{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forced Marriage

Forced Marriage
Part 19

سه روز گذشته بود

بعد از حرف‌های اون روزم...

همه چیز سر جای خودش بود

من سر کار می‌رفتم

جنا هم سر کار می‌رفت

شب‌ها تقریباً هم‌زمان به خونه برمی‌گشتیم

همون سکوت همیشگی بینمون بود...

فقط این بار انگار سردتر از قبل شده بود


کلید رو داخل قفل چرخوندم و وارد خونه شدم

کفش‌های جنا کنار در بود

یعنی زودتر از من رسیده بود

کت‌م رو روی جالباسی انداختم و وارد پذیرایی شدم

از آشپزخونه صدای باز و بسته شدن کابینت‌ها می‌اومد

چند ثانیه بعد جنا از آشپزخونه بیرون اومد

همین که چشمش به من افتاد فقط سری رو به نشونه‌ی سلام تکون داد

نه لبخندی...

نه حرفی...

از کنارم رد شد و مستقیم وارد اتاقش شد

در اتاق آروم بسته شد


چند لحظه همون‌جا ایستادم

مگه همینو نمی‌خواستم؟

دیگه نه سعی می‌کرد باهام حرف بزنه...

نه بی‌دلیل نگام می‌کرد...

همه چیز دقیقاً همون‌طوری شده بود که خودم گفته بودم

با این حال...

نمی‌دونستم چرا وقتی در اتاقش بسته شد ناخودآگاه نگاهم چند ثانیه روی همون در موند

با کلافگی نگاهم رو گرفتم

ـ احمق...

زیر لب گفتم و به سمت اتاق خودم رفتم


چند روز دیگه هم به همین منوال گذشت

صبح‌ها هر کدوم سر ساعت خودش از خونه بیرون می‌رفت

شب‌ها هم بعد از یه سلام کوتاه هر کدوم وارد اتاق خودش می‌شد

یه شب که از اتاقم بیرون اومدم تا یه لیوان آب بخورم صدای خنده‌ی آرومی از بالکن شنیدم

بی‌اختیار نگاهم به اون سمت کشیده شد

جنا روی صندلی بالکن نشسته بود و با هدفون توی گوشش با یکی تلفنی حرف می‌زد

برای اولین بار بعد از چند روز...

داشت می‌خندید

خنده‌ای که مدت‌ها بود توی این خونه نه دیده بودم و نه شنیده بودم

چند ثانیه همون‌جا ایستادم

بعد بدون اینکه خودم بفهمم چرا پرده رو کنار زدم تا بهتر ببینمش

همون لحظه جنا سرش رو برگردوند

نگاه‌هامون برای چند ثانیه توی هم گره خورد

هدفونش رو از گوشش درآورد

انگار می‌خواست چیزی بگه...

اما قبل از اینکه حرفی بزنه خودم نگاهم رو ازش گرفتم و به آشپزخونه رفتم

لیوان آب رو برداشتم و برگشتم

وقتی دوباره از کنار بالکن رد شدم تماسش تموم شده بود

در بالکن بسته بود

یه لحظه به شیشه‌ی بسته خیره موندم

بعد سرم رو تکون دادم

به من ربطی نداره با کی حرف می‌زد

اما برخلاف چیزی که به خودم می‌گفتم...

ذهنم درگیر بود که با کی انقدر راحت می‌خندید و حرف میزد نکنه اون پسره جین بود؟





#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake
دیدگاه ها (۱۲)

Forced MarriagePart 18چشمام رو که باز کردم چند دقیقه طول کشی...

Forced marriagePart17به سقف خیره بودم خوابم نمیبرد نمیدونم چ...

P5

بوسه مرگ "پارت ۲۵"ویو ا.ت همین که جونگ‌کوک از اتاق بیرون رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط