{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت47
#یاس
به پاشا چشم دوختم و گفتم:
- تو می دونستی اره؟ می دونستی من دختر عموت نیستم و عاشقم شدی؟
اشکامو پاک کرد و گفت:
- اره می دونستم .
با هق هق گفتم:
- چرا بهم نگفتی؟ چرا منو نبردی مزار مامان و بابام؟ تو می دونی کجان؟ میای بریم دلم می خواد ببینمشون حتما این همه سال منتظرم موندن.
پاشا نفس عمیقی کشید اشک  نریزه و فقط نگاهم کرد.
رو به اقا بزرگ گفتم:
- بابام و مامانم مزارشون کجاست؟ کدوم قطعه شهدا خاک شدن؟ تهرانن؟
اقا بزرگ لب زد:
- پاشا تو بگو.
پاشا نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی تونم!
پریسا بی مقدمه گفت:
- مامان و باباتو سوزوندن  پودر شدن حتا یه تیکه استخون هم نموند که بخواد مزاری باشه!
خندیدم.
با خنده گفتم:
- شوخی می کنی دیگه؟ شوخی خوبی نبودا!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نه اصلا شوخی نکردم!
برگشتم و به پاشا نگاه کردم .
می خواستم چیزی بگم اما نمی دونستم چی بگم!
جون یک باره از بدن م رفت و نزدیک بود سقوط کنم که پاشا کمرمو گرفت و ترسیده گفت:
- جانم جانم چی شد خانومم فیروووزه اب قند.
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت48#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت49#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت45#یا...

پاشا گفت:- چی شده؟مامان ش گفت:- اگه گذاشتین شام بخوریم.لب زد...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت52#یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط