{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»

*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»
(پارت:۱۳)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جونگکوک من و در آغوش کشید .
آغوشش انقدر مهربون و گرم بود که اصلا درد هامو فراموش کردم و در عین حال شوکه شدم که چرا اون باید من و بغل کنه.
تا قبل از اینکه بغلم کنه صورتشو ندیدم.
جونگکوک ماسک و کلاهشو برداشت .
وقتی سرشو بالا آورد شوکه شدم.
صورتش زخم شده بود.با نگرانی پرسیدم:«جونگکوک چه اتفاقی برای صورتت افتاده؟»
گفت:(با تهیونگ دعوام شد که چرا با تو ابراز علاقه کرده ببخشید لیا من باید زودتر بهت میگفتم من از همون شب و اون دیدار عجیب غریب عاشقت شدم ولی نمی تونستم بهت بگم.)
واقعاً نمی تونستم چی بگم .
جونگکوک گفت:(لیا به خاطر فوت مادر و برادرت بهت تسلیت می گم واقعا متاسفم.)
گفتم:«ممنون جونگکوک واقعا ممنون. تو خیلیی به من لطف کردی ازت ممنونم بابت همه چیز ممنونم .»
جونگکوک گفت:( من که کاری نکردم فقط در حق کسی که دوستش دارم کم کاری نکردم. راستی الان به پرستار میگم که بیاد سرم و از دستت در بیاره.)
گفتم:«مرسی که پرستار و صدا می کنی.»
جونگکوک گفت خواهش می کنم و رفت و چند دقیقه بعد با پرستار برگشت .
پرستار سرم و در آورد و من از تخت اومدم پایین و کفش هامو پوشیدم.
سرم داشت گیج می رفت و نزدیک بود بخورم زمین که جونگکوک من و گرفت و نشوندم روی صندلی. گفت چند دقیقه وایسا تا حالت جا بیاد.
من هم به حرفش گوش کردم و نشستم.
جونگکوک گفت:( من می رم برات آبمیوه بگیرم بخوری چند دقیقه همینجا بمون.)
من چند بار اسرار کردم که نیازی به این کار نیست اما اون رفت.
بالاخره جونگکوک برگشت با هم نشستیم آبمیوه خوردیم و بعد کمی حالم بهتر شد. از جونگکوک تشکر کردم و باهم بلند شدیم رفتیم.
تشیع مادر و برادره من توی سکوت انجام شده بود بدون اینکه من بفهمم.
جونگکوک گفت:(بیا بریم پیش خاکه مادر و برادرت.)
منم قبول کردم و با هم رفتیم ..........


ادامه دارد ..........
دیدگاه ها (۹)

*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»|•(پارت:۱۴)•••••••••••••••••••••••...

توسیه می کنم صداش رو کم کنید 🤣🚫🔞

*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»(پارت:۶)ــــــــــــــــــــــــــ...

«ایا به پری دریایی باور داری؟»part-10ویو جونگکوک*یکی ، یکی،ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط