#دوپارتی
#دوپارتی
قول میدی که سرقولت بمونی؟
مینسونگ
P:2
ویو مینهو
ساعت از دوازده شب میگذشت و جیسونگ هنوز برنگشته بود خونه..
دیگه حتی اگر خیلی از دستش عصبانی بود باید تا الان برمیگشت!
بالای ده بار باهاش تماس گرفته بود اما چیزی جز صدای اُپِراتور رو نشنید.
از جاش بلند شد که بره دنبال جیسونگ که با شنیدن صدای ویبره موبایلش که روی میز بود ایستاد و با سرعت به سمت میز رفت.
گوشیش رو از روی میز برداشت و با دیدن شماره ناشناس، یکم تعجب کرد اما با فکر اینکه اون شخص هان هست سریع آیکون سبز رو لمس کرد و گوشی رو گذاشت کنار گوشش..
با شنیدن صدای نازک خانومی که خودش رو پرستار بیمارستان معرفی کرد خون تو بدنش یخ زد..
«ببخشید شما آقای لی مینهو هستید؟ من از بیمارستان مرکزی سئول تماس میگیرم. شما باید فوراً خودتون رو برسونید اینجا. اقای هان جیسونگ تصادف کردن..»
تصادف کردن؟ جیسونگش تصادف کرده بود؟ سنجاب کوچولوی نازش تصادف کرده بود؟ اما چطوری؟ اون پسر مگه کجا رفته بود که تهش به بیمارستان ختم شده بود؟
با عجله گوشی رو قطع کرد و گذاشت تو جیب شلوارش و بعد از برداشتن کاپشنش از خونه رفت بیرون.
سوار ماشین شد و با سرعت بالایی به طرف بیمارستان رانندگی کرد.
زمانی که پشت چراغ قرمز گیر کرد مشت محکمی به فرمون ماشین زد و زیر لب یه لعنتیای گفت و به محض اینکه چراغ سبز شد پاشو روی گاز فشار داد و به طرف بیمارستان روند.
وقتی رسید حتی ماشین هم درست پارک نکرد فقط به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت بیمارستان رفت..
به محض ورودش به سمت قسمت پذیرش رفت و اونجا سراغ شخصی به اسم هان جیسونگ، که تصادف کرده بود رو گرفت.
بهش گفتن حالش خوبه فقط سرش یکوچولو شکسته بود که اونم بخیه زدن.
بعد از پرسیدن شماره اتاقش با قدم سریع به سمت اون اتاق قدم برداشت و زمانی که رسید بدون در زدن وارد شد و با پرستار ها و دکتری که بالا سر جیسونگ بودن مواجه شد.
پرستار با دیدن مینهو که بدون در زدن وارد شده کمی صداش رو بالا برد و ازش خواست بیرون بره اما بعد از اینکه مینهو خودش رو دوست پسر جیسونگ معرفی کرد چیزی نگفت و سرجاش ایستاد.
.
.
بعد از رفتن همه پرستار ها و دکتر ها، مینهو به سمت تخت جیسونگ رفت و رو صندلی کنارش نشست.
اون سنجاب کوچولو خیلی وقت بود که بهوش اومده بود فقط الان با دیدن مینهو چشماشو بسته بود و سرش رو به جهت مخالف چرخونده بود تا چهره عزیزترینش رو نبینه..
مینهو میخواست دستش رو بگیره اما پشیمون شد..
میدونست چقدر بد قلبشو شکسته..چقدر بد باهاش رفتار کرده و نادیدش گرفته و از همه مهم تر اینم میدونست که قلب شکسته شدهٔ جیسونگ قرار نیست با یه لمس و بوسه و معذرت خواهی بازسازی بشه!
اون قلب شکسته زمانی به حالت اولش برمیگشت که مینهو نسبت به رفتارا و کارایی که کردن بود ابراز پشیمونی میکرد.
مینهو: جیسونگ..میدونم دلت نمیخواد منو ببینی..میدونم بخاطر رفتارایی که داشتم ناراحت و عصبانی هستی ولی لطفا منو ببخش.
-زمانیکه پرستار بهم زنگ زد و گفت تو تصادف کردی یلحظه احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد..
درحالی که سعی میکرد بغضش رو مخفی کنه ادامه داد..
مینهو: اگه خدایی نکرده اتفاقی برات میافتاد من هیچ وقت نمیتونستم خودمو ببخشم چون دلیل حال الانت هم منم.
-الانم میرم بیرون تا استراحت کنی. بعداً به چان هیونگ زنگ میزنم میگم بیاد پیشت..
زمانی که از رو صندلی بلند شد و خواست بره آستین لباسش توسط شخصی کشیده شد..
وقتی سرش رو برگردوند با چشمای اشکی هان مواجه شد..
قلبش با دیدن اون چشما و اون اشک ها خُرد میشد. واقعا نمیدونست چطور دلش اومده بود با این پسر اونطوری رفتار کنه..!
هان: نرو! لطفا پیشم بمون..اگه بری تنها میشم..!
چند سال پیش بدون اینکه خودش بفهمه، شده بود تمام دار و ندار همین پسری که جلوش بود..
جیسونگ راست میگفت، اون پسر بجز مینهو کس دیگهای رو نداشت.
جیسونگ کسی رو نداشت که باهاش مثل یه شیٔ با ارزش رفتار کنه. کسی رو نداشت که با مهربونی تمام به همه حرفای بی ربطش گوش بده و دراخر با لبخند و بغل باعث خواب ارومش بشه..
بجز مینهو کس دیگه ای رو نداشت که با همه وجودش درکش کنه..!
مینهو: میمونم..جیسونگ من همیشه پیشت میمونم..هیچ وقت ترکت نمیکنم قول میدم!
با شنیدن صدای لرزون پسر، یه چهره احمقانه به خودش گرفت و بعد با صدای آروم و قشنگی گفت:«قول میدی که سر قولت بمونی؟»
مینهو تک خندهای کرد و قولش رو با گرفتن انگشت کوچیکه جیسونگ تایید کرد و بعد از زدن یه بوسه زیر رو موهای بهم ریختش کنار نشست و تا وقتی که اون پسر به خواب رفت به چهره مظلومش نگاه کرد...
End.
قول میدی که سرقولت بمونی؟
مینسونگ
P:2
ویو مینهو
ساعت از دوازده شب میگذشت و جیسونگ هنوز برنگشته بود خونه..
دیگه حتی اگر خیلی از دستش عصبانی بود باید تا الان برمیگشت!
بالای ده بار باهاش تماس گرفته بود اما چیزی جز صدای اُپِراتور رو نشنید.
از جاش بلند شد که بره دنبال جیسونگ که با شنیدن صدای ویبره موبایلش که روی میز بود ایستاد و با سرعت به سمت میز رفت.
گوشیش رو از روی میز برداشت و با دیدن شماره ناشناس، یکم تعجب کرد اما با فکر اینکه اون شخص هان هست سریع آیکون سبز رو لمس کرد و گوشی رو گذاشت کنار گوشش..
با شنیدن صدای نازک خانومی که خودش رو پرستار بیمارستان معرفی کرد خون تو بدنش یخ زد..
«ببخشید شما آقای لی مینهو هستید؟ من از بیمارستان مرکزی سئول تماس میگیرم. شما باید فوراً خودتون رو برسونید اینجا. اقای هان جیسونگ تصادف کردن..»
تصادف کردن؟ جیسونگش تصادف کرده بود؟ سنجاب کوچولوی نازش تصادف کرده بود؟ اما چطوری؟ اون پسر مگه کجا رفته بود که تهش به بیمارستان ختم شده بود؟
با عجله گوشی رو قطع کرد و گذاشت تو جیب شلوارش و بعد از برداشتن کاپشنش از خونه رفت بیرون.
سوار ماشین شد و با سرعت بالایی به طرف بیمارستان رانندگی کرد.
زمانی که پشت چراغ قرمز گیر کرد مشت محکمی به فرمون ماشین زد و زیر لب یه لعنتیای گفت و به محض اینکه چراغ سبز شد پاشو روی گاز فشار داد و به طرف بیمارستان روند.
وقتی رسید حتی ماشین هم درست پارک نکرد فقط به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت بیمارستان رفت..
به محض ورودش به سمت قسمت پذیرش رفت و اونجا سراغ شخصی به اسم هان جیسونگ، که تصادف کرده بود رو گرفت.
بهش گفتن حالش خوبه فقط سرش یکوچولو شکسته بود که اونم بخیه زدن.
بعد از پرسیدن شماره اتاقش با قدم سریع به سمت اون اتاق قدم برداشت و زمانی که رسید بدون در زدن وارد شد و با پرستار ها و دکتری که بالا سر جیسونگ بودن مواجه شد.
پرستار با دیدن مینهو که بدون در زدن وارد شده کمی صداش رو بالا برد و ازش خواست بیرون بره اما بعد از اینکه مینهو خودش رو دوست پسر جیسونگ معرفی کرد چیزی نگفت و سرجاش ایستاد.
.
.
بعد از رفتن همه پرستار ها و دکتر ها، مینهو به سمت تخت جیسونگ رفت و رو صندلی کنارش نشست.
اون سنجاب کوچولو خیلی وقت بود که بهوش اومده بود فقط الان با دیدن مینهو چشماشو بسته بود و سرش رو به جهت مخالف چرخونده بود تا چهره عزیزترینش رو نبینه..
مینهو میخواست دستش رو بگیره اما پشیمون شد..
میدونست چقدر بد قلبشو شکسته..چقدر بد باهاش رفتار کرده و نادیدش گرفته و از همه مهم تر اینم میدونست که قلب شکسته شدهٔ جیسونگ قرار نیست با یه لمس و بوسه و معذرت خواهی بازسازی بشه!
اون قلب شکسته زمانی به حالت اولش برمیگشت که مینهو نسبت به رفتارا و کارایی که کردن بود ابراز پشیمونی میکرد.
مینهو: جیسونگ..میدونم دلت نمیخواد منو ببینی..میدونم بخاطر رفتارایی که داشتم ناراحت و عصبانی هستی ولی لطفا منو ببخش.
-زمانیکه پرستار بهم زنگ زد و گفت تو تصادف کردی یلحظه احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد..
درحالی که سعی میکرد بغضش رو مخفی کنه ادامه داد..
مینهو: اگه خدایی نکرده اتفاقی برات میافتاد من هیچ وقت نمیتونستم خودمو ببخشم چون دلیل حال الانت هم منم.
-الانم میرم بیرون تا استراحت کنی. بعداً به چان هیونگ زنگ میزنم میگم بیاد پیشت..
زمانی که از رو صندلی بلند شد و خواست بره آستین لباسش توسط شخصی کشیده شد..
وقتی سرش رو برگردوند با چشمای اشکی هان مواجه شد..
قلبش با دیدن اون چشما و اون اشک ها خُرد میشد. واقعا نمیدونست چطور دلش اومده بود با این پسر اونطوری رفتار کنه..!
هان: نرو! لطفا پیشم بمون..اگه بری تنها میشم..!
چند سال پیش بدون اینکه خودش بفهمه، شده بود تمام دار و ندار همین پسری که جلوش بود..
جیسونگ راست میگفت، اون پسر بجز مینهو کس دیگهای رو نداشت.
جیسونگ کسی رو نداشت که باهاش مثل یه شیٔ با ارزش رفتار کنه. کسی رو نداشت که با مهربونی تمام به همه حرفای بی ربطش گوش بده و دراخر با لبخند و بغل باعث خواب ارومش بشه..
بجز مینهو کس دیگه ای رو نداشت که با همه وجودش درکش کنه..!
مینهو: میمونم..جیسونگ من همیشه پیشت میمونم..هیچ وقت ترکت نمیکنم قول میدم!
با شنیدن صدای لرزون پسر، یه چهره احمقانه به خودش گرفت و بعد با صدای آروم و قشنگی گفت:«قول میدی که سر قولت بمونی؟»
مینهو تک خندهای کرد و قولش رو با گرفتن انگشت کوچیکه جیسونگ تایید کرد و بعد از زدن یه بوسه زیر رو موهای بهم ریختش کنار نشست و تا وقتی که اون پسر به خواب رفت به چهره مظلومش نگاه کرد...
End.
- ۶۸
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط