✨ **سرنوشت** ✨
✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۱۱**
**ویو ات**
دست جونگکوک روی دستم گرم بود و حس عجیبی بهم میداد. میخواستم چیزی بگم، اما کلمات توی گلویم گیر کرده بودن. سکوت بین ما سنگین شده بود، اما نه از اون سکوتهای آزاردهنده؛ انگار داشتیم یه زبان مشترک جدید رو یاد میگرفتیم.
ناگهان صدای قدمهای تند و پرسر و صدای جیمین از توی راهرو شنیده شد که داشت با هیجان به سمت آشپزخانه میاومد.
جیمین: «ای وای! شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟ من دنبال اون عکس میگشتم تا ببینم چقدر خندهدار شده، اما دیدم اینجا جو خیلی رمانتیک شده! من دیگه نمیتونم اینجا بمونم!»
من با دستپاچگی دستم رو از زیر دست جونگکوک کشیدم و سعی کردم جدی به لیوانم نگاه کنم. جونگکوک هم سریع نشست و جوری وانمود کرد که انگار داره یه چیز دیگه رو نگاه میکنه.
**ویو جونگکوک**
ورود جیمین مثل یه بمب عمل کرد. اون همیشه میدونست دقیقاً چه زمانی وارد بشه که تمرکز رو بهم بزنه. جیمین با اون لبخند کج و کولهاش کنار میز ایستاد و با چشمک زدن نگامون کرد.
جیمین: «خب، خب... پس یعنی اون لیوان هاتچاکلت هم بخشی از نقشه برای از بین بردن شواهد جرم بوده؟»
من با تظاهر به عصبانیت گفتم: «برو پی کارت جیمین! داریم صبحانه میخوریم. برو پیش بقیه.»
اما جیمین ولکن نبود. اون با یه لحن مرموز گفت: «راستی، شنیدم امروز مدیر برنامه میخواد یه جلسه فوری با اعضا داشته باشه. انگار یه چیزی دربارهی رفتارهای غیرمنتظرهی اعضا در شبهای گذشته شنیده...»
**ویو ات**
قلبم یه لحظه ایستاد. "جلسه فوری؟" و "رفتارهای غیرمنتظره؟" یعنی کسی متوجه شده بود؟ یا شاید جیمین داشت فقط داشت با ما بازی میکرد؟
نگاهم رو به جونگکوک دوختم. رنگ از چهرهاش پریده بود. اون هم مثل من، ترسید که نکنه اون اتفاقات دیشب یا حتی عکس جیمین، از کنترل خارج بشه و به امنیت گروهمون آسیب بزنه.
جونگکوک با صدایی که سعی میکرد لرزش رو مخفی کنه، گفت: «ای بابا، جیمین! باز داری ترس میندازی؟ حتماً مربوط به تمرینهای جدید یا برنامهی سفریه.»
جیمین با یه نگاه معنادار بهم و جونگکوک نگاه کرد و بعد بدون اینکه حرف بیشتری بزنه، از آشپزخانه بیرون رفت. اما اون نگاهش یه چیزی رو به من ثابت کرد: اوضاع دیگه مثل قبل نیست.
**ویو ات**
بعد از رفتن جیمین، دوباره سکوت برقرار شد. اما این بار، سکوتی همراه با اضطراب. جونگکوک دوباره دستش رو به سمت من دراز کرد، اما این بار با تردید.
جونگکوک: «(ات)... اگه واقعاً مشکلی پیش بیاد، من کنارتم. هر اتفاقی که بیفته، من اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه یا ازت استفاده کنه.»
من به چشمهایش نگاه کردم. اون توی چشماش یه جور قولِ نانوشته میدیدم. ترس من هنوز وجود داشت، اما وقتی به اون نگاه میکردم، حس میکردم شاید حتی اگه طوفانی هم بیاد، من و اون میتونیم از پسش بربیایم.
**ادامه دارد...**
**پارت ۱۱**
**ویو ات**
دست جونگکوک روی دستم گرم بود و حس عجیبی بهم میداد. میخواستم چیزی بگم، اما کلمات توی گلویم گیر کرده بودن. سکوت بین ما سنگین شده بود، اما نه از اون سکوتهای آزاردهنده؛ انگار داشتیم یه زبان مشترک جدید رو یاد میگرفتیم.
ناگهان صدای قدمهای تند و پرسر و صدای جیمین از توی راهرو شنیده شد که داشت با هیجان به سمت آشپزخانه میاومد.
جیمین: «ای وای! شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟ من دنبال اون عکس میگشتم تا ببینم چقدر خندهدار شده، اما دیدم اینجا جو خیلی رمانتیک شده! من دیگه نمیتونم اینجا بمونم!»
من با دستپاچگی دستم رو از زیر دست جونگکوک کشیدم و سعی کردم جدی به لیوانم نگاه کنم. جونگکوک هم سریع نشست و جوری وانمود کرد که انگار داره یه چیز دیگه رو نگاه میکنه.
**ویو جونگکوک**
ورود جیمین مثل یه بمب عمل کرد. اون همیشه میدونست دقیقاً چه زمانی وارد بشه که تمرکز رو بهم بزنه. جیمین با اون لبخند کج و کولهاش کنار میز ایستاد و با چشمک زدن نگامون کرد.
جیمین: «خب، خب... پس یعنی اون لیوان هاتچاکلت هم بخشی از نقشه برای از بین بردن شواهد جرم بوده؟»
من با تظاهر به عصبانیت گفتم: «برو پی کارت جیمین! داریم صبحانه میخوریم. برو پیش بقیه.»
اما جیمین ولکن نبود. اون با یه لحن مرموز گفت: «راستی، شنیدم امروز مدیر برنامه میخواد یه جلسه فوری با اعضا داشته باشه. انگار یه چیزی دربارهی رفتارهای غیرمنتظرهی اعضا در شبهای گذشته شنیده...»
**ویو ات**
قلبم یه لحظه ایستاد. "جلسه فوری؟" و "رفتارهای غیرمنتظره؟" یعنی کسی متوجه شده بود؟ یا شاید جیمین داشت فقط داشت با ما بازی میکرد؟
نگاهم رو به جونگکوک دوختم. رنگ از چهرهاش پریده بود. اون هم مثل من، ترسید که نکنه اون اتفاقات دیشب یا حتی عکس جیمین، از کنترل خارج بشه و به امنیت گروهمون آسیب بزنه.
جونگکوک با صدایی که سعی میکرد لرزش رو مخفی کنه، گفت: «ای بابا، جیمین! باز داری ترس میندازی؟ حتماً مربوط به تمرینهای جدید یا برنامهی سفریه.»
جیمین با یه نگاه معنادار بهم و جونگکوک نگاه کرد و بعد بدون اینکه حرف بیشتری بزنه، از آشپزخانه بیرون رفت. اما اون نگاهش یه چیزی رو به من ثابت کرد: اوضاع دیگه مثل قبل نیست.
**ویو ات**
بعد از رفتن جیمین، دوباره سکوت برقرار شد. اما این بار، سکوتی همراه با اضطراب. جونگکوک دوباره دستش رو به سمت من دراز کرد، اما این بار با تردید.
جونگکوک: «(ات)... اگه واقعاً مشکلی پیش بیاد، من کنارتم. هر اتفاقی که بیفته، من اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه یا ازت استفاده کنه.»
من به چشمهایش نگاه کردم. اون توی چشماش یه جور قولِ نانوشته میدیدم. ترس من هنوز وجود داشت، اما وقتی به اون نگاه میکردم، حس میکردم شاید حتی اگه طوفانی هم بیاد، من و اون میتونیم از پسش بربیایم.
**ادامه دارد...**
- ۴۳۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط