اشک...
اشک...
بهانه خوبی ست برای پر کردن نبودنت!
اما تا کی؟!
تا کجا ببارم!
تا کجا صدای گرفته ام را گردن سرماخوردگی بیندازم!
تا کجا از قصد با چای داغ بسوزم
تا صحنه ای دروغین از تر شدن گونه هایم بسازم!
من هنوز بارانی ام
تو بخند...
این مردم چه گناهی دارند که تبسم زیبای لبخندت را تجربه نکنند!
آهای مردم حوالی او !
لبخندش زیباست...
شما را به خدا چشمش نزنید
من جانم را برای لبخندش صدقه داده ام
جانم را فدای جانم کرده ام
اما او باز هم می خندد به احساسم!
بخند که قصد من هم خنداندن لبهای زیبای توست...
بخند...
من میبارم...!
بهانه خوبی ست برای پر کردن نبودنت!
اما تا کی؟!
تا کجا ببارم!
تا کجا صدای گرفته ام را گردن سرماخوردگی بیندازم!
تا کجا از قصد با چای داغ بسوزم
تا صحنه ای دروغین از تر شدن گونه هایم بسازم!
من هنوز بارانی ام
تو بخند...
این مردم چه گناهی دارند که تبسم زیبای لبخندت را تجربه نکنند!
آهای مردم حوالی او !
لبخندش زیباست...
شما را به خدا چشمش نزنید
من جانم را برای لبخندش صدقه داده ام
جانم را فدای جانم کرده ام
اما او باز هم می خندد به احساسم!
بخند که قصد من هم خنداندن لبهای زیبای توست...
بخند...
من میبارم...!
- ۲۴۹
- ۱۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط