{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ادامه...]

[ادامه...]

جیمین و کوک با تمام سرعت به سمت دیوار انتهای حیاط دویدن.

کوک: سریع‌تر... دارن نزدیک میشن!

جیمین: دارم میدوم دیگه... بال که ندارم!

هر دو خودشونو به دیوار رسوندن.

دیوار بلند بود اما کنار دیوار یه سطل فلزی افتاده بود.

جیمین رفت روش ایستاد.

جیمین: اول تو برو.

کوک: مطمئنی؟

جیمین: تا وقتی اینا برسن نه!

کوک با کمک جیمین از دیوار بالا رفت.

کوک: دستتو بده!

جیمین دستشو گرفت.

کوک با تمام زورش جیمین رو بالا کشید.

همون لحظه صدای نگهبان‌ها بلند شد.

نگهبان: اونجان!

جیمین و کوک بدون فکر از اون طرف دیوار پایین پریدن.

چند لحظه فقط روی زمین دراز کشیده بودن و نفس می‌کشیدن.

جیمین: زنده‌ای؟

کوک: فکر کنم...

جیمین: منم همین فکر رو می‌کنم.

هر دو چند ثانیه به آسمون خیره شدن.

بعد یهو هر دو زدن زیر خنده.

کوک: باورم نمیشه...

جیمین: چی؟

کوک: فرار کردیم.

جیمین: آره...

چند ثانیه سکوت شد.

بعد کوک آروم گفت:

کوک: جیمین...

جیمین: هوم؟

کوک: ما جایی رو نداریم...

جیمین اخم کرد.

جیمین: راست میگی...

کوک چند لحظه فکر کرد.

بعد انگار چیزی یادش اومد.

کوک: بریم خونه تهیونگ.

جیمین نشست.

جیمین: تهیونگ؟

کوک: آره.

جیمین: فکر خوبیه...

کوک: حداقل امشب یه سقف بالای سرمون داریم.

جیمین لبخند کوچیکی زد.

جیمین: امیدوارم هنوز از دستمون عصبانی نباشه.

کوک: تهیونگه... غر میزنه، ولی آخرش کمکمون می‌کنه.

جیمین: پس معطل چی‌ایم؟

کوک از جاش بلند شد و دستشو به سمت جیمین گرفت.

کوک: بیا... قبل از اینکه دوباره پیدامون کنن.

جیمین دست کوک رو گرفت و از جاش بلند شد.

هوا هنوز تاریک بود.

چراغ‌های شهر از دور دیده می‌شدن.

هردو بدون اینکه مقصد دیگه‌ای داشته باشن، توی خیابون‌های خلوت شب به سمت خونه‌ی تنها کسی راه افتادن که هنوز بهش اعتماد داشتن...

تهیونگ.
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]هوا کم‌کم رو به سردی می‌رفت.جیمین و کوک بعد از چند...

[ادامه...]چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد.فقط صدای قاشق‌هایی که به...

[ادامه] صدای آژیر هنوز توی کل ساختمون می‌پیچید.جیمین و کوک ن...

[12:00 شب...]صدای تیک‌تاک ساعت با نور کم‌رنگ راهرو قاطی شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط