رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۱۲
لیام : تو که کسیو نداری پس چرا هی میخوای بری .. اگه میخوای میتونی بمونی ... اگه هم نمیخوای میتونی بری
لیدیا:.. میخوام بمیرم.... میفهمی؟ این چیزیه که میخوام.. اگه انقدر بهم لطف داری فقط منو بکش
لیام : میدونی من تا الان هزاران آدمو کشتم ولی تابحال دختر نکشتم من دلم نمیاد هیچ دختری رو بکشم
لیدیا:.. پوزخندی میزنم..(اره دخترا رو تا حد مرگ عذاب میدی که خودشون خودشونو بکشن..اره؟)... اخم میکنم(مسخره اس...به من دروغ نگو...پرونده ی قتلاتو...کاراتو..همه رو دارم)
لیام : تو با بقیه فرق داری میفهمیییییی؟
لیدیا:.. اوه.. اره.. فراموش کرده بودم...*با اخم*.. من نامزد الیاسم.. بزرگترین دشمنت
لیام: نه من تورو..... هیچی ولش کن ... و از اتاق رفتم... اون نمیخواست زنده بمونه
لیدیا:.. عوضی... خدمتکار اومد تو اتاق.. بهش گفتم که.. میخوام یکم راه برم.. اما.. مثل اینکه جونی تو پاهام نمونده بود تا بتونم راه برم...پاهام سست میشن و میخورم زمین
لیام : برمیگردم و میرم سمتش ... بقلش کردم و بردمش توی حیاط عمارت نشوندمش رو صندلی ... یه هفته اصلا به حرف هاش که میگفت به من دست نزن منو بکش اینا گوش نکردم .. بهش غذا دادم .. براش لباس خریدم .... میبردمش حیاط تا هوا بخوره .. خلاصه حالش خوب شد ...
لیدیا:...خیلی لجبازی میدونستی؟...اگه میخوای الیاسو بکشی اینجوری نمیتونی بکشیشاا... بنظرم اگه الیاس و بگی بیاد یک اینجا.... و تهدیدش کنی که منو میکشی شاید بیاد.. اما نه برای اینکه منو نجات بده برای اینکه تورو بکشه... میدونی چرا؟ چون بعد از کاری که کردی و کارایی که داری میکنی من فقط شدم نقطه ضعفت.. با وجود اینکه همچین چیزی نیست.. الان اون فکر میکنه تو میخوای از من مراقبت کنی و از من برای کشتن تو سو استفاده میکنه..*با طعنه میگم*جناب لیام.. ورق برگشته سمت خودت.. نقشه ات داره علیه خودت استفاده میشه
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیام : تو که کسیو نداری پس چرا هی میخوای بری .. اگه میخوای میتونی بمونی ... اگه هم نمیخوای میتونی بری
لیدیا:.. میخوام بمیرم.... میفهمی؟ این چیزیه که میخوام.. اگه انقدر بهم لطف داری فقط منو بکش
لیام : میدونی من تا الان هزاران آدمو کشتم ولی تابحال دختر نکشتم من دلم نمیاد هیچ دختری رو بکشم
لیدیا:.. پوزخندی میزنم..(اره دخترا رو تا حد مرگ عذاب میدی که خودشون خودشونو بکشن..اره؟)... اخم میکنم(مسخره اس...به من دروغ نگو...پرونده ی قتلاتو...کاراتو..همه رو دارم)
لیام : تو با بقیه فرق داری میفهمیییییی؟
لیدیا:.. اوه.. اره.. فراموش کرده بودم...*با اخم*.. من نامزد الیاسم.. بزرگترین دشمنت
لیام: نه من تورو..... هیچی ولش کن ... و از اتاق رفتم... اون نمیخواست زنده بمونه
لیدیا:.. عوضی... خدمتکار اومد تو اتاق.. بهش گفتم که.. میخوام یکم راه برم.. اما.. مثل اینکه جونی تو پاهام نمونده بود تا بتونم راه برم...پاهام سست میشن و میخورم زمین
لیام : برمیگردم و میرم سمتش ... بقلش کردم و بردمش توی حیاط عمارت نشوندمش رو صندلی ... یه هفته اصلا به حرف هاش که میگفت به من دست نزن منو بکش اینا گوش نکردم .. بهش غذا دادم .. براش لباس خریدم .... میبردمش حیاط تا هوا بخوره .. خلاصه حالش خوب شد ...
لیدیا:...خیلی لجبازی میدونستی؟...اگه میخوای الیاسو بکشی اینجوری نمیتونی بکشیشاا... بنظرم اگه الیاس و بگی بیاد یک اینجا.... و تهدیدش کنی که منو میکشی شاید بیاد.. اما نه برای اینکه منو نجات بده برای اینکه تورو بکشه... میدونی چرا؟ چون بعد از کاری که کردی و کارایی که داری میکنی من فقط شدم نقطه ضعفت.. با وجود اینکه همچین چیزی نیست.. الان اون فکر میکنه تو میخوای از من مراقبت کنی و از من برای کشتن تو سو استفاده میکنه..*با طعنه میگم*جناب لیام.. ورق برگشته سمت خودت.. نقشه ات داره علیه خودت استفاده میشه
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۴.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط