p10
p10
کمی از پودینگ روی میز برداشتم آروم مشغول خوردن شدم.بعد از چند دیقه ای امیلی از جاش بلند شد و به من اشاره کرد تا بلند شم و بعد بدون هیچ حرفی سالن رو ترک کرد.از جام پاشدم و من هم پشتش به سمت اتاقم رفتم،توی راهروهای عمارت راه میرفتم تا رز اومد کنارم
=چقد فوق العاده شده بودی امشب
لبخند عمیقی زدم
_عاشق لباسم شدم....فک نکنم لباسی بهتر از این باشه
رز خندید:خب راستشو بخوای هست...اونقدر زیادم هست که خدا میدونه...قراره تو هر مهمونی بدرخشی
لبخندم پر رنگ تر شد.به در اتاق رسیدم و رز در اتاق رو باز کرد و با عجله وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم و کفشمو در اوردم
_کفش مزخرففف.....کتونی چی کم دارههه
رز خندید و کفش رو برداشت و وارد اتاق کلوزت روم شد و با یه دست لباس راحتی برگشت
=این لباس خوابته...جنسش از پنبهس...خانم مکسین اصرار داشت لباس خوابت حتما از پنبه باشه تا راحت بخوابی
لباس رو به دستم داد.بلوز شلوار فوق العاده راحتی بود.لباس به حدی نرم بود که احساس میکنم اگه تنم کنم لباس وا میره
=وسایلتو جابهجا کردی؟
_نه هنوز
=پس برو لباستو عوض کن...منم برات جابهجاشون میکنم
لبخندی زدم داخل کلوزت روم رفتم و داخل اتاق پرو لباسمو عوض کردم.
=اممم....این دفترچههرو کجا میزاری؟
پردهرو کنار زدم:کدوم دفترچه؟
=این
دفترچه خاطراتم رو بهم نشون داد؛تمام اسرار زندگیم
_ بزار رو تخت خودم برش میدارم
با لبخندی سر تکون داد و دفترچه رو روی تخت گذاشت.دفترچه رو برداشتم و کمی ورقش زدم،جلدش کهنه و رنگ و رو رفته شده بود اما هنوزم برام با ارزش بود.هر صفحه ای که ورق میزدم یه خاطره برام زنده میشد،از روزی که توی یتیم خونه تنبیه میشدم و مجبور بودم تا ساعت سه صبح حیاط رو جارو بزنم تا آخرین جشن تولد مخفیانهم
دفترچه رو بستم و به سمت میز تحریر سفید و کنده کاری شدهی جلوی پنجره رفتم و دره یکی از کشو هاش رو باز کردم و دفترچهرو توش گذاشتهم.به سمت آینه رفتم و خودم رو توش نگاه کردم،با این آرایش و اتاقی توش هستم خیلی تغییر کردم.
_چجوری آرایشمو پاک کنم؟
رز به سمت مستر رفت و با چندتا وسیله مختلف بیرون اومد.
=خب اول اینو میریزی رو این و روی صورتت میکشی تا آرایشت پاک بشه
با آرامش شروع کرد به پاک کردن آرایشم و بعد شروع کرد به توضیح دادن بقیه چیزا و همزمان روی صورتم نشون میداد
=و تماممم
_اوه...مرسی
لبخندی زدم که در جوابش بهم لبخند پر رنگی زد
=من میرم تا راحت باشی
سر تکون دادم:شبت بخیر
=شب توهم بخیر
آروم از اتاق خارج شد و در رو بست.به سمت مستر رفتم و مسواک زدم و بعد توی تخت ابر مانندم دراز کشیدم و با آرامش خوابیدم
کمی از پودینگ روی میز برداشتم آروم مشغول خوردن شدم.بعد از چند دیقه ای امیلی از جاش بلند شد و به من اشاره کرد تا بلند شم و بعد بدون هیچ حرفی سالن رو ترک کرد.از جام پاشدم و من هم پشتش به سمت اتاقم رفتم،توی راهروهای عمارت راه میرفتم تا رز اومد کنارم
=چقد فوق العاده شده بودی امشب
لبخند عمیقی زدم
_عاشق لباسم شدم....فک نکنم لباسی بهتر از این باشه
رز خندید:خب راستشو بخوای هست...اونقدر زیادم هست که خدا میدونه...قراره تو هر مهمونی بدرخشی
لبخندم پر رنگ تر شد.به در اتاق رسیدم و رز در اتاق رو باز کرد و با عجله وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم و کفشمو در اوردم
_کفش مزخرففف.....کتونی چی کم دارههه
رز خندید و کفش رو برداشت و وارد اتاق کلوزت روم شد و با یه دست لباس راحتی برگشت
=این لباس خوابته...جنسش از پنبهس...خانم مکسین اصرار داشت لباس خوابت حتما از پنبه باشه تا راحت بخوابی
لباس رو به دستم داد.بلوز شلوار فوق العاده راحتی بود.لباس به حدی نرم بود که احساس میکنم اگه تنم کنم لباس وا میره
=وسایلتو جابهجا کردی؟
_نه هنوز
=پس برو لباستو عوض کن...منم برات جابهجاشون میکنم
لبخندی زدم داخل کلوزت روم رفتم و داخل اتاق پرو لباسمو عوض کردم.
=اممم....این دفترچههرو کجا میزاری؟
پردهرو کنار زدم:کدوم دفترچه؟
=این
دفترچه خاطراتم رو بهم نشون داد؛تمام اسرار زندگیم
_ بزار رو تخت خودم برش میدارم
با لبخندی سر تکون داد و دفترچه رو روی تخت گذاشت.دفترچه رو برداشتم و کمی ورقش زدم،جلدش کهنه و رنگ و رو رفته شده بود اما هنوزم برام با ارزش بود.هر صفحه ای که ورق میزدم یه خاطره برام زنده میشد،از روزی که توی یتیم خونه تنبیه میشدم و مجبور بودم تا ساعت سه صبح حیاط رو جارو بزنم تا آخرین جشن تولد مخفیانهم
دفترچه رو بستم و به سمت میز تحریر سفید و کنده کاری شدهی جلوی پنجره رفتم و دره یکی از کشو هاش رو باز کردم و دفترچهرو توش گذاشتهم.به سمت آینه رفتم و خودم رو توش نگاه کردم،با این آرایش و اتاقی توش هستم خیلی تغییر کردم.
_چجوری آرایشمو پاک کنم؟
رز به سمت مستر رفت و با چندتا وسیله مختلف بیرون اومد.
=خب اول اینو میریزی رو این و روی صورتت میکشی تا آرایشت پاک بشه
با آرامش شروع کرد به پاک کردن آرایشم و بعد شروع کرد به توضیح دادن بقیه چیزا و همزمان روی صورتم نشون میداد
=و تماممم
_اوه...مرسی
لبخندی زدم که در جوابش بهم لبخند پر رنگی زد
=من میرم تا راحت باشی
سر تکون دادم:شبت بخیر
=شب توهم بخیر
آروم از اتاق خارج شد و در رو بست.به سمت مستر رفتم و مسواک زدم و بعد توی تخت ابر مانندم دراز کشیدم و با آرامش خوابیدم
- ۵۴
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط