bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 6
بعد ظهر
ا.ت جلوی تلوزیون نشسته بود الکی کانال هارو جابه جا میکرد که کوک اومد پیشش رو کاناپه نشست
کوک : الان مامانم زنگ زد گفت بریم عمارت بابا بزرگ.. ساعت ۷ اینا...اوکیه
ا.ت : اوکیه مشکلی نیس
کوک : چی میبینی
ا.ت : هیچی چیزی تو تلوزیون نمیده
کوک : میخوای یه فیلم ببینیم
ا.ت : باشه
کوک فیلم و زد و فیلم شروع شد
کوک : یکم ترسناکه فقط هر وقت ترسیدی بگو قطعش کنم
ا.ت : من از این چیزا نمیترسم
کوک : اوکی
ا.ت از فیلم های ترسناک از بچگی میترسید ولی بخاطر اینکه خودشو ضعیف نشون نده گفت نمیترسم تقریبا وسطای فیلم شده بود ا.ت سعی میکرد به تلوزیون نگاه نکنه چون صحنه های ترسناکش داشت زیاد تر میشد کوک متوجه ترس ا.ت نشد چون داشت فقط به فیلم نگاه میکرد تا اینکه یهو یه چیز ترسناک اومد رو تلوزیون ا.ت یه جیغ کشید و پرید تو بغل کوک کوک نمیدونست به این حال ا.ت چه ریکشنی نشون بده
ا.ت : وایی خیلی بد بود (صداش به لکنت افتاده)
کوک دستاشو دور ا.ت حلقه کرد و موهاشو از صورتش کنار زد و به صورتش نگاه کرد
کوک : نترس... چیزی نیس... تموم شد(و هم انگشتاشو برده بود تو موهاش و لمس میکرد)
ا.ت : نمیخوام خیلی بد بود (بغض کرده)
کوک : اروم باش چیزی نیست..خاموش کردم دیگه نمیبینیم...خب
ا.ت : تو گفتی ترسناک نیس
کوک : خب من نمیدونستم میترسی و گرنه نمیذاشتم
ا.ت به خودش اومد و از بغل کوک اومد بیرون
ا.ت : ببخشید خیلی یهو ترسیدم بخاطر همون پریدم بغلت
کوک : اشکال نداره..الان خوبی
ا.ت : آره
با اینکه فقط چند دقیقه کوتاه ا.ت تو بغل کوک بود ولی هم برای کوک و هم برای ا.ت این بغل حس آرامش میداد ساعت نزدیکای ۶ بود کوک زود آماده شد و پایین منتظر ا.ت بود ا.ت یه لباس مشکی پوشید که یکم کوتاه بود ولی خیلی خوشگل بود رفت پایین و کوک ا.ت و دید و برای چند ثانیه محو ا.ت شد و زود خودشو جمع و جور کرد
کوک : خوشگل شدی (لبخند)
ا.ت : مرسی (گونه هاش یکم سرخ شد)
کوک : پس خجالتی هم هستی
ا.ت : نه نیستم
کوک و ا.ت سوار ماشین شدن و رفتن سمت عمارت چند دقیقه سکوت بود تو ماشین ا.ت هر از گاهی یه نگاه زیر چشمی به کوک میکرد اون واقعا خوشگل بود ولی ا.ت نباید این ازدواج رو چیزی جز ازدواج اجباری میدید مغزش اینو میگفت ولی انگار دلش یه چیز دیگه
season : 1
part : 6
بعد ظهر
ا.ت جلوی تلوزیون نشسته بود الکی کانال هارو جابه جا میکرد که کوک اومد پیشش رو کاناپه نشست
کوک : الان مامانم زنگ زد گفت بریم عمارت بابا بزرگ.. ساعت ۷ اینا...اوکیه
ا.ت : اوکیه مشکلی نیس
کوک : چی میبینی
ا.ت : هیچی چیزی تو تلوزیون نمیده
کوک : میخوای یه فیلم ببینیم
ا.ت : باشه
کوک فیلم و زد و فیلم شروع شد
کوک : یکم ترسناکه فقط هر وقت ترسیدی بگو قطعش کنم
ا.ت : من از این چیزا نمیترسم
کوک : اوکی
ا.ت از فیلم های ترسناک از بچگی میترسید ولی بخاطر اینکه خودشو ضعیف نشون نده گفت نمیترسم تقریبا وسطای فیلم شده بود ا.ت سعی میکرد به تلوزیون نگاه نکنه چون صحنه های ترسناکش داشت زیاد تر میشد کوک متوجه ترس ا.ت نشد چون داشت فقط به فیلم نگاه میکرد تا اینکه یهو یه چیز ترسناک اومد رو تلوزیون ا.ت یه جیغ کشید و پرید تو بغل کوک کوک نمیدونست به این حال ا.ت چه ریکشنی نشون بده
ا.ت : وایی خیلی بد بود (صداش به لکنت افتاده)
کوک دستاشو دور ا.ت حلقه کرد و موهاشو از صورتش کنار زد و به صورتش نگاه کرد
کوک : نترس... چیزی نیس... تموم شد(و هم انگشتاشو برده بود تو موهاش و لمس میکرد)
ا.ت : نمیخوام خیلی بد بود (بغض کرده)
کوک : اروم باش چیزی نیست..خاموش کردم دیگه نمیبینیم...خب
ا.ت : تو گفتی ترسناک نیس
کوک : خب من نمیدونستم میترسی و گرنه نمیذاشتم
ا.ت به خودش اومد و از بغل کوک اومد بیرون
ا.ت : ببخشید خیلی یهو ترسیدم بخاطر همون پریدم بغلت
کوک : اشکال نداره..الان خوبی
ا.ت : آره
با اینکه فقط چند دقیقه کوتاه ا.ت تو بغل کوک بود ولی هم برای کوک و هم برای ا.ت این بغل حس آرامش میداد ساعت نزدیکای ۶ بود کوک زود آماده شد و پایین منتظر ا.ت بود ا.ت یه لباس مشکی پوشید که یکم کوتاه بود ولی خیلی خوشگل بود رفت پایین و کوک ا.ت و دید و برای چند ثانیه محو ا.ت شد و زود خودشو جمع و جور کرد
کوک : خوشگل شدی (لبخند)
ا.ت : مرسی (گونه هاش یکم سرخ شد)
کوک : پس خجالتی هم هستی
ا.ت : نه نیستم
کوک و ا.ت سوار ماشین شدن و رفتن سمت عمارت چند دقیقه سکوت بود تو ماشین ا.ت هر از گاهی یه نگاه زیر چشمی به کوک میکرد اون واقعا خوشگل بود ولی ا.ت نباید این ازدواج رو چیزی جز ازدواج اجباری میدید مغزش اینو میگفت ولی انگار دلش یه چیز دیگه
- ۱۷
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط