{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس همه اش دروغ بودp

«پس همه اش دروغ بود؟»....p2......


«تو منو به بازی دادی…؟»

هان خیلی آرام می‌گوید:

**هان:**
«ا.ت ، بهتره سختش نکنیم—»

و این جمله، آخرین رشته‌ی کنترلت را پاره می‌کند.

**تو:**
«سختش نکنیم؟»

صدایت می‌پیچد در اتاق.
بلند. تیز. ناباور.

**تو:**
«سختش نکنیم؟!
تو میای توی خونه‌ی من، به چشم‌هام نگاه می‌کنی،
بعد می‌گی هیچ‌وقت واقعاً دوستم نداشتی،
بعد می‌گی سختش نکنیم؟!»

اشک‌ها حالا دیگر بی‌وقفه می‌ریزند.

**تو:**
«پس اون بوسه…
اون اعتراف…
اون طوری که بغلم کردی…
اون طوری که گفتی کنارمی…
همه‌ش چی بود؟ هان؟!»

هان لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد.
دست‌هایش در مشت گره شده‌اند.

**تو:**
«جواب بده!»

ولی او هنوز هم چیزی نمی‌گوید.
و سکوتش از هر پاسخی بدتر است.

تو با دست لرزان به سمت در اشاره می‌کنی.

**تو:**
«تو منو به بازی دادی…»

نفست می‌بُرد.
بغض راه گلویت را بسته، اما فریاد می‌زنی:

**تو:**
«عوضی…!»

هان انگار از شنیدن این کلمه تکان می‌خورد.
خیلی خفیف.
ولی تو الان آن‌قدر شکسته‌ای که دیگر نمی‌توانی آن لرزش را معنی کنی.

**تو (با گریه و فریاد):**
«گمشو…
گمشو از خونه‌م بیرون!»

هان یک قدم به طرفت برمی‌دارد.

**هان:**
«ا.ت، فقط—»

**تو:**
«نه!»

تقریباً جیغ می‌زنی.

**تو:**
«نه، هیچی نگو!
نمی‌خوام صداتو بشنوم!
نمی‌خوام نگات کنم!
فقط… فقط گمشو بیرون!»

بدنت از شدت گریه می‌لرزد.
دستت را روی دهنت می‌گذاری، اما هق‌هق امانت نمی‌دهد.

هان همان‌جا خشک می‌شود.
چند ثانیه فقط نگاهت می‌کند—
نه با بی‌احساسی،
بلکه با آن نوع دردِ خفه‌ای که آدم از بیرون به زور می‌بیند.

بعد خیلی آرام سرش را پایین می‌اندازد.

می‌رود سمت در.

دستش روی دستگیره مکث می‌کند.

تو هنوز گریه می‌کنی.
نفس‌نفس می‌زنی.
اشک‌هایت بی‌امان می‌ریزند.

هان بدون اینکه برگردد، خیلی آهسته می‌گوید:

**هان:**
«متأسفم.»

و می‌رود.

در که بسته می‌شود،
انگار آخرین چیزی که تو را سرپا نگه داشته بود هم می‌افتد.

زانوهایت خم می‌شوند.
روی زمین می‌نشینی— نه، فرو می‌ریزی.

هق‌هق‌هایت کل اتاق را پر می‌کند.
با کف دستت اشک‌هایت را پاک می‌کنی، اما فایده‌ای ندارد.
هرچه بیشتر سعی می‌کنی نفست را کنترل کنی، بیشتر می‌شکنی.

و در همان لحظه،
در بیرونِ آن درِ بسته،
هان هنوز نرفته.

تکیه داده به دیوار راهرو،
چشم‌هایش بسته است،
و دستش را محکم روی دهانش گذاشته تا صدای شکستن خودش بیرون نزند.

چون این اولین بار نیست که از چیزی درد می‌کشد—
اما شاید اولین بار است که **خودش، با دست خودش، کسی را که دوست دارد اینطوری خرد کند.....



داستان:ا.ت یا همون خودت، با هان رفته بودین توی رابطه و یه شب یه فیلم توی فضای مجازی پخش میشه که تو و هان دارین همدیگه رو میبوسین
و اون ویدیو کلی هیت میگیره و هان بخاطر اینکه بیشتر از این اذیت نشی به دروغ بهت میگه که جدا بشین و اصلا از اولش عاشقت نبوده.........

𝑬𝑵𝑫...........

خب خب خوشگلا
این دوپارتی یهویی به ذهنم اومد و تصمیم گرفتم بنویسمش خب.... خوشتون اومد؟ 💙🎸🐿
دیدگاه ها (۰)

«پس همه‌ش دروغ بود؟»...𝒑𝟏.... در را که باز می‌کنی، هان همان‌...

Minsunggggg🛐🛐🛐🛐🛐🔥🔥🔥🔥😭😭😭😭💖💖💖💖💖💖💖

تک پارتی از تایجو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط