{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

bad boyfriend

bad boyfriend
season : 1
part : 5
ا.ت بدو بدو رفت تو اتاق فقط گریه میکرد کوک عصبانی بود نمی دونست داره چیکار میکنه دست خودش نبود ولی از کارش پشیمون بود هرچقد هم که از ا.ت خوشش نیاد ولی روش دست بلند کرده بود کوک رفت رو کاناپه و خوابید
صبح
ا.ت از خواب بیدار شد هنوز رد انگشتای کوک رو صورتش مونده بود وقتی صورتشو دید دوباره گریش گرفت ولی خودشو جمع و جور کرد از پله ها رفت پایین و کوک و تو اشپزخونه دید بدونه اینکه بهش توجه کنه رفت و یه لیوان اب برداشت و خورد که صدای کوک و شنید
کوک : درد میکنه
اروم دستشو کشید رو جایی که بهش سیلی زده بود
ا.ت : دست نزن بهم...مگه برات مهمه که درد میکنه یا نه
کوک : حتما مهمه که دارم ازت میپرسم
ا.ت : آره درد میکنه (کمی صداش گرفته شد)
کوک : ببخشید
ا.ت یه لحظه جا خورد الان کوک معذرت خواهی کرد که کوک ادامه داد
کوک : هر چقد هم که اجباری ازدواج کرده باشیم ولی من نباید روت دست بلند میکردم.. ببخشید.. فقط من عصبانی شدم چون حس اینکه زنم تو اون موقع شب با اون وضع لباس تو بار باشه همین الانم دیوونم میکنه
ا.ت : الان منظورت از این حرفا چیه
کوک : هیچی فقط میخوام بگم همش داریم به هم تیکه میندازیم و دعوا میکنیم یه چند روز با هم خوب باشیم ...هوم... بازم ببخشید بخاطر اینکه زدمت
ا.ت با یادآوری دیشب اشک تو چشماش جمع شد و یه قطره اشک از چشماش اومد پایین و کوک با انگشتش پاکش کرد
کوک : گریه نکن...خب...هر وقت خواستی بخاطر تلافی میتونی یدونه بهم سیلی بزنی
که ا.ت خندش گرفت و یه خنده ریزی کرد و کوک بهش لبخند زد و رفت رو میز نشست
دیدگاه ها (۰)

bad boyfriend season : 1part : 4با قیافه عصبانی یکی روبرو شد...

bad boyfriend season : 1part: 3صبح ا.ت از خواب بیدار شد رفت ...

وقتی یا یکی دعوا میکنی.

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط