[12:00 شب...]
[12:00 شب...]
صدای تیکتاک ساعت با نور کمرنگ راهرو قاطی شده بود. سکوتی عجیب همهجا را گرفته بود.
جیمین آروم از جاش بلند شد و به در سلول نزدیک شد.
جیمین: هی... خوابیدی؟
کوک: نه... با این خروپف بغلیه مگه میشه خوابید؟
جیمین: پس بیا.
کوک: کجا؟
جیمین: عملیات فرار.
کوک: باز شروع شد...
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد و از جیب لباسش یه گیره موی کوچیک درآورد.
کوک: اون از کجا اومد؟
جیمین: استعداد مادرزادی.
کوک: بیشتر شبیه دردسر مادرزادیاست.
جیمین چند ثانیه با قفل کلنجار رفت.
«تق...»
در سلول آروم باز شد.
هر دو چند لحظه مات در را نگاه کردند.
کوک: وایسا... باز شد؟!
جیمین: خودمم انتظار نداشتم.
کوک: یعنی... واقعاً داریم فرار میکنیم؟
جیمین: اگه همینجا وایسی نه.
هر دو پاورچین وارد راهرو شدند.
نور چراغها مدام خاموش و روشن میشد.
از دور صدای قدمهای نگهبان میآمد.
کوک: جیمین... یکی داره میاد.
جیمین: قایم شو!
هر دو پشت یک چرخدستی بزرگ پنهان شدند.
نگهبان با خمیازه از کنارشان رد شد.
چند ثانیه سکوت...
کوک: رفت؟
جیمین: فکر کنم...
جیمین سرش را بیرون آورد.
همان لحظه نگهبان برگشت.
نگهبان: شما دوتا اینجا چیکار میکنین؟
هر دو خشکشان زد.
جیمین: اممم...
کوک: خوابگردی؟
نگهبان چند ثانیه به آنها خیره شد.
بعد آهی کشید.
نگهبان: امشب چهارمین نفرین که همین بهونه رو میاره...
نگهبان دوباره راه افتاد و زیر لب غر زد.
نگهبان: این شیفت آخر منو دیوونه کرده...
جیمین و کوک با تعجب به هم نگاه کردند.
جیمین: دیدی؟ باور کرد!
کوک: نه... فکر کنم خودش بیشتر از ما نیاز به استراحت داره.
هر دو بیصدا خندیدند و به سمت انتهای راهرو دویدند.
درِ خروجی فقط چند متر با آنها فاصله داشت...
اما درست وقتی جیمین دستش را روی دستگیره گذاشت، صدای آژیر در تمام ساختمان پیچید.
«ووووووووو...»
کوک: جیمین...
جیمین: هان؟
کوک: فکر کنم یکی حواسش بوده دوربینها هم وجود دارن...
جیمین چند لحظه به سقف نگاه کرد و با لبخندی عصبی گفت:
جیمین: خب... نقشه دوم؟
کوک: تو اصلاً نقشه دوم هم داری؟
جیمین شانه بالا انداخت.
جیمین: نه... ولی امیدوارم تا قبل از اینکه پیدامون کنن، یه چیزی به ذهنم برسه...
امیدوارم خوشتون اومده باشه و حمایت شه✨
صدای تیکتاک ساعت با نور کمرنگ راهرو قاطی شده بود. سکوتی عجیب همهجا را گرفته بود.
جیمین آروم از جاش بلند شد و به در سلول نزدیک شد.
جیمین: هی... خوابیدی؟
کوک: نه... با این خروپف بغلیه مگه میشه خوابید؟
جیمین: پس بیا.
کوک: کجا؟
جیمین: عملیات فرار.
کوک: باز شروع شد...
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد و از جیب لباسش یه گیره موی کوچیک درآورد.
کوک: اون از کجا اومد؟
جیمین: استعداد مادرزادی.
کوک: بیشتر شبیه دردسر مادرزادیاست.
جیمین چند ثانیه با قفل کلنجار رفت.
«تق...»
در سلول آروم باز شد.
هر دو چند لحظه مات در را نگاه کردند.
کوک: وایسا... باز شد؟!
جیمین: خودمم انتظار نداشتم.
کوک: یعنی... واقعاً داریم فرار میکنیم؟
جیمین: اگه همینجا وایسی نه.
هر دو پاورچین وارد راهرو شدند.
نور چراغها مدام خاموش و روشن میشد.
از دور صدای قدمهای نگهبان میآمد.
کوک: جیمین... یکی داره میاد.
جیمین: قایم شو!
هر دو پشت یک چرخدستی بزرگ پنهان شدند.
نگهبان با خمیازه از کنارشان رد شد.
چند ثانیه سکوت...
کوک: رفت؟
جیمین: فکر کنم...
جیمین سرش را بیرون آورد.
همان لحظه نگهبان برگشت.
نگهبان: شما دوتا اینجا چیکار میکنین؟
هر دو خشکشان زد.
جیمین: اممم...
کوک: خوابگردی؟
نگهبان چند ثانیه به آنها خیره شد.
بعد آهی کشید.
نگهبان: امشب چهارمین نفرین که همین بهونه رو میاره...
نگهبان دوباره راه افتاد و زیر لب غر زد.
نگهبان: این شیفت آخر منو دیوونه کرده...
جیمین و کوک با تعجب به هم نگاه کردند.
جیمین: دیدی؟ باور کرد!
کوک: نه... فکر کنم خودش بیشتر از ما نیاز به استراحت داره.
هر دو بیصدا خندیدند و به سمت انتهای راهرو دویدند.
درِ خروجی فقط چند متر با آنها فاصله داشت...
اما درست وقتی جیمین دستش را روی دستگیره گذاشت، صدای آژیر در تمام ساختمان پیچید.
«ووووووووو...»
کوک: جیمین...
جیمین: هان؟
کوک: فکر کنم یکی حواسش بوده دوربینها هم وجود دارن...
جیمین چند لحظه به سقف نگاه کرد و با لبخندی عصبی گفت:
جیمین: خب... نقشه دوم؟
کوک: تو اصلاً نقشه دوم هم داری؟
جیمین شانه بالا انداخت.
جیمین: نه... ولی امیدوارم تا قبل از اینکه پیدامون کنن، یه چیزی به ذهنم برسه...
امیدوارم خوشتون اومده باشه و حمایت شه✨
- ۱۷۴
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط