{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 1

ویوی لیانا:
نور کم‌جان گوشی‌ام، تاریکی مطلق اتاقم را شکافت. ساعت پنج صبح.
زندگی من، ورطه‌ای است تاریک و بی‌انتها؛ جهانی که تنها با ورود به آن می‌توان عمق زخم‌ها و تلخی روزهایم را درک کرد. اما نقابی از آرامش بر چهره دارم؛ نقابی که سال‌هاست به صورتم چسبیده.
از تخت سنگینم برخاستم و در سکوت، قدم‌هایم را به سمت سرویس بهداشتی برداشتم. پس از انجام مراسم صبحگاهی، پشت میز آرایش نشستم. دستانم به صورت خودکار، روتین پوستی‌ام را آغاز کردند؛ حرکاتی ماشینی که هیچ حسی را منتقل نمی‌کرد. سپس لباس ورزشی‌ام را پوشیدم و راهی باشگاه خانگی عمارت شدم.
سه ساعت. سه ساعت نفس‌نفس زدن، تقلا کردن، و خالی کردن انرژی انباشته شده در جسمم.
بعد از آن، بازگشت به اتاق؛ دوش ده دقیقه‌ای که انگار فقط برای شستن عرق تنم بود، نه پاک کردن خستگی روحم. لباس‌هایم را عوض کردم؛ یک دست لباس بیرونی شیک برای پوشاندن تن سردم. موهایم را با دقتی وسواس‌گونه، محکم بالای سرم بستم، گوجه‌ای بی‌نقص و سرد. سپس، اندکی آرایش؛ تنها برای اینکه صورت بی‌روحم، کمی قابل تحمل‌تر به نظر برسد.
از پله‌های مرمرین عمارت پایین رفتم. پدرم، در همان همیشگی‌اش، ایستاده بود. نگاه سردش روی من ثابت شد.
پدر لیانا: لیانا. امشب، زودتر از همیشه بازگرد.
صدایش، همانند همیشه، بدون هیچ احساسی بود.
لیانا:دلیل خاصی دارد، پدر؟
پدر لیانا:(با لحنی قاطع)
همانطور که گفتم. پیش از ساعت هشت. مهمان ویژه داریم.
لیانا:(با سری پایین)
چشم، پدر.
بدون هیچ سخنی بیشتر، به سمت ماشینم رفتم. غرش موتور، تنها پاسخی بود که به سکوت سنگین عمارت می‌دادم. مقصد؟ شکنجه‌گاه. جایی که امروز، پرونده‌های جدیدی در انتظارم بود؛ پرونده‌هایی درباره کسانی که بی‌رحمانه، زندگی مظلومان را به تباهی می‌کشیدند.
(پرش زمانی به ۶ ساعت بعد )
ساعت شش عصر. نمایشگر گوشی‌ام، زمان را فریاد می‌زد.
پدر گفته بود پیش از هشت. وقت داشتم. سوار ماشین شدم و در خیابان‌های شهر، عمارتمان را به سمت عقب جا گذاشتم.
رسیدم. شش و نیم.
سالن اصلی، ساکت بود. حتماً پدر در اتاق کارش بود.
به اتاقم رفتم. لباسی دیگر پوشیدم؛ رسمی‌تر، برازنده‌تر. دوباره همان مدل مو، همان آرایش ملایم. عطر گران‌قیمت و تلخم را روی تنم پاشیدم؛ رایحه‌ای که هویتی پوشیده را فریاد می‌زد. اکسسوری‌هایم را انداختم. ساعت هشت.
با قدم‌هایی استوار، به سمت سالن اصلی رفتم.
پدرم نشسته بود. در کنارش، سه نفر؛ مردی که جذابیت خاصی داشت، پیرمردی باوقار و زنی زیبا.
پدرم تا مرا دید، با اشاره‌ای ابرو گفت:
پدر لیانا:آقای جئون، ایشان دخترم، لیانا هستند.
آقای جئون:(با لبخندی که تا چشم‌هایش نمی‌رسید)
سلام دخترم، بفرما بنشین.
لیانا:سلام. سپاسگزارم.
خانم جئون:
(با نگاهی کنجکاو و ارزیاب)
شما باید لیانا کیم باشید، درسته؟ ملکه بی‌رقیب دنیای مافیا؟
لیانا:(با خونسردی)
همین‌طور که می‌گویند.

پدرم، گویی منتظر همین لحظه بود، با لحنی که ذره‌ای تردید در آن نبود، جمله را آغاز کرد:
پدر لیانا: خب لیانا جان. باید اعلام کنم که از این به بعد، تو عروس خانواده جئون خواهی بود.
ویوی جونگ‌کوک:
ساعت شش صبح. زندگی در عمارت جئون، با نظمی آهنین آغاز می‌شد.
پس از انجام کارهای روتین، به سالن پایین رفتم. پدر و مادرم آنجا بودند.
آقای جئون: پسرم، بیا بنشین.
جونگ‌کوک:(با کنجکاوی)
بفرمایید.
آقای جئون:(با قاطعیت)
تو باید با کیم لیانا ازدواج کنی.
ابروانم گره خورد. لیانا کیم؟ همان کسی که نامش لرزه بر اندام دشمنان می‌انداخت؟
جونگ‌کوک:همان رتبه اول مافیای زن جهان؟ دلیل این ازدواج ناگهانی چیست، پدر؟
آقای جئون:
(با آرامشی که مرا نگران‌تر می‌کرد)
لیانا، تو و پدرش، آقای کیم، بهترین‌های این حوزه هستید. تصمیم گرفتیم با این ازدواج، سازمان مافیاها را یکپارچه کنیم. این فقط یک اتحاد روی کاغذ است، پسرم. دخترک هیچ اطلاعی از این موضوع ندارد. امشب، ساعت هفت و نیم، برای خواستگاری می‌رویم.
جونگ‌کوک:
(با پذیرشی اجباری)
چشم، پدر.
به سمت ماشینم رفتم. مقصدم؟ شکنجه‌گاه. جایی که خشونت، زبان مشترک بود.
پس از چند ساعت "کار"، به عمارت برگشتم. لباسی رسمی و تیره پوشیدم. عطر تلخم را دوباره زدم. ساعتی گران‌بها و دستبندی که نماد قدرت بود، به خودم انداختم. سپس با پدر و مادرم سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت خانواده کیم راه افتادیم. وقتی رسیدیم، آقای کیم را دیدم. مردی با ابهت. بعد از رد و بدل شدن چند جمله، دخترش پایین آمد.
وای... چقدر زیبا بود. اما زیبایی‌اش، سرد و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید.
وقتی خبر ازدواج را شنید، رنگش پرید. با حالتی که انگار نفسش بند آمده، گفت: لیانا:
پدر جان... عذرخواهی می‌کنم، اما... نیاز دارم کمی هوای تازه بخورم.
دیدگاه ها (۲۹)

«ازدواج به اجبار » Part 2یهو دیدم بلند شد و رفت بیرون، منم د...

« ازدواج به اجبار »لیانا : دختری سرد و بی احساس ، چرا ؟ چون ...

« عشق یک‌طرفه » Part 5 ( ویوی یونگی ) نامه را که تمام کردم،...

معرفی فیکاسم: عشق پنهانکاپل ها: جونگ کوک و اتشخصیت های فرعی:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط