{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر میکردم. اما بعد بزرگ

اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آن قدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ تر از دل میشود می ترسم ، از چیزهایی که برای نگاه کردن شان_بس که بزرگند_ باید فاصله بگیریم، می ترسم.از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم ،به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر میکردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهی ماند. فکر میکردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده من خواهد ماند . اما نماند...
مصطفی_مستور
حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه
دیدگاه ها (۱)

وقتی سارتر می گوید به محض اینکه انسان می خواهد چیزی را انتخا...

تصویر زندگیمون، همون چیزیه که با قلم افکارمون ترسیم میکنیم.ا...

بیا هر روز که بیدار می شویم،پنجره دل را بگشاییم و فریاد بزنی...

می گردی پی کسی که نیست ،یا اگر باشد آسان به چشم نمی آید ،یا ...

پارت ۱۴نیمه های شب، جایی که فقط نور نقره ای و ضعیف ستاره ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط