{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانی به خواستگاری رفت..

جوانی به خواستگاری رفت..

پدر دخترگفت فقط به یک پرسش من پاسخ بده، دخترم برای تو!
..
ساعت چند اذان صبح گفته میشود؟....
جوان جوابی نداد!
...
سپس پدر دخترگفت:
کالای من گرانقیمت هست، ومهریه اش پیش شمانیست!..

وقتی ارزش حرف خدا را ندانی ارزش دختر من را چقدر خواهی دانست؟!
دیدگاه ها (۴)

به هیچ جا نرسیدند جستجوهایم....تمام عمر بدنبال نیم خود گشتم....

مثل "موصل" شده اِشغال, دلم در دستت...عشق، بی رحم تر از داعش ...

هرکسی در آسمان با یک ستاره دلخوش است ....عیب من؛این بود شاید...

من همان رودم که بهر دیدنت مرداب شد...عاشق آلوده ای که از خجا...

« ازدواج به اجبار »Part 1ویوی لیانا:نور کم‌جان گوشی‌ام، تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط