاه کردم. اون داشت با یه آرامشِ بیش از حد، با ناخنهاش بازی میکرد. انگار منتظر بود ببینیم کی زودتر از کوره در میره.
در حالی که جونگکوک دستم رو فشار میداد، یه فکرِ وحشتناک از ذهنم گذشت: "اگه جیمین واقعاً میخواد از ما محافظت کنه، چرا الان داره اینجوری رفتار میکنه؟ یا نکنه اون خودش بخشی از این بازیه؟"
**ادامه دارد...**
- ۲۵۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط