پس همهش دروغ بود
«پس همهش دروغ بود؟»...𝒑𝟏....
در را که باز میکنی، هان همانجا ایستاده.
کلاهش پایین کشیده شده، ماسک صورتش را پوشانده، اما چشمهایش…
چشمهایش خستهاند.
آنقدر خسته که از همان لحظه، دلت بدجور میلرزد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه میکنید.
هیچکدام چیزی نمیگویید.
فقط این سکوتِ سنگین بینتان کش میآید؛
سکوتی که انگار از صد تا دعوا بدتر است.
تو کنار میروی تا بیاید داخل.
هان آرام وارد میشود.
در را میبندی.
اتاق ساکت است.
بیش از حد ساکت.
هان دستهایش را داخل جیب هودیاش فرو کرده.
نگاهش روی زمین است، نه تو.
و همین… همین اولین زنگ خطر است.
**تو:**
«چی شده؟»
هان نفس عمیقی میکشد.
آنقدر عمیق که انگار میخواهد خودش را برای گفتن چیزی وحشتناک آماده کند.
بعد بالاخره میگوید:
**هان:**
«باید تمومش کنیم.»
دنیا برای یک لحظه واقعاً میایستد.
نه در معنای شاعرانهاش.
واقعاً میایستد.
صدای یخچال، صدای ماشینهای بیرون، حتی صدای نفس خودت—
همهچیز محو میشود.
**تو:**
«چی…؟»
هان بالاخره نگاهت میکند.
و تو از نگاهش هیچچیز نمیفهمی، چون انگار عمداً همهچیز را پشت یک دیوار پنهان کرده.
**هان:**
«این رابطه… از اولشم اشتباه بود.
من…
من واقعاً اونجوری که فکر کردی دوستت نداشتم.»
چیزی درونت با صدای بلند خرد میشود.
اول حتی دردش را حس نمیکنی.
فقط ناباوری است.
فقط یک خلأِ سفید و سرد.
**تو:**
«دروغ نگو.»
هان فکّش را سفت میکند.
**هان:**
«دارم راست میگم.»
تو یک قدم جلو میروی.
صدایت میلرزد.
**تو:**
«پس… پس اون بوسه چی بود؟»
سکوت.
**تو:**
«اون اعتراف چی بود؟»
هان چیزی نمیگوید.
اشک در چشمهایت جمع میشود، اما هنوز نمیافتد.
انگار بدنت هم باور نمیکند این چیزی که میشنود واقعی است.
**تو:**
«اون… اون حسی که بهم منتقل کردی چی بود؟
اونهم دروغ بود؟»
هان نگاهش را میدزدد.
فقط همین.
فقط همین حرکت کوچک کافی است تا همهچیز درونت منفجر شود.
**تو (با صدای شکسته):**
«تو منو به بازی دادی…؟»
هان خیلی آرام میگوید:
**هان:**
«ا.ت ، بهتره سختش نکنیم—»
و این جمله، آخرین رشتهی کنترلت را پاره میکند.
**تو:**
«سختش نکنیم؟»
صدایت میپیچد در اتاق.
بلند. تیز. ناباور.
**تو:**
«سختش نکنیم؟!
تو میای توی خونهی من، به چشمهام نگاه میکنی،
بعد میگی هیچوقت واقعاً دوستم نداشتی،
بعد میگی سختش نکنیم؟!»
اشکها حالا دیگر بیوقفه میریزند.
**تو:**
«پس اون بوسه…
اون اعتراف…
اون طوری که بغلم کردی…
اون طوری که گفتی کنارمی…
همهش چی بود؟ هان؟!»
هان لبهایش را روی هم فشار میدهد.
دستهایش در مشت گره شدهاند.
**تو:**
«جواب بده!»
ولی او هنوز هم چیزی نمیگوید.
و سکوتش از هر پاسخی بدتر است.
تو با دست لرزان به سمت در اشاره میکنی.
ادامه دارد..........
در را که باز میکنی، هان همانجا ایستاده.
کلاهش پایین کشیده شده، ماسک صورتش را پوشانده، اما چشمهایش…
چشمهایش خستهاند.
آنقدر خسته که از همان لحظه، دلت بدجور میلرزد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه میکنید.
هیچکدام چیزی نمیگویید.
فقط این سکوتِ سنگین بینتان کش میآید؛
سکوتی که انگار از صد تا دعوا بدتر است.
تو کنار میروی تا بیاید داخل.
هان آرام وارد میشود.
در را میبندی.
اتاق ساکت است.
بیش از حد ساکت.
هان دستهایش را داخل جیب هودیاش فرو کرده.
نگاهش روی زمین است، نه تو.
و همین… همین اولین زنگ خطر است.
**تو:**
«چی شده؟»
هان نفس عمیقی میکشد.
آنقدر عمیق که انگار میخواهد خودش را برای گفتن چیزی وحشتناک آماده کند.
بعد بالاخره میگوید:
**هان:**
«باید تمومش کنیم.»
دنیا برای یک لحظه واقعاً میایستد.
نه در معنای شاعرانهاش.
واقعاً میایستد.
صدای یخچال، صدای ماشینهای بیرون، حتی صدای نفس خودت—
همهچیز محو میشود.
**تو:**
«چی…؟»
هان بالاخره نگاهت میکند.
و تو از نگاهش هیچچیز نمیفهمی، چون انگار عمداً همهچیز را پشت یک دیوار پنهان کرده.
**هان:**
«این رابطه… از اولشم اشتباه بود.
من…
من واقعاً اونجوری که فکر کردی دوستت نداشتم.»
چیزی درونت با صدای بلند خرد میشود.
اول حتی دردش را حس نمیکنی.
فقط ناباوری است.
فقط یک خلأِ سفید و سرد.
**تو:**
«دروغ نگو.»
هان فکّش را سفت میکند.
**هان:**
«دارم راست میگم.»
تو یک قدم جلو میروی.
صدایت میلرزد.
**تو:**
«پس… پس اون بوسه چی بود؟»
سکوت.
**تو:**
«اون اعتراف چی بود؟»
هان چیزی نمیگوید.
اشک در چشمهایت جمع میشود، اما هنوز نمیافتد.
انگار بدنت هم باور نمیکند این چیزی که میشنود واقعی است.
**تو:**
«اون… اون حسی که بهم منتقل کردی چی بود؟
اونهم دروغ بود؟»
هان نگاهش را میدزدد.
فقط همین.
فقط همین حرکت کوچک کافی است تا همهچیز درونت منفجر شود.
**تو (با صدای شکسته):**
«تو منو به بازی دادی…؟»
هان خیلی آرام میگوید:
**هان:**
«ا.ت ، بهتره سختش نکنیم—»
و این جمله، آخرین رشتهی کنترلت را پاره میکند.
**تو:**
«سختش نکنیم؟»
صدایت میپیچد در اتاق.
بلند. تیز. ناباور.
**تو:**
«سختش نکنیم؟!
تو میای توی خونهی من، به چشمهام نگاه میکنی،
بعد میگی هیچوقت واقعاً دوستم نداشتی،
بعد میگی سختش نکنیم؟!»
اشکها حالا دیگر بیوقفه میریزند.
**تو:**
«پس اون بوسه…
اون اعتراف…
اون طوری که بغلم کردی…
اون طوری که گفتی کنارمی…
همهش چی بود؟ هان؟!»
هان لبهایش را روی هم فشار میدهد.
دستهایش در مشت گره شدهاند.
**تو:**
«جواب بده!»
ولی او هنوز هم چیزی نمیگوید.
و سکوتش از هر پاسخی بدتر است.
تو با دست لرزان به سمت در اشاره میکنی.
ادامه دارد..........
- ۱۹۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط