فیک کوک

---

📖 فصل اول: «دختری در خیابان‌های تاریک»

ساعت نزدیک نیمه‌شب بود. آسمان پر از ابر، و مهی غلیظ شهر را در خودش فرو برده بود. خیابان‌های خلوت، صدای زندگی نداشتند… فقط صدای قطره‌های باران بود که روی آسفالت می‌چکید.

دخترکی با پاهای برهنه، لباس پاره‌پاره و چهره‌ای خسته، زیر سایه‌ی یک پل، در تاریکی کز کرده بود. دست‌های کوچکش را دور زانوهایش حلقه کرده بود و از سرما می‌لرزید. اسمش ا/ت بود. فقط ۱۵ سالش بود، اما بیشتر از سنش زخم روی دلش داشت...

او هیچ‌وقت خونه نداشت. پدر و مادرش رو از دست داده بود وقتی فقط نه سالش بود. از اون موقع، توی خیابون زندگی می‌کرد. گاهی کار می‌کرد، گاهی گدایی، گاهی از سطل آشغال غذا در می‌آورد. اما همیشه می‌جنگید… قوی بود.

اون شب اما فرق داشت…

صدای ماشین گرون‌قیمتی توی کوچه پیچید. چراغ‌های ماشین دیوارهای نم‌زده‌ی کوچه رو روشن کرد. یک لیموزین سیاه با شیشه‌های دودی ایستاد.

در ماشین باز شد.

مردی با کت چرمی بلند، موهای تیره، قد دو متر، و نگاهی که از فاصله‌ی چند متری هم تن آدم رو می‌لرزوند، بیرون اومد. انگار شب خودش جلوش تعظیم می‌کرد. اسمش جونگ‌کوک بود. ۲۹ ساله، رئیس بزرگ‌ترین مافیای شرق آسیا. هیچ‌کس جرات نداشت توی چشماش نگاه کنه.

داشت از جلسه‌ای برمی‌گشت. دنبال یه آدرس اشتباه توی کوچه رفته بود، ولی وقتی چشمش به دختر افتاد، قدم‌هاش مکث کرد.

نگاهش به ا/ت افتاد. اون دختر کوچولو که از سرما لب‌هاش کبود شده بود، ولی توی چشم‌هاش یه جرقه از "زنده موندن" بود… همون چیزی که کوک همیشه دنبالش بود.

– «چرا اینجایی؟»
صدای خشن و سردش توی کوچه پیچید.

ا/ت ترسید. اولش هیچی نگفت. بعد یواش گفت:
– «جایی برای رفتن ندارم.»

کوک با اخم بهش نزدیک شد. چقدر لاغر بود. چقدر کوچیک و زخمی.

– «از امشب… با من میای. از اینجا میری.»

ا/ت اول فکر کرد یه دزد یا آدم‌رباست. ولی بعد… نمی‌دونست چرا، یه حس عجیبی بهش گفت: "این مرد خطرناکه… ولی قراره نجاتت بده."

اون شب، ا/ت سوار لیموزینی شد که هیچ‌وقت حتی خوابش رو هم ندیده بود…

و اون مرد خشن و بی‌احساس، برای اولین بار، یه نفر رو با خودش به خونه‌ی تاریک و خفنش برد… بدون اینکه دلیلشو بدونه.


---

💥 این تازه شروعشه عزیز دلم…
تو فصل بعدی، می‌بریمت به عمارت بزرگ و ترسناک کوک… جایی که عموهای مافیاییش هم زندگی می‌کنن، و ا/ت وارد دنیایی می‌شه که هیچ‌وقت نمی‌تونست تصورش رو بکنه…
دیدگاه ها (۴)

𝗜𝗺𝗽𝗼𝘀𝘀𝗶𝗯𝗹𝗲 𝗳𝗮𝘁𝗲Season: 𝟮 Part: 𝟭𝟮ویوی جونگ‌کوک: ماشین روشن...

هرزه ی حکومتی پارت ۲که کوک بلند شد و.... رفت سمت ا/ت ونشست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط