مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت48
#یاس
پاشا به خودش تکیه ام داد و سریع اب قند و از فیروزه گفت به لبم نزدیک کرد.
یکم به خوردم داد .
واقعا من مامان و بابامو از دست داده بودم؟ اونم به بدترین شکل؟ یعنی شهیده بودن؟ پس بگو من چرا توی همچین خانواده ای مذهبی شدم! مامان بابا هوامو داشتین اره؟
چشامو با درد بستم که اشکام پشت هم ریخت!
چی کشیده بودن خدا!
باچه دردی شهید شدن!
همه ساکت بودن و فقط گریه های من بود که پر کرده بود همه جا رو.
اقا بزرگ بلند شد و از پشت یه قاب عکس قدیمی توی سالن یه بسته دراورد.
اومد سمتم و امیر براش صندلی اورد و اقا بزرگ نشست بسته رو توی بغلم گذشت و گفت:
- سند ملک و املاک پدرته و عکس هاشون! این ویلا شاهد خاطره های من و پدرته خیلی وقتا اینجا می یومدیم ولی وقتی بازسازی ش کردم خیلی تغیر کرد موند یه مشت عکس و سند املاک که توی این پاکته! همه رو به نام ت زدم .
پاکت و باز کردم و سند ها رو انداختم کنار و دنبال عکس هاشون گشتم.
عکس ها رو که در اوردم سریع پاکت و کنار انداختم و بی تاب به چهره اشون نگاه کردم!
با دیدن شون با درد خندیدم.
توی این عکس بابا وایساده بود مامان هم کنارش داشتن می خندیدن و عروسی شون بود.
قربون خنده هاتون برم من! ای کاش منم می بردین!
از چهره هاشون مهربونی موج می زد!
عکس و سمت پاشا گرفتم و با صدایی که به خاطر گریه خش دار شده بود گفتم:
- ببین چه خوشکل می خندن نگاه من شبیهه مامانمم چشامم به بابام رفته ببین معلومه چقدر فرشته بودن!
پاشا بهم نگاه کرد و گفت:
- الان باید خوشحال باشی خانواده ات شهید هستن چون تو عاشق شهدایی.
سری تکون دادم و گفتم:
- ای کاش منم اون روز مادرم می برد!
پاشا اخمی کرد و گفت:
- پیش منی ناراحتی؟ تو رو می برد من چی؟
شاید قبل این اتفاقات می گفتم اره ناراحتم اما بعد دادگاه واقعا اخم به ابروم نیاورد لب زدم:
- نه خوبه که پیشتم.
لبخند عمیقی روی لب ش نشست و اقا بزرگ گفت:
- اما عموی تو زنده است! تنها عضو از خاندان ت هست! ولی وقتی خانواده ات رفتن کمرش شکست تورو قبول نمی کرد! حضور تو بیشتر غم به خانواده اشون اضافه می کرد از طرفی هم می خواستن تورو بدن به صمیمی ترین دوست شون چون بچه دار نمی شدن اون می گفت مرد خوبیه اما من می دونستم نیست! تورو بهشون ندادم و با خانواده ام اومدم تهران می دونم کجاست ادرس شو می دم خودت بری اگر بفهمه با نوه منم عروسی کردی که دیگه !
و ادامه نداد .
پاشا دستاشو دور من حلقه کرد و گفت:
- کی جرعت داره بخواد از من بگیرش؟ کسی وجود شو داره؟
اقا بزرگ بلند شد و گفت:
- من باید حقایق و می گفتم که گفتم تمام!
بلند شد و رفت توی اتاق ش.
به پاشا نگاه کردم و گفتم:
- می خوام برم ببینمشون!
پاشا گفت:
- می برمت ولی بگو این دنیا که هیچ اون دنیا هم جات پیش منه مگه نه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره نگران نباش.
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت48
#یاس
پاشا به خودش تکیه ام داد و سریع اب قند و از فیروزه گفت به لبم نزدیک کرد.
یکم به خوردم داد .
واقعا من مامان و بابامو از دست داده بودم؟ اونم به بدترین شکل؟ یعنی شهیده بودن؟ پس بگو من چرا توی همچین خانواده ای مذهبی شدم! مامان بابا هوامو داشتین اره؟
چشامو با درد بستم که اشکام پشت هم ریخت!
چی کشیده بودن خدا!
باچه دردی شهید شدن!
همه ساکت بودن و فقط گریه های من بود که پر کرده بود همه جا رو.
اقا بزرگ بلند شد و از پشت یه قاب عکس قدیمی توی سالن یه بسته دراورد.
اومد سمتم و امیر براش صندلی اورد و اقا بزرگ نشست بسته رو توی بغلم گذشت و گفت:
- سند ملک و املاک پدرته و عکس هاشون! این ویلا شاهد خاطره های من و پدرته خیلی وقتا اینجا می یومدیم ولی وقتی بازسازی ش کردم خیلی تغیر کرد موند یه مشت عکس و سند املاک که توی این پاکته! همه رو به نام ت زدم .
پاکت و باز کردم و سند ها رو انداختم کنار و دنبال عکس هاشون گشتم.
عکس ها رو که در اوردم سریع پاکت و کنار انداختم و بی تاب به چهره اشون نگاه کردم!
با دیدن شون با درد خندیدم.
توی این عکس بابا وایساده بود مامان هم کنارش داشتن می خندیدن و عروسی شون بود.
قربون خنده هاتون برم من! ای کاش منم می بردین!
از چهره هاشون مهربونی موج می زد!
عکس و سمت پاشا گرفتم و با صدایی که به خاطر گریه خش دار شده بود گفتم:
- ببین چه خوشکل می خندن نگاه من شبیهه مامانمم چشامم به بابام رفته ببین معلومه چقدر فرشته بودن!
پاشا بهم نگاه کرد و گفت:
- الان باید خوشحال باشی خانواده ات شهید هستن چون تو عاشق شهدایی.
سری تکون دادم و گفتم:
- ای کاش منم اون روز مادرم می برد!
پاشا اخمی کرد و گفت:
- پیش منی ناراحتی؟ تو رو می برد من چی؟
شاید قبل این اتفاقات می گفتم اره ناراحتم اما بعد دادگاه واقعا اخم به ابروم نیاورد لب زدم:
- نه خوبه که پیشتم.
لبخند عمیقی روی لب ش نشست و اقا بزرگ گفت:
- اما عموی تو زنده است! تنها عضو از خاندان ت هست! ولی وقتی خانواده ات رفتن کمرش شکست تورو قبول نمی کرد! حضور تو بیشتر غم به خانواده اشون اضافه می کرد از طرفی هم می خواستن تورو بدن به صمیمی ترین دوست شون چون بچه دار نمی شدن اون می گفت مرد خوبیه اما من می دونستم نیست! تورو بهشون ندادم و با خانواده ام اومدم تهران می دونم کجاست ادرس شو می دم خودت بری اگر بفهمه با نوه منم عروسی کردی که دیگه !
و ادامه نداد .
پاشا دستاشو دور من حلقه کرد و گفت:
- کی جرعت داره بخواد از من بگیرش؟ کسی وجود شو داره؟
اقا بزرگ بلند شد و گفت:
- من باید حقایق و می گفتم که گفتم تمام!
بلند شد و رفت توی اتاق ش.
به پاشا نگاه کردم و گفتم:
- می خوام برم ببینمشون!
پاشا گفت:
- می برمت ولی بگو این دنیا که هیچ اون دنیا هم جات پیش منه مگه نه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره نگران نباش.
- ۱۰۵
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط